آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت ششم، طرح کسب‌وکاری تنها با دو عدد

چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت ششم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

مثل بیشتر مردم، منم هیچ ایده‌ای نداشتم که چه هزینه‌ای باید بابت سرویسی که ارائه می‌کنم بگیرم. برای همین به یک فروشگاه سی‌دی‌فروشی که چندتا سی‌دی از نوازندگان محلی توی ویترینش داشت پرسیدم:
«اگه بخوام سی‌دی خودم رو از طریق اینجا بفروشم چقدر برام خرج برمی‌داره؟»
گفت:
«قیمت سی‌دی رو شما تعیین می‌کنید، ما ۴ دلار به ازای هر فروش برمی‌داریم و مجموع درآمد رو هم هفتگی بهتون پرداخت می‌کنیم.»
بعدش رفتم خونه و روی وب‌سایت سی‌دی‌بی‌بی.com نوشتم:
«قیمت سی‌دی رو شما تعیین می‌کنید، ما ۴ دلار به ازای هر فروش برمی‌داریم و مجموع درآمد رو هم هفتگی بهتون پرداخت می‌کنیم.»
فکر کردم اگه برای اون جواب داده پس برای من هم جواب میده.
از اونجایی که اضافه کردن هر آلبوم به سایت ۴۵ دقیقه از وقتم رو می‌گرفت یه هزینه ۲۵ دلار به ازای هر آلبوم درمقابل زمانی که صرف می‌کردم هم اضافه کردم.
(می‌تونید حدس بزنید هر ساعت کاری من در اون روزها چقدر ارزش داشت.)
چند روز بعد فکر کردم ۳۵ دلار چندان تفاوتی با ۲۵ دلار [برای موزیسین‌ها] نداره. درنتیجه رقم رو به ۳۵ دلار افزایش دادم که باعث می‌شد جا برای تخفیف وجود داشته باشه در حالی که همچنان سود می‌کردم.
همین! بعد از گذشت ۶ سال و درآمد ۱۰ میلیون دلاری این دو رقم منبع اصلی درآمد شرکت بودن. ۳۵ دلار به ازای اضافه کردن هر آلبوم و ۴ دلار به ازای فروش هر سی‌دی.
نوشتن یه طرح کسب‌وکار نباید بیشتر از چند ساعت (و در حالت ایده‌آل چند دقیقه) وقت ببره. بهترین طرح‌ها ساده شروع می‌شوند. یک برانداز و حس کلی باید بهتون بگن که اعدادتون جواب خواهند داد یا نه. بقیه‌ش صرفا جزئیات هستند.

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت پنجم، این یک انقلاب نیست

چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت پنجم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

۵ سال بعد از اینکه سی‌دی بی‌بی رو شروع کردم، وقتی تبدیل به کسب‌وکاری بزرگ شده بود، رسانه‌ها گفتند من یک انقلاب در صنعت موسیقی ایجاد کرده‌ام. ولی واژه «انقلاب» صرفا کلمه‌ایست که مردم وقتی موفق شدند استفاده می‌کنند. قبل از آن شما صرفا یک فرد عجیب هستید که کارها را متفاوت انجام می‌دهد.
مردم فکر می کنند یک انقلاب نیاز به سروصدای زیاد، مشت‌های در هوا و خونریزی دارد. ولی اگر فکر می‌کنید یک عشق واقعی شبیه رومئو و ژولیت هست، از یک رابطه عالی که به آرامی رشد می‌کند غافل می‌شوید.
اگر فکر می‌کنید قرار است یک روز هدف زندگی‌تان مثل رعدوبرق جلوی شما ظاهر شود از چیزهای کوچک روزمره که باعث شگفت‌زدگی شما شود غافل می‌شوید.
اگر فکر می‌کنید یک انقلاب قرار است شبیه به یک جنگ باشد، از اهمیت این مسئله که صرفا قرار است به مردم بهتر خدمت کنید را غافل می‌شوید.
وقتی درون چیزی عالی قرار می‌گیرید، احساس اینکه درون یک انقلاب هستید نخواهید داشت. صرفا احساس یک چیز غیرمعمول را خواهید داشت.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت ششم، طرح کسب‌وکاری تنها با دو عدد

