آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

بیست‌ویکم ژانویه ۲۰۲۰، (شاید) اولین برف استانبول

سه شنبه، ۱ بهمن ۱۳۹۸

استانبول به‌علت محاصره شدنش با دریا آب‌وهوای کم‌وبیش معتدلی دارد. به غیر از اوقات نادری که باد شدید باران را سرد و آزاردهنده می‌کند در باقی اوقات هوای استانبول گرم و قابل تحمل هست. امروز اما برخلاف گذشته از اول صبح شاهد تاریکی هوا در نتیجه‌ی حضور ابرهای سیاه بر فراز آسمان استانبول بودم. با تماس مادرم و اعلام اینکه اخبار گفته است برف خواهد بارید یک چشم به مانیتور و یک چشم به پنجره منتظر اولین برف این شهر نه‌چندان دوست‌داشتنی هستم. (یاد و خاطره‌ی روزهای شیرین آنکارا گرامی باد.)

با استعفا و اخراج تقریبا همه‌ی کارکنان شرکت و عدم حضور رئیس در اکثر مواقع، تقریبا همیشه در شرکت تنها هستم. خودم در را باز می‌کنم، خودم چراغ‌ها را روشن می‌کنم. خودم قهوه و چایی درست می‌کنم و بعد از ۹ ساعت سروکله‌زدن با تیم ریموت خودم چراغ‌ها را خاموش کرده و از شرکت خارج می‌شوم. این تنهایی در اجتماع با تنهایی زندان‌گونه‌ی خانه‌آم و فقدان هرگونه تفریح و دوستی که بشود با رضایت خاطر اندک ساعات باقی‌مانده‌ی روز را وقت گذراند باعث شده صبح‌ها شبیه کسی که به پای چوبه دار می‌رود راهی شرکت شوم.

روزهای اخیر در شرکت بی‌شباهت به جهنم نیست. پیرو قانون جدید ترکیه و درخواستم برای دریافت فوری ویزای کار رئیس شرکت از هیچ تلاشی (من‌جمله فشارهای شدید روانی) برای منصرف کردنم دریغ نمی‌کند. از شمردن تعداد سطرهای کدهایی که نوشتم و بازخواستم بخاطر کم‌بودن آن‌سطرها تا اصرار به اینکه وظیفه جمع‌کردن لیوان‌های روی میزها و گذاشتنش در ماشین ظرف‌شویی به‌عهده من هست. در کنار آن عدم رضایت از اینکه هیچ حس مالکیتی نسبت به پروژه‌های شرکت ندارم و تسک‌ها را صرفا با رویکرد اینکه سریعا تمام شوند انجام میدهم هم با نگاه حق به جانبی بازخواست می‌شوم. درهمان حین نیم‌نگاهی به پاکت مدارکی که برای دریافت ویزای کار باید ارسال شوند ولی دو هفته هست که روی میز پشتی رئیس خاک می‌خورند نگاهم را جلب می‌کند. بعد از برگشت به اتاقم مشت نسبتا محکمی به دیوار باعث پاره‌شدن پوست ام‌سی‌پی دستم می‌شود. حجم زیادی از خشم درونم جمع شده که امیدوارم باعث انجام کار احمقانه‌(تری) نشود.

بیماری و بی‌حوصلگی ناشی از شرایط فوق باعث شده قدرت کوچک‌ترین تحرکی از من سلب شود و خانه‌آم هم روز‌به‌روز بیشتر به طویله‌ای شبیه.

عدم ثبات و درنتیجه عدم امکان اجاره خانه‌ی بهتر و در نتیجه‌ی آن هم عدم امکان آشپزی باعث شده بدون استثنا تمامی وعده‌های عذایی‌ام را در رستوران‌ها و کافه‌ها بخورم که خود این نیز باعث شده درصد زیادی از درآمدم صرفا صرف غذاخوردن شود. در یک جمع‌بندی کلی عملا فقط برای زنده ماندن کار می‌کنم.

