English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

نوروز ۹۴، کوله‌پشتی ۹۴ و فرصت‌های بهتر

پنجشنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۹۳

مثل سال پیش و به دنبال دعوت عمومی امیر مهرانی امسال هم پست کوله‌پشتی رو می‌نویسم.

دنیا همیشه زشتی‌هاشو داشته و خواهد داشت ولی لازم نیست چندروزی که میتونیم با اختیار خودمون خوشحال باشیم اون زشتی‌هارو مرور کنیم. به یاد هر اتفاق خوبی که تو سال ۹۳ افتاد، بیاد همه لحظات خوبش لبخند میزنیم و به پیشواز ۹۴ میریم. و اما در مورد کوله‌پشتیم، بازهم بخش زیادیش با تجربه‌ی ارتباط‌های اجتماعی پر شده. گویا کم‌کم دارم به انسان برون‌گرا تبدیل میشم. البته که درون‌گرایی همچنان سرجای خودش هست. امسال فهمیدم که بر خلاف شعارها و شوآف‌ها، انجام کارهای بزرگ نیازمند پایه و اساس بزرگ و حساب شده و برنامه‌ریزی شده است. با توجه به شرایط هر شخصی و هرکاری میشه این مسئله رو تعمیم داد.

رنج‌نوشت | گفته‌ای از ناگفته‌ها

یکشنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۳

دبیرستان تمام می‌شود، حالا تو هستی و هزار راهی که می‌توانی انتخاب کنی و زندگی‌ات را در آن راه ادامه دهی. بخاطر علاقه‌ات و اینکه فکر میکنی در این راه می‌توانی به آرزوهایت برسی. یکی از رشته‌های مرتبط با کامپیوتر را انتخاب می‌کنی.
سکانس دوم
روز اول دانشگاه است، صحنه‌هایی که در فیلم‌ها دیده‌ای را در ذهنت مرور میکنی، فکر می‌کنی حالا در جمعی قرار داری که قشر باسواد جامعه است و حداقل چند مثقال بیشتر می‌فهمد. با دیدن افراد دور و برت و استادهای مختلف می‌فهمی که ذهی خیال باطل.
سکانس سوم
با هر مصیبتی که هست دانشگاه را تمام می‌کنی، حالا باید از چیزی که داشتی و (بالفرض) چیزی که یادگرفتی استفاده کنی و وارد بازارکار شوی. امیدوار هستی، هرچه باشد تو مدت زیادی را به یادگیری چیزهایی صرف کردی که میدانی استادان دانشگاهش هم پشیزی از آن نمی‌فهمند چه برسد به آنهایی که آن بیرونند.
سکانس چهارم
به هر طریقی خودت را به بازار معرفی می‌کنی، بالاخره اولین مشتری‌ات را پیدا میکنی و قرارداد می‌بندی. پروژه قرار است در دو هفته تمام شود و تو مبلغی میگیری که در حالت عادی در شش ماه طول می‌کشد خرجش کنی.
خوشحالی، شروع به نوشتن پروژه میکنی. روز تحویل فرا می‌رسد، مشتری می‌گوید که کار بسیار خوب شده فقط چندتا تغییرات جزئی باید بدهی و پس از آن مبلغ قرارداد را پرداخت خواهد کرد.
سکانس پنجم
شش ماه گذشته است، بالاخره تغییرات واقعی یا واهی تمام می‌شود. مشتری می‌گوید به زودی تسویه حساب میکند. سه ماه می‌گذرد.
سکانس ششم
انرژی که برای چندین سال ذخیره کرده بودی با شور و شوقی که داشتی به همراه محتویات جیبت در همین مدت ته می‌کشد. شکست؟ نه، بالاخره انسانی و باید زنده بمانی. از بین هزاران رقیب می‌گذری و پروژه بعدی را با دادن امتیازات فراوان میگیری. قرار است یک ماهه تمام شود.
سکانس هفتم
در روزهای آخر اتمام پروژه هستی، مشتری تماس می‌گیرد و می‌گوید خواهرزاده‌اش یک ”وب‌سایت بلاگفا ”برایم درست کرده و نیازم برطرف می‌شود. لازم نیست زحمت بکشی.
سکانس هشتم
اینجا نمی‌شود. جهان سوم است دیگر. تصمیم میگیری با آن طرف آب کار کنی، برای پروژه‌های چندهزار دلاری بیدهای بیست دلاری از هندوستان و پاکستان داده می‌شود. گویا گندی که در جهان سوم است سرریز شده و به روی جهان اولی‌ها ریخته شده است.
با اتفاقاتی رابطی را پیدا می‌کنی که آنجا برای تو پروژه بگیرد. خوب گویا راهت را یافته‌ای. همه چیز خوب پیش می‌رود. کارها را انجام می‌دهی و آماده‌ای که حاصل دسترنجت را بگیری. اما کشورت و بانکهایش تحریم است. دوباره دست به دامان واسط‌ها میشوی، کارمزدشان میشود درصد زیادی از پول تو. پس تصمیم میگیری از رابطتت بخواهی که پولهایت را پیش خودش نگه دارد و و یکجا برایت بفرستد.
سکانس نهم
شش ماه میگذرد. حالا میخواهی پولت را دریافت کنی، هزاران نقشه هم برایش کشیده‌ای. با رابطت تماس میگیری. می‌گوید پولت را نمیدهد. آب را بریز به آنجایی که شدیدن می‌سوزد.
سکانس دهم
درحالی که به سختی نفس می‌کشی تصمیم میگیری بیخیال آزادکاری شوی و مدتی در استخدام شرکتی بمانی تا حالت سرجایش بیاید.
یکی از پیشنهادهای کاری را قبول میکنی، وظیفه‌ات چیست؟ پشتیبانی از سیستمی که در آمریکا نوشته شده، در شیراز بومی سازی شده، در اصفهان بهینه شده، در تهران خراب شده و در تبریز فروخته شده.
رویاهایت را برباد می‌بینی.
سکانس یازدهم
استعفا میدهی، گوربابای استخدام و آزادکاری، راهش استارت‌آپ است. به همراه گروهی شروع بکار می‌کنی. مدتی میگذرد و کار تمام میشود. حالا وقت پیدا کردن سرمایه گذار است. بشین تا پیدا شود.
سکانس دوازدهم
برف می‌بارد، کنار پنجره نشسته‌ای. بر روی گرامافون یک اپرای قدیمی روسی پخش می‌شود.