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت چهارم، تبدیل رویایی به واقعیت

چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت چهارم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

فروختن سی‌دی دوستاتم وقت خیلی زیادی از من می‌گرفت تا جایی که متوجه شدم بطور تصادفی یه کسب‌وکار شروع کردم ولی خب من نمی‌خواستم یه کسب‌وکار شروع کنم. همین حالاش هم زندگی ایده‌آلم بعنوان موزیسین تمام‌وقت رو داشتم و نمی‌خواستم چیزی من رو از اون جدا کنه.
بنابراین، به این فکر کردم که با استفاده از یک رویکرد آرمان‌گرایانه‌ی نه‌چندان منطقی، می توانم از رشد بیش از حد کسب‌وکارم جلوگیری کنم.
تصمیم گرفتم به جای تلاش برای بزرگ‌کردن آن، کوچکش کنم. این برعکس جریان شناکردن بود، بنابراین مجبور شدم به دنبال راه‌هایی برای این رویکرد متفاوت باشم.
من قرارداد توزیع‌کننده‌ی ایده‌آلم را از زاویه دید نوازنده‌ام نوشتم. در یک دنیای ایده‌آل توزیع‌کننده‌ی من:

  • حقوق من را هفتگی پرداخت می‌کند.
  • اسم کامل و آدرس تمامی کسانی که سی‌دی من را خریده‌اند را به من می‌گوید.
    (چون آن‌ها طرفداران من هستند نه طرفداران توزیع‌کننده.)
  • هیچ‌وقت بخاطر اینکه سی‌دی‌های من کم فروخته‌شده‌اند من را از سیستم کنار نگذارد. (حتی اگر در طول پنج سال گذشته تنها یک عدد فروخته باشد باز هم همان‌جا نگهش می‌دارد تا شاید کسی جایی بخردش.)
  • تحت هیچ شرایطی از جایگاه پولی۱ استفاده نکند.
    (چون این کار برای کسانی که امکانش را ندارند عادلانه نیست.)

همینه! این هدف من بود. دوست داشتمش. این یه هوبی با ارزش بود. اسمش رو گذاشتم سی‌دی بی‌بی و سی‌دی‌های همه دوستانم رو درونش گذاشتم.
این ۴ نکته شبیه شرح ماموریت بود. اون‌ها رو توی سایت نوشتم. هر کنفرانسی که رفتم درموردشون حرف زدم و مطمئن شدم هرکسی که باهاش کار می‌کنم اون‌ها رو می‌دونه.
نکته اصلی این بود که من نمی‌خواستم یه کسب‌وکار بزرگ راه بندازم. فقط در مورد اینکه یه چیز کوچیک در دنیای ایده‌آل چطور باید باشه رویاپردازی می‌کردم.

۱. Paid Placement. امکان تغییر جایگاه شما در لیست نمایش‌دهنده در ازای پرداخت پول. م.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت پنجم، این یک انقلاب نیست

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت سوم، فقط می‌خواستم سی‌دی‌ام را بفروشم

شنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت سوم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

