English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

نوروز ۹۶ و دلیلی دیگر برای شادبودن

دوشنبه، ۳۰ اسفند ۱۳۹۵

کمتر از چند لحظه به تحویل سال باقی مونده. از اوایل سال ۹۵ من زندگیِ واقعی نداشتم و تو پادگان بود ولی تو سال جدید اواسط پاییز ترخیص می‌شم و با رد شد از غول آخر با سرعت هرچه تمام به سمت اهدافم حرکت می‌کنم. امیدوارم شما هم تو سال جدید بدون محدودیت به خواسته‌هاتون و آرزوهاتون برسید.

نوروزتون مبارک.

برچسب‌ها:

جنگ اعصاب

چهارشنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۵

نوشتم «اون موقع به این نتیجه رسیدم که اکثریت اطرافیانم ازم بدشون میاد. این فکر بدجوری مشغولم کرده بود. اما فکر دیگه ای در تقابلش بود اینکه اکثر آدما یا حداقل اونایی که دوربر من بودن از ھمدیگه بدشون میومد. پس این مسئله کاستی من محسوب نمیشد. اما دو چیز دیگه ھم وجود داشت اول اینکه آدما از ھمدیگه بدشون میومد. اما به حد من نه که خیلی شفاف تو روم بگن ازت بدمون میاد! دوم اینکه من با عقایدی که داشتم بالذات تو اقلیت بودم و خاصِ من بودن رفتار آدما عادی بود. این وسط من دقیقا نمی دونستم چیکار کنم، صرفا تحمل کنم یا سعی کنم کمی مطابق میل دیگران رفتار کنم. اون روزھا نتونستم تصیمی بگیرم و روال به ھمون صورت سپری شد. طبعا بدنبالش ھمون جنگ اعصاب ھم وجود داشت…»

برچسب‌ها: ،

من ھم سرد شدم

چهارشنبه، ۲۵ آبان ۱۳۹۵

نوشتم «امروز بازھم به خوابم آمدی. انگار روزی بود که اولین بار دیدمت. ولی انگار ھمه ی اتفاقات این سال ھا را حس می کردم. ھمه ی لحظاتی که نبودی. باید بودی و نبودی. باید می بوسیدی و نبوسیدی. باید دستانت را پشت گردنم حلقه می کردی و نکردی. باید چشمھایت می درخشید و ندرخشید. باید روبریم می ایستادی و نایستادی. باید می گفتی دوستم و داری و نگفتی. اما این بار متفاوت بود. کنارم راه می رفتی. دستم را گرفته بودی. دستت سرد بود. التھابت را حس می کردم. دستت را محکم تر گرفتم. دستت را با دو دستم گرفتم تا گرم شود. نشد. دستت را کنار دھانم آوردم و ھا کردم. بازھم گرم نشد. دستت سرد بود. نگاھت ھم. می خندیدی. اما انگار خنده ات ھم سرد بود. انگار جرقه ای می خواستی تا آن خنده به گریه ی دلخراشی بدل شود. پالتوام را درآوردم و روی شانه ھایت انداختم. نگاھم می کردی. مات و مبھوت نگاھم می کردی. انگار نگاھت ھم سرد بود. روبرویت ایستادم و بغلت کردم. پیشانیت را بوسیدم. سرمای پیشانیت را حس کردم. بغلت کردم. محکم تر بغلت کردم. میخواستم تمام حرارت تنم را به بدھم. می خوستم چشم ھایت بدرخشد. مثل ھمان روز اول. مثل ھمان نگاه ھای زیرچشمی که به من می انداختی. مثل روز اول. در بغلم که بودی بغضت ترکید. گریه می کردی. ھق ھق ات گوش آسمان را کر کرده بود. بغلت کردم. پیشانیت را بوسیدم. لبھایت را بوسیدم. سرد بودی. خیلی سرد. محکم تر به خودم فشارت دادم. بازم سرد بودی. سردتر می شدی. ناگھان دست ھایت سست شد. پاھایت سست شد. می خواستی از بغلم بیافتی. روی زمین نشستم و دوباره بغلت کردم. چشمانت سرد بود. صورتت سرد بود. رنگت پریده بود. انگار سالھای بود مرده بودی. سالھا بود مرده بودی. جسم بی جانت را بغل کردم. صدایت زدم. بلندتر و بلندتر صدایت زدم. اما انگار سالھا بود که مرده بودی. سرم را روی سرت گذاشتم. اسمت را صدا زدم. جواب ندادی. بلندتر صدایت کردم. جواب ندادی. سرم را روی سرت گذاشتم. سرد بود. گریه کردم. تا جاییکه می توانستم گریه کردم. آنقدر گریه کردم که من ھم سرد شدم.»

برچسب‌ها:

تبریز در عکس‌های جدیدالانتشار کتابخانه بریتانیا

دوشنبه، ۱۸ مهر ۱۳۹۵

کتابخانه بریتانیا به تازگی آرشیو تصاویر بی‌نظیر و نایاب‌ش رو بصورت دیجیتالی توی فلیکر منتشر کرده. من هم که طبق معمول اینطور اتفاقات اولین کارم جستجو نام تبریز بود توی آرشیو.

دروازه «نوبر» تبریز

برچسب‌ها: ،
Nazar Amulet