آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

مینیمال (۷) دیالوگ

– غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
+ تو شهر خودت هم گه خاصی نبودی آخه.
آراز غلامی
پنجشنبه، ۸ اسفند ۱۳۹۸

مینیمال (۶)

هرچقدر دل‌تان می‌خواهد از ابعاد گنگ رابطه‌تان فرار کنید اما آن ابعاد یک روز یک جایی به طور قطعی سراغ‌تان خواهند آمد و از شما جواب خواهند خواست.

“It’s not binary. You can be decent and gifted at the same time.”
– Steve Wozniak

آراز غلامی
چهارشنبه، ۷ اسفند ۱۳۹۸

بیست‌ویکم فوریه ۲۰۲۰، استانبول

روزگارنوشت‌ها
بعد از گذشت نزدیک به دو سال از روزی که وارد ترکیه شدم کماکان اصلی‌ترین مشکلم نداشتن ویزای کار و به تبع آن عدم امکان برنامه‌ریزی برای آینده و البته زندگی مسالمت‌آمیز با خودم هست. چیزهایی مثل وجود آرامش در خانه‌ام و فضای کافی برای کاری جز خوابیدن و البته فضایی بدون مزاحم برای آشپزی تبدیل شده‌اند به حسرت‌هایم.

تلاش‌هایم برای پیدا کردن شغل جایگزین تا به این لحظه نتیجه‌ی مطلوبی نداشته. چند مصاحبه داشته‌ام که تقریبا همه‌شان چیزی بیشتر از مکان فعلی ندارند. چند دروغ ناشیانه سرهم می‌کنند که بتوانند حداکثر استفاده را از من فلک‌زده داشته باشند و هرموقع نیازشان برطرف شد مثل دستمال‌کاغذی که به عن دماغشان مالیده‌اند به گوشه‌ای انداخته و به ادامه‌ی زندگی‌شان بپردازند. قولی که برای عدم انتقام حداقل از شرکت فعلی به مادرم داده‌ام سد راهم شده وگرنه آرازی که من می‌شناسم به این سادگی‌ها تسلیم نمی‌شود.

صلح با گربه‌ی شرکت
مدتی هست که یکی از گربه‌های ماده‌ی ساختمانی که شرکتم در آن قرار دارد جلوی در ورودی شرکت که در آخرین طبقه‌ی این ساختمان هست زایمان کرده و سه توله‌ی نسبتا خوشگل بدنیا آورده. دورترین مکان ممکن از درورودی و البته موکتی که در طبقه آخر کشیده شده قطعا روی این تصمیم تاثیرگذار بوده است.

مشکلی که وجود دارد (داشت) این بود که این بانو ظاهرن از قیافه‌ی من خوشش نمی‌آمد و در هربار ورود و خروج به شرکت با صدای ولدومورت‌مانندی من رو تهدید می‌کرد که به بچه‌هایش نزدیک نشوم. حال اینکه من نه قصد این‌کار رو داشتم و نه علاقه‌ی این کار رو. صرفا می‌خواهم وارد شرکت شوم همین. نظر به افزایش این تهدیدها از طرف گربه‌ی مادر و البته اعمال رادیکالی‌اش در ظهر امروز تمایل بسیار شدید کوبیدن لگدی به کله‌اش رو خنثی و تصمیم گرفتم حداقل تلاشم رو برای صبح انجام بدم. از یخچال شرکت تکه‌ای پنیر کاشار برداشتم و جلوی‌اش انداختم. با نگاهی مشکوک پنیر را خورد و چند قدم عقب کشید و من توانستم از شرکت (بدون خشونت) خارج شوم و به ناهار بروم. موقع برگشت هم همان گوشه ایستاد و بدون تهدید اجازه ورود به شرکت رو برام صادر کرد. صلحمان پایدار.

پروژه‌ای برای فرار از افسردگی
چند هفته‌ی پیش در اوج زمین‌گیری ناشی از نشدن‌های متوالی و مواردی که در بخش اول این نوشته گفتم دوست عزیزی بهم ایمیل زد و گفت مایل هست وب‌لاگش رو بازطراحی کنم. بدون وقفه قبول کردم چون می‌دونستم حداقل به‌خاطر حفظ تصور و اعتباری که دارم نمی‌تونم این کار رو پشت گوش بندازم و قطعا محرکی میشه برای چرخیدن چرخ‌دنده‌های پوسیده‌ی زندگی روحی‌ام. فکرم درست بود و باعث شد از این رو به آن‌یکی رو شوم و با روحیه نسبتا خوبی پیگر ادامه‌ی مبارزه برای تغییر وضعیتم بشم. باشد که [بعد از دوسال] بشود.