داستان در ۱۹۹۷ شروع می‌شود. من در سن ۲۷ سالگی یک موزیسین حرفه‌ای بودم.
کل زندگی من از نوازندگی تشکیل می‌شد. اجراهای مختلف در سرتاسر آمریکا و اروپا، ضبط کارهای دیگران، نواختن بر روی ساخته‌های دیگران و گرداندن یک استدیوی ضبط کوچک. حتی مدتی موزیسین یک سیرک بودم.
رقم حساب بانکی‌ام همواره کم بود ولی نه خالی. درآمدم به قدری بود که بتوانم در وست‌وود۱ خانه‌ای بخرم. من در حال زندگیِ رویای هر نوازنده‌ای بودم.
یک سی‌دی از کارهایم درست کردم و ۵ هزار نسخه ز آن را در کنسرتم فروختم. می‌خواستم آن را آنلاین هم بفروشم ولی در آن زمان هیچ کسب‌وکاری برای فروش آنلاین موزیسین‌های مستقل۲ وجود نداشت. حتی یکی. من با شرکت‌های ضبط بزرگ زیادی تماس گرفتم و همه‌ی آن‌ها جواب یکسانی بهم دادند: تنها راه اینکه بتوانم سی‌دی‌ام را در فروشگاه آنلاین آن‌ها قرار دهم همکاری با یک توزیع‌کننده‌ی۳ رسمی بود.
توزیع موسیقی یک جریان افتضاح داشت. بستن قرارداد با یک توزیع‌کننده به اندازه بستن قرارداد ضبط سخت بود. شرکت‌های توزیع‌کننده بسیار بدنام بودند. از این بابت که صدهاهزار نسخه از سی‌دی‌ها را می‌فروختند و یک سال بعد پولش را [به موزیسین] پرداخت می‌کردند. تازه اگر می‌کردند. شرکت‌های ضبط بزرگ با بودجه‌های کلان محل‌های تبلیغات گران‌قیمت را می‌خریدند و بقیه ما در یک گوشه می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم. اگر در چند ماه اول فروش خوبی نداشتید به سرعت از سیستم کنار گذاشته می‌شدید.

این به این معنی نیست که توزیع‌کننده‌ها شیطان بودند. فقط یک سیستم مفتضح بود و من نمی‌خواستم واردش شوم. برای همین وقتی شرکت‌های بزرگ فروش آنلاین بهم گفتند نمی‌توانند سی‌دی من را بفروشند گفتم «آه. به درک. خودم سیستم فروش آنلاینم را راه می‌اندازم. مگر قرار است چه‌قدر سخت باشد؟»
ولی سخت بود! در سال ۱۹۹۷ پی‌پال۴ وجود نداشت. برای همین مجبور بودم درگاه پرداخت اختصاصی خودم را بخرم که ۱۰۰۰ دلار خرج برداشت و سه ماه کاغذبازی داشت.
حتی بانک مجبور بود یک بازرس به آدرسم بفرستد تا مطمئن شود من واقعا صاحب کسب‌وکاری معتبر هستم. بعد مجبور بودم یک سیستم فروشگاه با سبد خرید بسازم. با توجه به اینکه هیچ چیزی از برنامه‌نویسی نمی‌دانستم. با این‌همه چند کپی از کتاب برنامه‌نویسی نوشتم با هزاران سعی و خطا.
هرچند بالاخره، در وب‌سایتم دکمه‌ی «همین حالا بخرید» داشتم. در ۱۹۹۷ این یک چیز بزرگ بود.
وقتی به دیگر دوستان نوازنده‌ام در مورد دکمه «همین حالا بخرید» در وب‌سایتم گفتم یکی از آن‌ها پرسید: «می‌توانی سی‌دی من رو هم بفروشی؟»
برای لحظاتی بهش فکر کردم و گفتم «چرا که نه. مشکلی نیست.» این کار را صرفا برای خوبی کردن به آن دوست انجام دادم. این کار صرفا چند ساعت از وقتم را گرفت تا اون رو به سیستمم اضافه کنم. یک صفحه جدا برای سی‌دی اون در وب‌سایت برندم ساختم.
بعدش دو دوست دیگر هم از من خواستند که سی‌دی‌شان را بفروشم. بعدش کم‌کم تماس‌هایی از غریبه‌هایی گرفتم که می‌گفتند «دوستم دیو گفت که تو می‌تونی سی‌دی منو بفروشی.» ایمیل‌ها و تماس‌ها همینطور سرازیر شدند و من به همه‌شان جواب مثبت دادم.
دو شخص سرشناس موسیقی آنلاین (برایان بیکر از گاجوب۵ و دیوید هوپر. مرسی رفقا.) اون رو به لیست ایمیل‌شان معرفی کردند و ۵۰ موزیسین دیگر هم ثبت‌نام کردند.
این قرار بود صرفا یک کمک کوچک به چند دوست باشد. هوم…