برای دوستی که همیشه با ما خواهد موند

دوشنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۳

رقیه عزیز، خبر رفتنت همه‌مون رو تو بهت و حیرت فرو برد. باورش برام سخته. خیلی زود بود که بری. خیلی زود بود که نباشی. یادمه وقتی عکس دسته‌جمعی‌مون رو گذاشتم فیسبوک گفتی برش دارم چون هربار نگاش می‌کنی یاد اون روزا می‌افتی و گریه می‌کنی. رفتی و نفهمیدی حالا هر وقت به این عکس نگا کنیم یاد نبودنت می‌افتیم و چه حالی پیدا می‌کنیم. یادت همیشه تو قلب ورودی‌های ۸۹ باقی خواهد موند.
تو آرامش بخوابی دوست قدیمی.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

تولد غمگین امسال و پنیر بروبیوتیک

سه شنبه، ۹ دی ۱۳۹۳

چندروز پیش که تولدم بود تو کافه نشسته بودم، از شرکت پگاه اسمس تبلیغاتی اومد که با پنیر پروبیوتیک سلامتی رو به خانواده خود هدیه کنید. بدون اینکه انتظار داشته باشم دلیور بشه جواب دادم امروز تولدمه و من تنها نشسته‌م تو یه کافه و حالم اصلا خوب نیست . شما از پنیر پروبیوتیک حرف می‌زنین؟
امروز از شرکت پگاه تماس گرفتن و تولدمو تبریک گفتن. این حجم از باشعوری از طرف یه شرکت بی‌سابقه‌ست. ممنونم ازشون.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