چند روز پیش در تونل راهرو مانندی که دو خروجی مترو را بهمدیگر وصل می‌کرد مردی میانسال ایرانی بهمراه ۷-۸ خانم راهم رو سد کرد و با گفتن عبارت «لونت مال» بدنبال آدرس پاساژ لونت می‌گشت. من گفتم که حداقل در این منطقه پاساژ لونتی وجود ندارد و لونت اسم این منطقه هست و چهار مرکز خرید متروسیتی، اؤزدیلک، کانیون و سفیر جاهایی هستند که احتمالا یکی از آن‌ها منظور اون هست. با جواب شاخ‌درآورنده‌ی اینکه «من چند ساله ترکیه زندگی کردم و مطمئنم اسمش پاساژ لونت هست» اصرار داشت که من اشتباه می‌کنم. با جواب مجدد من که چنین پاساژی دراینجا وجود ندارد گفت چرا وجود دارد و حتی از پاساژهای آمریکایی هم باکلاس‌تر هست. با اعلام مشخصات ظاهری روباز بودن پاساژ مذکور به سمت مرکزخرید کانیون راهنماییش کردم.

بروزرسانی:
برف نبارید هیچ آفتاب دراومد در حد مردادماه. ظاهرا حسرت برف استانبول به دلمون خواهد موند.

معرفی فیلم: Nymphomaniac

سه شنبه، ۱ بهمن ۱۳۹۸

جنون حشر یا Nymphomaniac سومین فیلم از سه‌گانه‌ی «افسردگی» از آثار Lars von Trier بعد از ضدمسیح (Antichrist) و مالیخولیا (Melancholia) هست. فیلم در دو ولوم روایت رمان‌گونه سرگذشت دختری هست که به Nymphomaniac دچار شده و اتفاقاتی که برایش افتاده را با صرف چایی و شیر در حضور دانه‌های برفی که به آرامی فرو میریزند برای پیرمردی تعریف می‌کند. از دیدگاه من، با فاصله و قبل از The hateful Eight بهترین فیلمی هست که در سال‌های اخیر دیدم.

نسخه تدوین کارگردان (بدون سانسور) ولوم اول و دوم رو به ترتیب از اینجا و اینجا (لینک مگنت) دریافت کنید.

برای دریافت لینک‌های مگنت از نرم‌افزار Transmission استفاده کنید.

مینیمال (۵) حد درآمدن گند شیدایی‌کشیدن

سه شنبه، ۲۴ دی ۱۳۹۸

در زندگی از چه نقطه/زمان به بعد می‌فهمید شیدایی‌کشیدن دیگر بس است؟
از چه نقطه/زمان به بعد می‌فهمید باید قید ایده‌آلی که بدنبالش بودید بزنید چون دارید تبدیل می‌شوید به پیرمرد نقاشی که دخترکی هر از چندگاهی بهش سر می‌زند؟

مرتبط:
پیرمرد نقاش و دخترک (بزودی)

برچسب‌ها: | یک دیدگاه

دعوت‌نامه دریبل

یکشنبه، ۲۲ دی ۱۳۹۸

اخیرن یه دعوت‌نامه دریبل برام باز شده. خودم نفر خاصی دوربرم ندارم که براش بفرستم. اگه علاقه‌مند به فعالیت و آپلود کارهاتون تو این شبکه هستید چندتا از طرح‌هاتون رو برام بفرستید. یادتون نره ایمیلی که باهاش تو این شبکه عضو هستید هم تو متن ایمیل باشه. ده روز بعد دعوت‌نامه به نفر برتر ارسال میشه.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

نهم ژانویه ۲۰۲۰، استانبول، سرماخوردگی شدید

پنجشنبه، ۱۹ دی ۱۳۹۸

دو روز بعد از بازگشتم از ایران، بارون و باد بی‌وقفه استانبول کار خودش رو کرد و در کنار اون اتصالی سیم‌کشی برق خونه و قطعی برق باعث شد سیستم گرمایشی هم از کار بیافته و تا صبح امکان خواب نداشته باشم و از دیروز صبح تو شرکت متوجه شدم این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست و دهنم بالقوه سرویس هست.
ظهر به بعد با حالت تهوع شدید و تب‌ولرز به خونه برگشتم و خودم رو با دمنوش‌های مختلف خفه کردم ولی مطمئن بودم کارساز نخواهند شد.

امروز صبح با اصرار خانواده و البته رئیس شرکت که می‌گفت سریعا خودتو جمع‌وجور کن رفتم بیمارستان و با آزمایش اجباری خون تشخیص داده شد که سرماخوردم (تشخیصت رو عشق است متخصص تشخیص). نهایتا با دوعدد سرم و مقداری دارو (من‌جمله آنتی‌بیوتیکی که خیلی با منت تحویلم دادند) فاکتوری به ارزش معادل یک میلیون و هفتصد هزارتومان شامل ۸ درصد مالیات (بله اینجا مریض‌شدن هم مالیات دارد) برایم صادر کردند که همان لحظه بطور کامل پرداخت کردم و رسیدی تحویلم دادند تا به شرکت بیمه بفرستم و درصدی از مبلغ رو بهم یرگردونند. هرچند امیدی بهشان ندارم.