۱. دهکده‌ی کوچکی در نزدیک نیویورک که فستیوال موسیقی معروفی دارد. م.
۲. موزیسین‌هایی که زیرمجموعه‌ی هیچ لیبل یا شرکت موسیقی نیستند. م.
۳. شرکت‌های تکثیر و نشر موسیقی. م.
۴. شرکت پرداخت آنلاین که باعث تسهیل پروسه‌ی راه‌اندازی این سیستم می‌شود. م.
۵. وب‌لاگی در مورد موزیسین‌های مستقل. م.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت چهارم، تبدیل رویایی به واقعیت

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت دوم، انگیزه‌ی شما چیست؟

جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت دوم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

بیشتر افراد نمی‌دانند چیزی را که انجام می‌دهند برای چه انجام می‌دهند. آن‌ها از دیگران تقلید می‌کنند. با جریان حرکت می‌کنند و مسیری را که دیگران ساخته‌اند دنبال می‌کنند بدون اینکه به فکر ساختن مسیر خودشان باشند.
آنها دهه‌ها در جستجوی چیزی هستند که کسی آنها را متقاعد کرده است که می‌خواهند، بدون این که متوجه شوند این‌کار باعث خوشحالی و خوشبختی آن‌ها نمی‌شود.
طوری نباشد که یک روز چشمانتان را در بستر مرگ باز کنید و متوجه شوید تنها شانس‌تان در زندگی را خراب کرده‌اید و پشیمان هستید. چون بجای رویاهای بزرگ، چیزهای کوچک و حاشیه‌ای را دنبال کرده‌اید. شما باید فلسفه شخصی خودتان را بدانید که چه چیزی باعث خوشحالی شما می‌شود و چه چیزی ارزش انجام دادن را دارد.
در داستان‌های پیش رو، شما متوجه قالب مشترکی خواهد شد. این‌ها فلسفه‌های من از ده سالی هستند که صرف شروع و رشد یک کسب‌وکار کرده‌ام.

• کسب‌وکار در پول خلاصه نمی‌شود. کسب‌وکار یعنی تبدیل رویاهای دیگران و خودتان به واقعیت.
• ساخت یک شرکت یک راه خوب برای ارتقای دنیا همزمان با ارتقای شماست.
• زمانی که یک شرکت درست می‌کنید، درحال ساختن یک آرمان‌شهر هستید. آن شرکت جایی‌ست که شما دنیای ایده‌آلتان را می‌سازید.
• هیچ‌وقت هیچ‌کاری را فقط بخاطر پول انجام ندهید.
• یک کسب‌وکار را فقط برای سود خودتان دنبال نکنید. فقط بدنبال پاسخ‌گویی به کمک‌خواستن‌ها باشید.
• موفقیت حاصل بهبود و اختراع مداوم است، نه در بوغ و کرنا کردن چیزهایی که کار نمی‌کنند.
• طرح کسب‌وکار شما همواره جای بحث دارد. مادامی که کسب‌وکارتان را شروع نکرده‌اید نمی‌توانید بفهمید مردم دقیقا چه می‌خواهند.
• شروع کردن بدون پول یک مزیت است. شما برای کمک کردن به مردم نیاز به پول ندارید.
• شما نمی‌توانید همه را راضی نگه دارید. پس بدون دغدغه بعضی از مردم را رد کنید.
• کاری کنید که چرخ کسب‌وکارتان بدون حضور شما هم بچرخد.
• نکته اصلی انجام هرکاری این است که شما خوشحال باشید. پس فقط چیزهایی را انجام دهید که باعث خوشحالی شما می‌شود.