All sorrows can be borne if you put them into a story
– Karen Blixen

آراز غلامی
جمعه، ۲ اسفند ۱۳۹۸

بیست‌ویکم ژانویه ۲۰۲۰، (شاید) اولین برف استانبول

استانبول به‌علت محاصره شدنش با دریا آب‌وهوای کم‌وبیش معتدلی دارد. به غیر از اوقات نادری که باد شدید باران را سرد و آزاردهنده می‌کند در باقی اوقات هوای استانبول گرم و قابل تحمل هست. امروز اما برخلاف گذشته از اول صبح شاهد تاریکی هوا در نتیجه‌ی حضور ابرهای سیاه بر فراز آسمان استانبول بودم. با تماس مادرم و اعلام اینکه اخبار گفته است برف خواهد بارید یک چشم به مانیتور و یک چشم به پنجره منتظر اولین برف این شهر نه‌چندان دوست‌داشتنی هستم. (یاد و خاطره‌ی روزهای شیرین آنکارا گرامی باد.)

با استعفا و اخراج تقریبا همه‌ی کارکنان شرکت و عدم حضور رئیس در اکثر مواقع، تقریبا همیشه در شرکت تنها هستم. خودم در را باز می‌کنم، خودم چراغ‌ها را روشن می‌کنم. خودم قهوه و چایی درست می‌کنم و بعد از ۹ ساعت سروکله‌زدن با تیم ریموت خودم چراغ‌ها را خاموش کرده و از شرکت خارج می‌شوم. این تنهایی در اجتماع با تنهایی زندان‌گونه‌ی خانه‌ام و فقدان هرگونه تفریح و دوستی که بشود با رضایت خاطر اندک ساعات باقی‌مانده‌ی روز را وقت گذراند باعث شده صبح‌ها شبیه کسی که به پای چوبه دار می‌رود راهی شرکت شوم.

روزهای اخیر در شرکت بی‌شباهت به جهنم نیست. پیرو قانون جدید ترکیه و درخواستم برای دریافت فوری ویزای کار رئیس شرکت از هیچ تلاشی (من‌جمله فشارهای شدید روانی) برای منصرف کردنم دریغ نمی‌کند. از شمردن تعداد سطرهای کدهایی که نوشتم و بازخواستم بخاطر کم‌بودن آن‌سطرها تا اصرار به اینکه وظیفه جمع‌کردن لیوان‌های روی میزها و گذاشتنش در ماشین ظرف‌شویی به‌عهده من هست. در کنار آن عدم رضایت از اینکه هیچ حس مالکیتی نسبت به پروژه‌های شرکت ندارم و تسک‌ها را صرفا با رویکرد اینکه سریعا تمام شوند انجام میدهم هم با نگاه حق به جانبی بازخواست می‌شوم. درهمان حین نیم‌نگاهی به پاکت مدارکی که برای دریافت ویزای کار باید ارسال شوند ولی دو هفته هست که روی میز پشتی رئیس خاک می‌خورند نگاهم را جلب می‌کند. بعد از برگشت به اتاقم مشت نسبتا محکمی به دیوار باعث پاره‌شدن پوست ام‌سی‌پی دستم می‌شود. حجم زیادی از خشم درونم جمع شده که امیدوارم باعث انجام کار احمقانه‌(تری) نشود.

بیماری و بی‌حوصلگی ناشی از شرایط فوق باعث شده قدرت کوچک‌ترین تحرکی از من سلب شود و خانه‌ام هم روز‌به‌روز بیشتر به طویله‌ای شبیه.

عدم ثبات و درنتیجه عدم امکان اجاره خانه‌ی بهتر و در نتیجه‌ی آن هم عدم امکان آشپزی باعث شده بدون استثنا تمامی وعده‌های عذایی‌ام را در رستوران‌ها و کافه‌ها بخورم که خود این نیز باعث شده درصد زیادی از درآمدم صرفا صرف غذاخوردن شود. در یک جمع‌بندی کلی عملا فقط برای زنده ماندن کار می‌کنم.

