English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

زاویه دید

شنبه، ۲۹ اسفند ۱۳۹۴

وقتی خودت رو به کسی معرفی می کنی که خواسته بشی، و اون نمی‌خوادت، تلاش برای دیدن عیب‌ھا و ایرادھاش، اوضاع رو بھتر نمی‌کنه، چون میشه اینطور بھش نگاه کرد که کسی با ھمه‌ی عیب ھا و ایرادھاش بازم تو رو نخواسته. حس اینکه کسی بقدری خوب بوده که تورو نخواسته به مراتب قابل تحمل‌تره.

محبوب من، حرف ھایی است ھمچون لیمو شیرین، به ھنگام نگوییم تلخ می شود. مصائبی ھم ھست که اگر به ھنگام پریشانی نکنی، خنده دار می شوند. مثل گفتن از عشق وقتی که مژه ھایت سفید شده، یا وقتی که رو به آخرین غروب نشسته ای. محبوبم، بھار که می رسد باد سینه سپر کرده چاقو در درست به درختسان می رود و باغ ھا را قرق می کند، «دست می برد زیر لباس سیب» محبوبم، حوالی بھار که می شود ھمه ی آرزوھایم را کارتن می کنم، با نخ قند و کش، در کارتن ھا را سفت می بندم. می برم در زیرزمین آرزوھایم می گذارم تا پس از تعطیلات نوروزی دوباره آن ھا را بیاورم که از قدیم گفته اند از این ستون به آن ستون فرج است.

برشی از «دست بردن زیر لباس سیب» نوشته ی محمدصالح علا.

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

کوکاکولا

سه شنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۹۴

اواخر دوران ابتدایی بصورت ھفته‌ای از پدرم پول می‌گرفتم. منتھا این پول صرفا کفاف کرایه تاکسی بمدت ٧ روز رفت و برگشت رو می‌داد و از اونجایی که جمعه تعطیل بود سھمیه پول اون روز رو می تونستم چیزی بخرم یا پس انداز کنم. تعطیل بودن روزی وسط ھفته یا باریدن برف به معنی آزادی عمل بیشتر بود و ھنوزم وقتی بھش فکر می کنم ذوق زده میشم. اون موقع ھا اعتیاد شدیدی به کوکاکولا با قوطی فلزی پیدا کرده بودم. قسمت بد ماجرا این بود که قیمت اون دوبرابر پولی بود که میتونستم ھر ھفته صرف خریدش کنم. به عبارتی، خریدن یه کوکاکولا مساوی بود با دو ھفته ھیچ چیزی نخریدن. نتیجه ش این بود که گاھا دل رو به دریا می‌زدم و می‌خریدمش ولی از ھمون لحظه‌ی خرید عذاب وجدان و ناراحتی بابت دو ھفته راکد بودن کل وجودم رو می‌گرفت. این حس بقدری در من نھادینه شد که ھنوزم که ھنوزه وقتی کوکاکولا با قوطی فلزی می‌خرم یه حس ناراحتی عجیب پیدا می‌کنم و گاھا چند ساعتی طول می‌کشه یادم بیافته الان دوران راھنمایی نیست.

به کمپین ماهی‌کوچولو بپیوندید

چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۹۴

کمپین ماهی‌کوچولو بطور خلاصه میگه:
«قراردادن ماهی در سفره‌ی هفت‌سین نه از رسوم سنتی ماست و نه کاری اخلاقی، این موجودات دوست‌داشتنی بسیار به حرکت و ضربه حساس هستند و این اتفاقات می‌تواند باعث سکته‌ی آن‌ها شود پس نگهداری در یک مکان تنگ همچون شکنجه‌ای دائمی برای ماهی است. کمپین ماهی کوچولو از شما می‌خواهد با خرید کتاب «ماهی سیاه کوچولو» به جای ماهی قرمز علاوه بر نجات زندگی این فرشتگان بی‌زبان، به گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی نیز کمک کنید.»

افتخار طراحی و برنامه‌نویسی وب‌سایت به من رسید و امیدوارم حرکت مثبتی باشه در جهت دفاع از حقوق حیوانات و گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی.