معنی این عبارت‌ها چیست؟ مضمون و هدفشان چیست؟ چطور قرار است آن‌ها را در وضعیت خودتان اعمال کنید؟
خب… من زیاد دوست ندارم در مورد خودم حرف بزنم، ولی برای اینکه این درس‌ها دارای معنی شوند، باید قصه‌ام را بازگویی کنم.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت سوم، فقط می‌خواستم سی‌دی‌ام را بفروشم

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت اول، ده سال تجربه در یک ساعت

جمعه، ۹ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت اول از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

از سال ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۸، من این تجربه شگفت‌انگیز رو داشتم تا یه هوبی۱ شروع کنم که بطور غیرمنتظره‌ای بقدری رشد کرد تا تبدیل به کسب‌وکاری بزرگ شد و من ۲۲ میلیون دلار فروختمش. حالا مردم می‌خواهند داستان من رو بشنوند.
مردم در مورد تجربیاتم از من سوال می‌کنند و من توضیح می‌دهم که چطور پیش رفت. بیشتر اون تجربیات در مورد این هستند که چه اشتباهاتی کردم. اشتباهاتی واقعا مهلک.
مردم از من در مورد پیشنهاداتم برای رویکرد مناسب در وضعیت آن‌ها در زندگی یا کسب‌وکارشان می‌پرسند و من توضیح می‌دهم که رویکرد من در مقابل چیزها چیست. ولی رویکرد من تنها یک راهکار هست و من به خوبی می‌تونم درموردش بحث کنم.
من واقعا قصد این را ندارم که به مردم توصیه کنم مثل من باشند. من کم و بیش غیرعادی هستم و هیچ تضمینی نیست که چیزی که برای من جواب داده برای آن‌ها هم جواب دهد. ولی افراد زیادی فکر می‌کنند داستان‌های من و فلسفه و طرزفکری که از تجربیاتم ساخته‌ام ارزش به اشتراک گذاشتن را دارد. به همین دلیل هست که این کتاب را نوشته‌ام.
این کتاب بیشتر چیزی است که من در طول ۱۰ سال یاد گرفته‌ام. فشرده شده در قالب چیزی که شما بتوانید در یک ساعت بخوانید.
امیدوارم این ایده‌ها در زندگی یا کسب‌وکارتان بدردتان بخورد. همچنین امیدوارم با چندتایشان مخالف باشید، و همچنین امیدوارم در مورد علت مخالفتتان و زاویه‌ی دید متفاوتی که دارید برام ایمیل بنویسید. درواقع بخش جذاب داستان برای من همین هست. (من یک دانش‌آموز هستم. نه یک معلم.)

۱. کاری که صرفا برای تفریح انجام می‌شود. م.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت دوم، انگیزه‌ی شما چیست؟

مینیمال (۷) دیالوگ

پنجشنبه، ۸ اسفند ۱۳۹۸

– غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم

+ تو شهر خودت هم گه خاصی نبودی آخه.

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

مینیمال (۶)

چهارشنبه، ۷ اسفند ۱۳۹۸

هرچقدر دل‌تان می‌خواهد از ابعاد گنگ رابطه‌تان فرار کنید اما آن ابعاد یک روز یک جایی به طور قطعی سراغ‌تان خواهند آمد و از شما جواب خواهند خواست.

“It’s not binary. You can be decent and gifted at the same time.”
– Steve Wozniak

بیست‌ویکم فوریه ۲۰۲۰، استانبول

جمعه، ۲ اسفند ۱۳۹۸

روزگارنوشت‌ها
بعد از گذشت نزدیک به دو سال از روزی که وارد ترکیه شدم کماکان اصلی‌ترین مشکلم نداشتن ویزای کار و به تبع آن عدم امکان برنامه‌ریزی برای آینده و البته زندگی مسالمت‌آمیز با خودم هست. چیزهایی مثل وجود آرامش در خانه‌ام و فضای کافی برای کاری جز خوابیدن و البته فضایی بدون مزاحم برای آشپزی تبدیل شده‌اند به حسرت‌هایم.

تلاش‌هایم برای پیدا کردن شغل جایگزین تا به این لحظه نتیجه‌ی مطلوبی نداشته. چند مصاحبه داشته‌ام که تقریبا همه‌شان چیزی بیشتر از مکان فعلی ندارند. چند دروغ ناشیانه سرهم می‌کنند که بتوانند حداکثر استفاده را از من فلک‌زده داشته باشند و هرموقع نیازشان برطرف شد مثل دستمال‌کاغذی که به عن دماغشان مالیده‌اند به گوشه‌ای انداخته و به ادامه‌ی زندگی‌شان بپردازند. قولی که برای عدم انتقام حداقل از شرکت فعلی به مادرم داده‌ام سد راهم شده وگرنه آرازی که من می‌شناسم به این سادگی‌ها تسلیم نمی‌شود.