ماجرای اهدای خون

چهارشنبه، ۱۹ آذر ۱۳۹۳

بدنبال دوتا مسئله تصمیم گرفتم خون اهدا کنم. یکیش این‌که برای درمان آلرژیم چندنفر پیشنهاد دادن حجامت کنم (که من اعتقادی ندارم بهش. درنتیجه خون اهدا می‌کنم که همون مکانیسمه تقریبا) و دوم اینکه زندگی این روزها به روم خندیده و منم دوست دارم به روش بخندم با کمک به کسانی که بهش نیاز دارن.

تلاش اول، ۱۰ دسامبر ۲۰۱۴
قرار شد با دوستم وحید باهم بریم. اون خیلی وقته این‌کارو انجام میده و موعد اهدای مجددش رسیده. این یه مقدار از استرسم رو کم کرد. بدنبال تاخیری که داشتیم گفتن بشریت فعلا لیاقت استفاده از خون تو رو نداره. و الان تعطیلیم برو شنبه بیا. درنتیجه نشد.

تلاش دوم، ۱۴ دسامبر ۲۰۱۴
بالاخره شد اما با داستان‌هایی. این دوستمون وحید بعد تموم شدن کارش پاشد منم به تقلید پاشدم یه لحظه نفهمیدم چی شد ولو شدم رو تخت. از اونجایی که تقریبا بیهوش بودم اون لحظات این قسمتش رو از زبان وحید:

علیرضا گفت سرم گیج می‌ره. گفتم لابد یه سرگیجه‌ی عادیه. یارو پسره رو صدا زدم که آقا این سرش گیج میره. اومدن بردن خوابوندش رو تخت. آب پاشیدن رو صورتش گفتن سرفه کن. یهو گفت هیچی نمی‌شنوم. آقا قلبم داشت می ایستاد. دو سه بار دیگه آب پاشیدن رو صورتش و سیلی زدن حالش جا اومد.
– وحید (@vahidrsj)

اگه دلتون خواست شما هم خون اهدا کنین از ساعت ۱۰ هستن تا ۶ اینا. مرکز انتقال خون روبروی مسجد کبود تقریبا.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

از درون‌گرایی تا برون‌گرایی

چهارشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۹۳

از درون‌گرایی تا برون‌گرایی. یا بطور دقیق‌تر مهارت ارتباط با انسان‌ها. چه راه طولانی‌ای هست. داشتم فکر می‌کردم از هرکسی که رفتارهای ایام فرومایه‌گیم رو تحمل کرده چقدر گله‌مندم و البته مدیون کسانی هستم که به صریح‌ترین شکل ممکن رفتار بدم رو بهم گوشزد کردن. حالا که با افراد مشابه اون زمون‌های خودم مواجه میشم می‌فهمم چقد تحملشون سخته و چقد شانس بهتر زندگی کردن ازشون سلب میشه. صرفا بخاطر اینکه کسی بهشون گوشزد نمی‌کنه همینطور گستاخ می‌مونن.

واقعیتش اینه که اگه می‌خواین با مردم در ارتباط باشین باید مقدار خیلی زیادی به حرف‌ها و رفتارتون فکر کنین. این فکر که مردم موظفن هرچیزی از ذهن من میگذره بهمون شکل دریافت کنن بدون اینکه تلاشی برای بهتر درک شدنش داشته باشم احمقانه‌ست. و صد البته، باید قسمت خودخواهانه‌ی مغزتون رو هم بکنین بندازین دور. قاطع بودن و اصرار به نظر شخصی، وقتی ارزشمنده که خودتون حداقل دلایل (نه صرفن حس) رو برای درست بودن نظرتون رو داشته باشین.

یادمون باشه که هرچیزی که مربوط به کار، فکر، روابط اجتماعی و کلا هرچیزی که هست رو میشه یاد گرفت. اگه بیشعوریم، یاد بگیریم که چطور بیشعور نباشیم. اگه تو رفاقت مشکل داریم، یاد بگیریم که چرا مشکل داریم و چطور مشکل نداشته باشیم و الی آخر.