چند روز پیش در تونل راهرو مانندی که دو خروجی مترو را بهمدیگر وصل می‌کرد مردی میانسال ایرانی بهمراه ۷-۸ خانم راهم رو سد کرد و با گفتن عبارت «لونت مال» بدنبال آدرس پاساژ لونت می‌گشت. من گفتم که حداقل در این منطقه پاساژ لونتی وجود ندارد و لونت اسم این منطقه هست و چهار مرکز خرید متروسیتی، اؤزدیلک، کانیون و سفیر جاهایی هستند که احتمالا یکی از آن‌ها منظور اون هست. با جواب شاخ‌درآورنده‌ی اینکه «من چند ساله ترکیه زندگی کردم و مطمئنم اسمش پاساژ لونت هست» اصرار داشت که من اشتباه می‌کنم. با جواب مجدد من که چنین پاساژی دراینجا وجود ندارد گفت چرا وجود دارد و حتی از پاساژهای آمریکایی هم باکلاس‌تر هست. با اعلام مشخصات ظاهری روباز بودن پاساژ مذکور به سمت مرکزخرید کانیون راهنماییش کردم.

بروزرسانی:
برف نبارید هیچ آفتاب دراومد در حد مردادماه. ظاهرا حسرت برف استانبول به دلمون خواهد موند.

آراز غلامی
سه شنبه، ۱ بهمن ۱۳۹۸

معرفی فیلم: Nymphomaniac

جانی حشر یا Nymphomaniac سومین فیلم از سه‌گانه‌ی «افسردگی» از آثار Lars von Trier بعد از ضدمسیح (Antichrist) و مالیخولیا (Melancholia) هست. فیلم در دو ولوم روایت رمان‌گونه سرگذشت دختری هست دارای Nymphomania واتفاقاتی که برایش افتاده را با صرف چایی و شیر در حضور دانه‌های برفی که به آرامی فرو میریزند برای پیرمردی تعریف می‌کند. از دیدگاه من، با فاصله و قبل از The hateful Eight بهترین فیلمی کتاب‌گونه‌ست که در سال‌های اخیر دیدم.

نسخه تدوین کارگردان (بدون حذفیات) ولوم اول و دوم رو به ترتیب از اینجا و اینجا (لینک مگنت) دریافت کنید.

برای دریافت لینک‌های مگنت از نرم‌افزار Transmission استفاده کنید.

آراز غلامی
سه شنبه، ۱ بهمن ۱۳۹۸

زیرزمین: توصیه‌های شغلی به زنان ترکیه در سال ۱۹۳۷

توصیه‌های شغلی به زنان ترکیه در سال ۱۹۳۷

آراز غلامی
چهارشنبه، ۲۵ دی ۱۳۹۸

مینیمال (۵) حد درآمدن گند شیدایی‌کشیدن

در زندگی از چه نقطه/زمان به بعد می‌فهمید شیدایی‌کشیدن دیگر بس است؟
از چه نقطه/زمان به بعد می‌فهمید باید قید ایده‌آلی که بدنبالش بودید بزنید چون دارید تبدیل می‌شوید به پیرمرد نقاشی که دخترکی هر از چندگاهی بهش سر می‌زند؟

مرتبط:
پیرمرد نقاش و دخترک (بزودی)

آراز غلامی
سه شنبه، ۲۴ دی ۱۳۹۸

دعوت‌نامه دریبل

اخیرن یه دعوت‌نامه دریبل برام باز شده. خودم نفر خاصی دوربرم ندارم که براش بفرستم. اگه علاقه‌مند به فعالیت و آپلود کارهاتون تو این شبکه هستید چندتا از طرح‌هاتون رو برام بفرستید. یادتون نره ایمیلی که باهاش تو این شبکه عضو هستید هم تو متن ایمیل باشه. ده روز بعد دعوت‌نامه به نفر برتر ارسال میشه.