صلح با گربه‌ی شرکت
مدتی هست که یکی از گربه‌های ماده‌ی ساختمانی که شرکتم در آن قرار دارد جلوی در ورودی شرکت که در آخرین طبقه‌ی این ساختمان هست زایمان کرده و سه توله‌ی نسبتا خوشگل بدنیا آورده. دورترین مکان ممکن از درورودی و البته موکتی که در طبقه آخر کشیده شده قطعا روی این تصمیم تاثیرگذار بوده است.

مشکلی که وجود دارد (داشت) این بود که این بانو ظاهرن از قیافه‌ی من خوشش نمی‌آمد و در هربار ورود و خروج به شرکت با صدای ولدومورت‌مانندی من رو تهدید می‌کرد که به بچه‌هایش نزدیک نشوم. حال اینکه من نه قصد این‌کار رو داشتم و نه علاقه‌ی این کار رو. صرفا می‌خواهم وارد شرکت شوم همین. نظر به افزایش این تهدیدها از طرف گربه‌ی مادر و البته اعمال رادیکالی‌اش در ظهر امروز تمایل بسیار شدید کوبیدن لگدی به کله‌اش رو خنثی و تصمیم گرفتم حداقل تلاشم رو برای صبح انجام بدم. از یخچال شرکت تکه‌ای پنیر کاشار برداشتم و جلوی‌اش انداختم. با نگاهی مشکوک پنیر را خورد و چند قدم عقب کشید و من توانستم از شرکت (بدون خشونت) خارج شوم و به ناهار بروم. موقع برگشت هم همان گوشه ایستاد و بدون تهدید اجازه ورود به شرکت رو برام صادر کرد. صلحمان پایدار.

پروژه‌ای برای فرار از افسردگی
چند هفته‌ی پیش در اوج زمین‌گیری ناشی از نشدن‌های متوالی و مواردی که در بخش اول این نوشته گفتم دوست عزیزی بهم ایمیل زد و گفت مایل هست وب‌لاگش رو بازطراحی کنم. بدون وقفه قبول کردم چون می‌دونستم حداقل به‌خاطر حفظ تصور و اعتباری که دارم نمی‌تونم این کار رو پشت گوش بندازم و قطعا محرکی میشه برای چرخیدن چرخ‌دنده‌های پوسیده‌ی زندگی روحی‌ام. فکرم درست بود و باعث شد از این رو به آن‌یکی رو شوم و با روحیه نسبتا خوبی پیگر ادامه‌ی مبارزه برای تغییر وضعیتم بشم. باشد که [بعد از دوسال] بشود.

All sorrows can be borne if you put them into a story
– Karen Blixen

بیست‌ویکم ژانویه ۲۰۲۰، (شاید) اولین برف استانبول

سه شنبه، ۱ بهمن ۱۳۹۸

استانبول به‌علت محاصره شدنش با دریا آب‌وهوای کم‌وبیش معتدلی دارد. به غیر از اوقات نادری که باد شدید باران را سرد و آزاردهنده می‌کند در باقی اوقات هوای استانبول گرم و قابل تحمل هست. امروز اما برخلاف گذشته از اول صبح شاهد تاریکی هوا در نتیجه‌ی حضور ابرهای سیاه بر فراز آسمان استانبول بودم. با تماس مادرم و اعلام اینکه اخبار گفته است برف خواهد بارید یک چشم به مانیتور و یک چشم به پنجره منتظر اولین برف این شهر نه‌چندان دوست‌داشتنی هستم. (یاد و خاطره‌ی روزهای شیرین آنکارا گرامی باد.)