روزی برای برنامه‌نویس‌ها

یکشنبه، ۹ آذر ۱۳۹۳

زیر کاپوت بیشتر چیزهایی که روزانه با اون‌ها سروکار داریم ردپایی از تلفیق هنر و خلاقیت و منطق دیده میشه. رد پایی که متعلق به برنامه‌نویس‌هاست. چه خوب که یک روز از سال به برنامه‌نویس‌ها اختصاص داده بشه تا ارزش بودنشون و کارهاشون بیش‌ازپیش شناخته بشه. ۲۵۶ـمین روز سال که آخرین توان ۲ هست که در تقویم موجود هست و می‌دونین که توان ۲ برای برنامه‌نویس‌ها بسیار با ارزشه. در همین جهت گروه جلسات باز نرم‌افزاری تبریز کمپینی تشکیل داده برای ثبت این روز در تقویم ملی. در صورتی که علاقه‌مند به مشارکت و امضا هستین برید به این  وب‌سایت و مشخصات‌تون رو وارد کنید.

بروزرسانی:
اولین جشن روز برنامه‌نویس ایران امروز ۳۰ نوامبر ۲۰۱۴ (۱۰ آذر ۱۳۹۳) بطور همزمان در تبریز (کافه پارادیس) و ساری (کافه نو) ساعت ۱۷ برگزار میشه. حضور برای همه علاقه‌مندان آزاد هست و با تخفیف ویژه در منوی کافه.

بروزرسانی:
روزنامه شرق حمایت کرده از ثبت این روز. ممنونیم ازشون.

شلف‌اینفو، شبکه‌ی اشتراک تجربه خرید

پنجشنبه، ۶ آذر ۱۳۹۳

سرویس جدید ما با نام Shelfinfo درحال راه‌اندازی هست و برای ارتباط بیشتر با کاربرانمون و بهینه‌سازی اون براساس نظرات کاربران و همچنین برای اطلاع از زمان راه‌اندازی یه صفحه Subscription درست کردیم. ممنون میشیم مشترک سرویس بشید و نظرات و پیشنهاداتون رو در اختیار ما قرار بدید

شلف‌اینفو پلتفرمی هست که می‌تونید تو اون تجربیات خودتونو در مورد محصولی که خریدین یا سرویسی که استفاده کردین برای کسایی که می‌خوان در موردش اطلاعات داشته باشن و براشون مهمه به اشتراک بذارین، همچنین از نظرات و تجربیات دیگران و دوستانتون در مورد محصولات و سرویس‌هایی که اونا خریدن آگاه بشید.

اطلاعات بیشتر: http://shar.es/1XKHJO
دسترسی به شلف‌اینفو www.shelfinfo.com

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

برگزاری جلسات Creative Mornings در تبریز

شنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۳

جلسات ماهانه‌ی Creative Mornings در ایران هم‌زمان با ۱۰۰ شهر جهان برگزار خواهد شد. به کمک تیم اجرایی گپ گرافیک، تبریز اولین شهری از ایران و کشورهای منطقه است که موفق به اخذ نمایندگی و میزبانی این رویداد شده است. در سال ۲۰۰۸ تینا رُث آیزنبرگ (swissmiss) با رویای ایجاد یک رویداد مداوم و قابل دسترس برای جامعه‌ی خلاق نیویورک جلسات CreativeMornings را راه‌اندازی کرد. ایده‌ی کلی ساده بود: صبحانه و صحبتی کوتاه در یک جمعه از هر ماه. تمام جلسات رایگان و برای عموم آزاد بوده و هزینه‌ها توسط حامیان مالی تامین میشود. امروزه شرکت‌کنندگان هر ماه، در بیش از ۱۰۰ شهر جهان دور هم جمع می‌شوند و از چای تازه‌دم و صبحانه‌ای مختصر با افراد دوست‌داشتنی لذت می‌برند. سازمان‌دهندگان این شعبه‌ها در شهرهای مختلف، صرفن برای لذت افراد خلاق و با استعداد این جلسات را ترتیب نمی‌دهند، بلکه در صدد ایجاد فضایی تعاملی و آزاد هستند تا افراد خوش فکر با هم در ارتباط باشند. از سخن‌رانان شناخته شده در CreativeMornings می‌توان از Michael Bierut، Erik Spiekermann، Debbie Millman، Aaron Draplin، Mike Monteiro، Simon Sinek، Maria Popova و Nick Campbell نام برد.