کمپین ماهی‌کوچولو 

اندک اندک جمع مستان می‌رسند

دوشنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۹۴

٢۵ بھمن برای خیلی ھا روز ولنتاین بود و خوشحال کننده. برای من ھم، برخلاف سال ھای قبل، خوشحال کننده بود. چرا که متوجه شدم برزخ بین دانشگاه و سربازی که قرار بود درحالت عادی بیش از ٧ ماه طول بکشه ممکنه تو چند روز تموم بشه. دلیلش رو نفھمیدم برای چی ولی متوجه شدم یه فرصت خاص پیش اومده که بر اساس اون قبل از اون صف انتظار ھم امکان اعزام ھست. نکته ھیجان انگیزش این بود که حتی امکانش وجود داشت اول اسفند یعنی ۵ روز بعد از اقدامم اعزام بشم.
اما، دانشگاه آخرین ضربه ش رو بھم زد و به دلیل قانون احمقانه ای، تاریخ اتمام تحصیل من رو ٣٠ بھمن ذکر کرده بودن که قابل تغییر ھم نبود. در نتیجه امکان اعزام برای اسفند منتفی شد و منتظر موندم تا یک اسفند مججدن اقدام کنم برای یکم اردیبھشت. اما، به خاطر الطاف یکی از شبه دوستانم چند روزی صبر کردم برای پذیرش یا ھرنوع تسھیل دیگه ای، با چندنفری صحبت کنیم.در بین این کش و قوس ھا ھزار و یک بار انواع ادارات و سازمان ھا رو رفتم و برگشتم.
روز واقعه این شبه دوست ناپدید شد. دست از پا درازتر برگشتم که دفترچه ی آماده به اعزام رو ثبت کنم برای یکم اردیبھشت، ولی متوجه شدم ظرفیت یکم اردیبھشت یک روز قبل تموم شده و از اون روز برای یکم تیر ثبت آمادگی میشه… [اگه این متن فیلم بود اون لحظه می شد دوربین چندبار دور خودش بچرخه تا حس اون لحظه م بیان بشه.] دفترچه ثبت شد و اومدم بیرون و چند ساعتی قدم زدم.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

روزنگار سکون

شنبه، ۱۷ بهمن ۱۳۹۴

قبل از این ھمیشه میگفتم تو برھه‌ی زمانی خاصی از زندگیم ھستم، ولی درواقع درتمام این مدت قبل از اون برھه بودم. یعنی ھنوز اون فصل قبلی زندگیم تموم نشده بود. آخراش بودم، ولی تموم نشده بود.
طی برنامه ای خودم رو تحت شدیدترین فشارھای روانی گذاشتم تا به زور ھم که شده ھمه چیز رو تموم کنم و وارد ھمون برھه ای بشم که مدت ھا بود حرفش رو می زدم و منتظرش بودم.
الان داخل ھمون برھه م. جایی که لازمه خیلی از چیزھا رو تغییر بدم. موانعی که در نگاه اول و دوم و سوم و الی آخر غیرممکن ھستن. ولی مثل ھر غیرممکن دیگه ای باید حل بشن. یعنی راھی جز حل شدن ندارن.
با ھمین روال بسوی سکون دوساله درحال حرکتم. جبر. از طرفی تنھایی مطلق ھم قلقلکم میده. حتی رسیدم به اون مرحله‌ای که آدم قبل از اون سن تموم نشده‌ش رو میگه و بعد از اون سن تموم شده‌ش رو.
نباید پیر شد به این زودی. یعنی انصاف نیست واقعا. من تازه دارم میفھمم دودوتا چندتا میشه.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها
– حافظ

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

تلاشی برای تغییر

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۹۴

دمای -١٩ درجه ای جای فکر باقی نمی ذاره برای اینکه بفهمم چرا منتظرم ساعت ۱۱ و ۵۲ دقیقه بشه ۱۲. این روزا زندگیم به قدری راکده جهت تنوع دادن بهش نسکافه رو خلاف جهت همیشگی هم میزنم.
امروز عناصر اتاقم رو جابجا کردم. ھدف ظاھری این بود که روی بردھایی که نصب کردم دید داشته باشم. ھدف باطنی ھم این بود تنوعی بشه. ھدف ناباطنی ھم این بود که تفاوتی ایجاد بشه. چه معلوم؟ شاید اگه بجای دو قدم برای رسیدن به تخت، فقط کافی باشه کمی وا برم، تفاوت بزرگی تو ساختار مغزم ایجاد بشه و باعث حرکتی بشه رو به جلو.