با استعفا و اخراج تقریبا همه‌ی کارکنان شرکت و عدم حضور رئیس در اکثر مواقع، تقریبا همیشه در شرکت تنها هستم. خودم در را باز می‌کنم، خودم چراغ‌ها را روشن می‌کنم. خودم قهوه و چایی درست می‌کنم و بعد از ۹ ساعت سروکله‌زدن با تیم ریموت خودم چراغ‌ها را خاموش کرده و از شرکت خارج می‌شوم. این تنهایی در اجتماع با تنهایی زندان‌گونه‌ی خانه‌ام و فقدان هرگونه تفریح و دوستی که بشود با رضایت خاطر اندک ساعات باقی‌مانده‌ی روز را وقت گذراند باعث شده صبح‌ها شبیه کسی که به پای چوبه دار می‌رود راهی شرکت شوم.

روزهای اخیر در شرکت بی‌شباهت به جهنم نیست. پیرو قانون جدید ترکیه و درخواستم برای دریافت فوری ویزای کار رئیس شرکت از هیچ تلاشی (من‌جمله فشارهای شدید روانی) برای منصرف کردنم دریغ نمی‌کند. از شمردن تعداد سطرهای کدهایی که نوشتم و بازخواستم بخاطر کم‌بودن آن‌سطرها تا اصرار به اینکه وظیفه جمع‌کردن لیوان‌های روی میزها و گذاشتنش در ماشین ظرف‌شویی به‌عهده من هست. در کنار آن عدم رضایت از اینکه هیچ حس مالکیتی نسبت به پروژه‌های شرکت ندارم و تسک‌ها را صرفا با رویکرد اینکه سریعا تمام شوند انجام میدهم هم با نگاه حق به جانبی بازخواست می‌شوم. درهمان حین نیم‌نگاهی به پاکت مدارکی که برای دریافت ویزای کار باید ارسال شوند ولی دو هفته هست که روی میز پشتی رئیس خاک می‌خورند نگاهم را جلب می‌کند. بعد از برگشت به اتاقم مشت نسبتا محکمی به دیوار باعث پاره‌شدن پوست ام‌سی‌پی دستم می‌شود. حجم زیادی از خشم درونم جمع شده که امیدوارم باعث انجام کار احمقانه‌(تری) نشود.

بیماری و بی‌حوصلگی ناشی از شرایط فوق باعث شده قدرت کوچک‌ترین تحرکی از من سلب شود و خانه‌ام هم روز‌به‌روز بیشتر به طویله‌ای شبیه.

عدم ثبات و درنتیجه عدم امکان اجاره خانه‌ی بهتر و در نتیجه‌ی آن هم عدم امکان آشپزی باعث شده بدون استثنا تمامی وعده‌های عذایی‌ام را در رستوران‌ها و کافه‌ها بخورم که خود این نیز باعث شده درصد زیادی از درآمدم صرفا صرف غذاخوردن شود. در یک جمع‌بندی کلی عملا فقط برای زنده ماندن کار می‌کنم.

چند روز پیش در تونل راهرو مانندی که دو خروجی مترو را بهمدیگر وصل می‌کرد مردی میانسال ایرانی بهمراه ۷-۸ خانم راهم رو سد کرد و با گفتن عبارت «لونت مال» بدنبال آدرس پاساژ لونت می‌گشت. من گفتم که حداقل در این منطقه پاساژ لونتی وجود ندارد و لونت اسم این منطقه هست و چهار مرکز خرید متروسیتی، اؤزدیلک، کانیون و سفیر جاهایی هستند که احتمالا یکی از آن‌ها منظور اون هست. با جواب شاخ‌درآورنده‌ی اینکه «من چند ساله ترکیه زندگی کردم و مطمئنم اسمش پاساژ لونت هست» اصرار داشت که من اشتباه می‌کنم. با جواب مجدد من که چنین پاساژی دراینجا وجود ندارد گفت چرا وجود دارد و حتی از پاساژهای آمریکایی هم باکلاس‌تر هست. با اعلام مشخصات ظاهری روباز بودن پاساژ مذکور به سمت مرکزخرید کانیون راهنماییش کردم.

بروزرسانی:
برف نبارید هیچ آفتاب دراومد در حد مردادماه. ظاهرا حسرت برف استانبول به دلمون خواهد موند.

Nazar Amulet