آراز غلامی
یکشنبه، ۲۲ دی ۱۳۹۸

نهم ژانویه ۲۰۲۰، استانبول، سرماخوردگی شدید

دو روز بعد از بازگشتم از ایران، بارون و باد بی‌وقفه استانبول کار خودش رو کرد و در کنار اون اتصالی سیم‌کشی برق خونه و قطعی برق باعث شد سیستم گرمایشی هم از کار بیافته و تا صبح امکان خواب نداشته باشم و از دیروز صبح تو شرکت متوجه شدم این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست و دهنم بالقوه سرویس هست.
ظهر به بعد با حالت تهوع شدید و تب‌ولرز به خونه برگشتم و خودم رو با دمنوش‌های مختلف خفه کردم ولی مطمئن بودم کارساز نخواهند شد.

امروز صبح با اصرار خانواده و البته رئیس شرکت که می‌گفت سریعا خودتو جمع‌وجور کن رفتم بیمارستان و با آزمایش اجباری خون تشخیص داده شد که سرماخوردم (تشخیصت رو عشق است متخصص تشخیص). نهایتا با دوعدد سرم و مقداری دارو (من‌جمله آنتی‌بیوتیکی که خیلی با منت تحویلم دادند) فاکتوری به ارزش معادل یک میلیون و هفتصد هزارتومان شامل ۸ درصد مالیات (بله اینجا مریض‌شدن هم مالیات دارد) برایم صادر کردند که همان لحظه بطور کامل پرداخت کردم و رسیدی تحویلم دادند تا به شرکت بیمه بفرستم و درصدی از مبلغ رو بهم یرگردونند. هرچند امیدی بهشان ندارم.

هم‌اکنون طبق پیش‌بینی اولم دهنم کاملا سرویس شده. بغیر از چندساعت بعد از سرم که تبم رو کاهش داد مابقی اوقات انرژی بلندشدن و خاموش کردن چراغ اتاق برای خوابیدن رو هم ندارم ولی همان ته‌مانده‌ی انرژی هم صرف پاسخ‌گویی به تلفن‌های مکرر خانواده و فامیل و آشنایان شده که مجبورم به‌زور با روی خوش جوابشان را بدهم. مهمترین درسی که از این مسئله گرفتم این هست که بهترین کمک به یک مریض عیادت نکردن ازش هست.

بروزرسانی:

با گذشت چند روز کماکان با قطع حتی یک نوبتی داروها تب و لرز شدید میاد سراغم. تجربیات مشابه اطرافیان گویای اینه که ظاهرن تا یه ماه این دهن‌سرویسی ادامه خواهد داشت.

آراز غلامی
پنجشنبه، ۱۹ دی ۱۳۹۸

هنر فاصله‌گرفتن از چیزها

هنر از آن‌دسته چیزهایی هست که برای دیدنش و شنیدنش نمی‌شود از یک حدی بیشتر بهش نزدیک شد. درواقع برای «دیدن» و «شنیدن» هنر باید تا جایی مشخص از آن فاصله گرفت. برای مثال در باارزش‌ترین نقاشی دنیا هم از فاصله دو سانتی‌متری چیزی دیده نمی‌شود. یا یک تکه یک ثانیه‌ای از معروف‌ترین آهنگ دنیا هیچ مفهومی ندارد. بلندکردن صدایش تا جایی که پرده گوش‌هایتان پاره شود هم همینطور. کاملا برعکس، دیدن یک نقاشی از فاصله چند متری هست که آن را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. شنیدن کورسویی از آهنگ بین همهمه‌ی صدای کافه هم همینطور.

فاصله.

هنر کم و بیش به معنی ساختن هم هست. همانطور که برای دیدن و شنیدن چیزی باید تا اندازه‌ای فاصله گرفت، برای ساختن چیزها هم باید فاصله گرفت. برای مثال:

  • برای ساختن دوستی حضور را محدود به وقتی که کرد احساس تعلق ایجاد شود.
  • برای ساختن رابطه باید بعد از اشباع هیجانات اولیه تا جای ممکن فاصله گرفت تا کم‌وکیف صورت‌های دیگر رابطه مشخص شود.
  • برای درک یه ایده/دیدگاه باید به قدری از آن دور شد که تصویر بزرگتر و در کنار آن سایر ایده‌ها/دیدگاه‌ها موافق/مخالف ظاهر شوند.

مرتبط:
نخواه تا رستگار شوی

آراز غلامی
سه شنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۸
Nazar Amulet