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

۱۶ سال کوله به پشت

یکشنبه، ۴ بهمن ۱۳۹۴

صبح ١٣٧٨/٧/١ ساعت ۶:۳۰ شروع شد. ۱۶ سال تحصیلات امروز ۱۳۹۴/۱۱/۴ با دفاع از پایان‌نامه کارشناسی تموم شد بالاخره. البته فعلا.

در باب ساده‌تر کردن زندگی

سه شنبه، ۲۹ دی ۱۳۹۴

متوجه شدم آدما وقتی غصه دار می شن که مدتی پیچیده زندگی کنن، بعدش ساده.
مدتی قلب شون علاوه بر خودشون برای کس دیگه ای ھم بتپه، بعدش صرفا برای خودشون.
مدتی استرس داشته باشن، بعدش نه.
مدتی دونفری راه برن، بعدش تک نفری.
مدتی بوسیده بشن، بعدش نه.
مدتی سیگار بکشن، بعدش میکادو بخورن.
ساده کردن زندگی راھکاریه که ھزینه ی دردناکی بنام حس شکست خوردن داره. حتی اگه اینطور نباشه.

یک شب زمستانی با پنجره ای باز و اتاقی سرد و درازکشیده روی تخت و ھندزفری درگوش و آھنگ Bıçak Keskin

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

راه ما

یکشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۴

راه ما و افکار ما و عقاید ما چیزیه که خودمون ساختیمش، کسی حاضرش نکرده ازش استفاده کنیم برای ھمین چالش ھاش ھم مال ماست. ما نحوه ی زندگی نسل ھای بعد رو تعیین میکنیم. با شناخت دنیای مدرن جدید و چالش ھای اون و دادن راه کارھا برای اون ھا. ما پل آخرین نسل زندگی سنتی و اولین نسل زندگی مدرن ھستیم. مثل ھمه ی کسانی که در طول جنگ جھانی اول و دوم زندگی می کردن. پلی بودن بین آخرین نسل زندگی باقی مونده از جنگ ھای صلیبی و زندگی سنتی که اون موقع اسمش زندگی مدرن بود. توامان ھم غمگین ھست ھم ھیجان انگیز. مثل ھر اتفاق دیگه ای که تو زندگی ھرکدوممون میافته.

برچسب‌ها: ، | ۲ دیدگاه

به‌خاطر یک مشت نمی‌دونم چی

جمعه، ۲۵ دی ۱۳۹۴

امروز از ظھر با تلاش برای شاد بودن به سبک سنتی شروع شد، عصر برگشتم خونه و تو راه به این فکر می کردم که ھیچ اتفاقی نیافتاد امروز. قاعدتا باید میافتاد.، تازه روی مبل ولو شده بودم و با لپ تاپ دنیا رو چک می کردم که از بقیه عقب نمونم، که یکی از دوستام پیام داد کجایی؟
احساس کردم بخش ھیجان انگیز امروز ھمین اتفاق می تونه باشه. گاھی باید اتفاق ھا رو ساخت بالاخره.
تغییرم از حالت Sleep به Standby و Ready و درنھایت Balanced و بعد از اون لباس پوشیدن مجموعا ٣٠ ثانیه طول نکشید، قرار ١٠ دقیقه بعد بود و فاصله ی من از خیابون برای سوارتاکسی شدن درحالت نرمال ١٠ دقیقه پیاده روی بود. ھرچند بدون اشتباه ھم نبود، مثلا یادم رفت کیف پولم رو بردارم.
ارزش چلنج رو داشت، ۴ دقیقه بعد تو ایستگاه تاکسی بودم، ٣ دقیقه انتظار برای تاکسی و ٣ دقیقه بعد تو محل قرار بودم.

درحال گوش دادن به پارت دوم اشعار Lorca Garcia Federico با ترجمه و صدای احمد شاملو.

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها
Nazar Amulet