هم‌اکنون طبق پیش‌بینی اولم دهنم کاملا سرویس شده. بغیر از چندساعت بعد از سرم که تبم رو کاهش داد مابقی اوقات انرژی بلندشدن و خاموش کردن چراغ اتاق برای خوابیدن رو هم ندارم ولی همان ته‌مانده‌ی انرژی هم صرف پاسخ‌گویی به تلفن‌های مکرر خانواده و فامیل و آشنایان شده که مجبورم به‌زور با روی خوش جوابشان را بدهم. مهمترین درسی که از این مسئله گرفتم این هست که بهترین کمک به یک مریض عیادت نکردن ازش هست.

بروزرسانی:

با گذشت چند روز کماکان با قطع حتی یک نوبتی داروها تب و لرز شدید میاد سراغم. تجربیات مشابه اطرافیان گویای اینه که ظاهرن تا یه ماه این دهن‌سرویسی ادامه خواهد داشت.

فاصله‌شناسی

سه شنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۸

هنر از آن‌دسته چیزهایی هست که برای دیدنش و شنیدنش نمی‌شود از یک حدی بیشتر بهش نزدیک شد. درواقع برای «دیدن» و «شنیدن» هنر باید تا جایی مشخص از آن فاصله گرفت. برای مثال در باارزش‌ترین نقاشی دنیا هم از فاصله دو سانتی‌متری چیزی دیده نمی‌شود. یا یک تکه یک ثانیه‌ای از معروف‌ترین آهنگ دنیا هیچ مفهومی ندارد. بلندکردن صدایش تا جایی که پرده گوش‌هایتان پاره شود هم همینطور. کاملا برعکس، دیدن یک نقاشی از فاصله چند متری هست که آن را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. شنیدن کورسویی از آهنگ بین همهمه‌ی صدای کافه هم همینطور.

فاصله.

هنر کم و بیش به معنی ساختن هم هست. همانطور که برای دیدن و شنیدن چیزی باید تا اندازه‌ای فاصله گرفت، برای ساختن چیزها هم باید فاصله گرفت. برای مثال:

  • برای ساختن دوستی حضور را محدود به وقتی که کرد احساس تعلق ایجاد شود.
  • برای ساختن رابطه باید بعد از اشباع هیجانات اولیه تا جای ممکن فاصله گرفت تا کم‌وکیف صورت‌های دیگر رابطه مشخص شود.
  • برای درک یه ایده/دیدگاه باید به قدری از آن دور شد که تصویر بزرگتر و در کنار آن سایر ایده‌ها/دیدگاه‌ها موافق/مخالف ظاهر شوند.

مرتبط:
نخواه تا رستگار شوی

بیست‌وپنجم دسامبر ۲۰۱۹، فرودگاه استانبول و تبریز

چهارشنبه، ۴ دی ۱۳۹۸

بعد از چندین ماه انتظار بالاخره این شانس رو پیدا کردم که شب یلدا و تولدم (هردو با تاخیر) رو پیش خانواده‌ام باشم. بسیار خوشحال هستم و همزمان بسیار استرس دارم از بابت هواپیمای ایرانی که قراره من رو به شهر عزیزتر از جان برسونه.

هفته‌های اخیر هم بی‌استرس و بی‌دغدغه نبودند. فشار کارها دوچندان و فشار روانی پرسنل صدچندان شده. طبیعتا دلیل اصلیش جدی‌شدن اصرارم به دریافت ویزای کار هست.

صف چک‌این بطرز وحشتناکی شلوغ هست و من هم خسته از ۹ ساعت کار فشرده‌ی انتقال مسؤلیت، گوشه‌ای روی زمین نشستم و سعی می‌کنم به نگاه‌های متعجب و عموما عاقل اندر سفیه (که ظاهرن ریشه در باکلاسی اون‌ها و بی‌کلاسی من) داره توجه نکنم.

آب‌وهوای تبریز رو چک کردم و قراره روزهای آینده بارونی باشه ولی مشکلی باهاش ندارم. جسم و روح همزمان که پیش پدر و مادر هست بیرون خونه آخرالزمان هم بشه ملالی نیست.