جلسه‌ی آزمایشی این رویداد در ۱۵ مرداد ماه ۹۳ با همکاری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز در سالن مفاخر آذربایجان و با سخنرانی آقای کریم زینتی برگزار گردید و از این پس این جلسات توسط تیم اجرایی گپ گرافیک تبریز در شهر اولین‌ها برگزار خواهد شد.

برای شرکت در این رویداد رایگان می‌توانید پس از عضویت در سایت CreativeMornings به صفحه‌ی اختصاصی شهر تبریز مراجعه نموده و در صورت تمایل در رویداد تعریف شده ماه ثبت‌نام نمایید. خبرهای مربوط به این رویداد را می‌توانید از سایت gapgraphic.com و صفحه‌های اجتمایی گپ گرافیک تبریز دنبال کنید.

لینک ثبت نام : http://creativemornings.com/signup
لینک صفحه اختصاصی شهر تبریز : http://creativemornings.com/cities/tbz
گروه گپ گرافیک : http://www.gapgraphic.com/

دشت اورتیکا

چهارشنبه، ۹ مهر ۱۳۹۳

زندگی رو مثال یه دشت اورتیکا (گیاهی تیغ‌دار) درنظر بگیرید، ما با تولدمون تو این‌طرف دشت وارد بازی میشیم و قراره در طول زندگی‌مون به اون‌طرف دشت برسیم.
اتفاقی که برامون میافته دو حالت بیشتر نداره، یا باهاشون برخورد می‌کنیم یا نمی‌کنیم. اون‌هایی که برخورد نمی‌کنن بدون مشکل خاصی به انتهای دشت می‌رسن و تمام. جبر جغرافیایی.
اما کسانی که با اورتیکاها برخورد می‌کنن، درد شدیدی وجودشون رو فرا میگیره، راه‌حل اول خاروندن جای زخمه، راه دوم بریدن جای زخم، راه سوم بریدن کل اون عضو و الخ، ولی اون زخم نه تنها از بین نمیره بلکه لحظه به لحظه به شدت درد افزوده میشه.
این افراد به چند گروه تقسیم می‌شن:
کسانی که هیچ‌ایده‌ای برای رفع درد ندارن، تا آخر مسیر با اون درد می‌رن و شاید زخم رو بزرگتر کنن و بیشتر عذاب بکشن.
کسانی که ترجیح می‌دن بجای رفع اون زخم، با یه پماد ضددرد تا آخر مسیر برن.
یه عده‌ی دیگه، نه از پماد استفاده می‌کنن، نه درد رو تحمل می‌کنن، بلکه با اون درد زندگی می‌کنن، چه بسا ازش لذت می‌برن. اگه احساس نیاز کنن اون زحم رو بزرگتر می‌کنن و بالعکس.
این آدم‌ها شگفت‌انگیزن.

او با لمس اولین زخم‌هایش، دردمند می‌شود، اما درمانی که فلسفه ارائه میکند، جز خاراندن زخم، و بیشتر کردن خونریزی و التهاب نیست. زخمش را عمیق تر میجورد، مدام در این مداقه می‌کند، انقدر زخمش را میکاود، تا زخم تبدیل به مغاک میشود. این مغاک اما چاه ویل است، غلطیدن به درون این چاه همانا، و درد بیشتر همانا.
– نیچه

Nazar Amulet