هواپیما ساعت ۱۲:۳۰ بامداد به وقت استانبول بلند شد و حوالی ۳ بامداد به وقت تبریز به زمین نشست. در طول پرواز با فیلمی که از دیشب روی گوشیم دانلود کرده بودم سرم رو گرم کردم و با اعلام مهماندار که تا دقایق دیگر به تبریز می‌رسیم متوجه گذر زمان شدم. نیم ساعتی صرف تحویل چمدان و مهر پاسپورت و این‌ها شد و بعدش بدون پیشواز به خونه برگشتم.

از حرف تا عمل: تهیه غذا برای حیوانات بی‌سرپرست با جستجوی طلا از کف دریا

دوشنبه، ۲۵ آذر ۱۳۹۸

دیروز توی وب‌گردی‌هام به ویدئویی برخوردم که باعث تاملم شد و من رو یاد تمامی بهانه‌هایی انداخت که آوردم تا کاری رو انجام ندم. در این کلیپ شخصی برای تامین غذا برای حیوانات بی‌سرپرست با غواصی در کف دریا به‌دنبال طلاها و زیورآلات گمشده می‌گرده و درنهایت چندتا پیدا می‌کنه و با فروشش مقدار زیادی غذا برای اون حیوانات تهیه می‌کنه. ویدئو کامل رو در یوتوب ببینید.

دومین گفتگوی علی سخاوتی و من در پادکست فنامنا، ۱۶ آذر ۱۳۹۸

پنجشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۹۸

بیش از دو ساعت صحبت بی‌نفس و شیرین با علی سخاوتی عزیز، از چالش‌های مهاجرت و بلاهایی که در این دوسال به سرم آمد تا بیکری‌های استانبول و زندگی و فرهنگ و مردمش.

این پادکست گفتگویی هست در مورد تجربه‌های انسانی و دست‌اول افراد مختلف که معمولا حول محور چیزهایی در جریانه که درموردشون صحبت نمیشه یا اگر هم صحبت بشه عموم مردم از صحبت درموردشون فراری هستن. برای کسانی که خودشون رو متعلق به هیچ جامعه‌ای و گروهی نمی‌دونن. مجددا دعوت‌تون می‌کنم صحبت‌های ما رو گوش بدید و امیدوارم مثل من ازش لذت ببرید.

برای شنیدن این پادکست می‌تونید کلمه «فنامنا» در اپ پادکست‌تون رو جستجو کنید یا از لینک‌های زیر استفاده کنید:

Apple PodcastsCastboxRadio PublicPocket CastsSpotifyGoogle PodcastsAnchor

رویای دی‌ماه

چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۹۸

عکس نگیر.
باشه.
گفتم عکس نگیر.
چرا آخه؟
من تو عکسا بد می‌افتم.
خب منطقیه. دوربین‌ها کشش خوشگلیت رو ندارن، خراب میشن عکس بد میافته.
از این‌جایی که من هستم نه از این سر پل کسی داره بالا میاد نه از اون سر پل. امشب این ساعت پل مال ماست.
عاشق همین کارهای مردانه‌ت هستم.
چطور؟
همین که دست‌هاتو دور کمرم حلقه می‌کنی و منو به خودت فشار می‌دی.
اگه تلفنت خاموش شد چطوری باهات حرف بزنم؟
کاری نداره که، مثل چیکو و دایان ساعت ۱۱ به ماه خیره می‌شیم حرف می‌زنیم. 
از این‌ها خوردی تا حالا؟ این برگ سبزا؟
نه.
قشنگن. من بچه بودم زیاد می‌خوردم. بیا تو هم بخور.
اینا کی بودن؟
سربازم و نامزدش. دو هفته پیش نامزد کردن.
بیا ما هم نامزد کنیم.
یه لاک خوش‌رنگ بگیرم برات حل نمیشه؟
اینجا نریم می‌گیرنمون.
تو این برف خدا هم نشسته جلوی شومینه داره سعدی می‌خونه و به دونه‌های برف نگا می‌کنه. بیا. کسی نیست.

شاه‌گؤلی برفی | عکس از علی حق‌دوست

مرتبط:
رویای شهناز در آن‌سر دنیا
رویای آنکارا
رویای وندا
رویای ارسباران

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها
Nazar Amulet