آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

رویای دی‌ماه

چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۹۸

عکس نگیر.
باشه.
گفتم عکس نگیر.
چرا آخه؟
من تو عکسا بد می‌افتم.
خب منطقیه. دوربین‌ها کشش خوشگلیت رو ندارن، خراب میشن عکس بد میافته.
از این‌جایی که من هستم نه از این سر پل کسی داره بالا میاد نه از اون سر پل. امشب این ساعت پل مال ماست.
عاشق همین کارهای مردانه‌ت هستم.
چطور؟
همین که دست‌هاتو دور کمرم حلقه می‌کنی و منو به خودت فشار می‌دی.
اگه تلفنت خاموش شد چطوری باهات حرف بزنم؟
کاری نداره که، مثل چیکو و دایان ساعت ۱۱ به ماه خیره می‌شیم حرف می‌زنیم. 
از این‌ها خوردی تا حالا؟ این برگ سبزا؟
نه.
قشنگن. من بچه بودم زیاد می‌خوردم. بیا تو هم بخور.
اینا کی بودن؟
سربازم و نامزدش. دو هفته پیش نامزد کردن.
بیا ما هم نامزد کنیم.
یه لاک خوش‌رنگ بگیرم برات حل نمیشه؟
اینجا نریم می‌گیرنمون.
تو این برف خدا هم نشسته جلوی شومینه داره سعدی می‌خونه و به دونه‌های برف نگا می‌کنه. بیا. کسی نیست.

شاه‌گؤلی برفی | عکس از علی حق‌دوست

مرتبط:
رویای شهناز در آن‌سر دنیا
رویای آنکارا
رویای وندا
رویای ارسباران

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

برای هرکسی که می‌خواهد مهاجرت کند

دوشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۸

پیرو قطعی اینترنت و بی‌تابی مردم برای خارج شدن از وضعیت فعلی چیزهایی به ذهنم اومد که لازم دونستم بنویسم‌شون. خارج شدن از ایران به قدری سخت و صبرایوب‌طلب هست که با صرفِ گرفتن تصمیم فکر میکنید کار بزرگی انجام دادید. فرهنگ وابستگی شدید به خانواده (و خانواده به شما)، سربازی، اجازه ولی و هزاران چیز دیگه این توهم رو به وجود میاره که سخت‌ترین قسمت کار گرفتن تصمیم هست طوری که تو بعضی جاها همچین دیالوگی خوندم: دیگه کافیه، دیگه تصمیم گرفتم برم.

فقط یک سوال کوچیک: کجا؟

چی شد که فکر کردید توی کشورهای دیگه فرش قرمز جلوتون پهن کردند؟ هنوز درگیر اون ذهنیت هستید که نود درصد کارکنان ناسا ایرانی هستند؟ خبر دارید که تو هیچ کشوری (مگر بعد از رد شدن از هفت‌خوان رستم و دور زدن  هزارتا مانع) براتون حساب بانکی باز نمی‌کنند؟ خبر دارید که تنها کشوری که می‌شد یک سال توریستی درونش موند ترکیه بود که اون هم قانون رو محدود به یک‌سال کرد و امکان تمدیدش نیست؟ خبر دارید که هیچ‌جایی به اون راحتی که فکرش رو می‌کنید ویزای کار براتون نمی‌گیرند؟ خبر دارید که صاحب خونه‌ای که قصد اجاره کردنش رو داشتم گفت اگه سوریه‌ای یا عراقی بودی اجاره می‌دادم ولی چون ایرانی هستی نمیدم؟ خبر دارید که تو هر کشوری چند درصد مردمش بیکار هستند و شما چه برتری نسبت به اون‌ها دارید؟ شما چه برتری نسبت به مهاجران سایر کشورهایی که به کشور مورد نظر شما اومدند دارید؟ خبر دارید که یکی از بهترین فرصت‌های شغلی ممکن رو به یک یاروی مراکشی باختم چون سنی بود (و به این‌ها نزدیک‌تر)؟ خبر دارید که گرفتن وقت سفارت اکثر کشورهای اروپایی یک سال طول می‌کشد چه برسد به پیدا کردن کار و قانع کردن دولت اون کشور برای چشم‌پوشی از بیکارهای خودش و اعطای ویزای کاری به شما؟ خبر دارید که ویزای توریستی اروپا برای‌تان صادر نمی‌شود مگر با نشان دادن بلیط برگشت‌تان؟ خبر دارید که اصلا حق وارد شدن به آمریکا را ندارید؟ خبر دارید که دنیایی که بعد از مهاجرت با آن مواجه می‌شوید چطور دنیای هست؟ از کسانی که مهاجرت معکوس کرده‌اند خبر دارید؟ دلایل‌شان را شنیده‌اید؟

باور کنید یا نه روزهایی که بعد از مهاجرت با آن مواجه می‌شوید روزهای جدیدی هستند و جایگزینی برای روزهای گذشته نیستند. شما قرار نیست یک‌بار دیگر به دبیرستان بروید. قرار نیست یک‌بار دیگر نوجوانی و جوانی کنید. چیزی که با آن مواجه می‌شوید هم راستا با تایم‌لاین عمرتان هست که قرار بود در ایران تجربه کنید. صرفا اینجا سخت‌تر و مشکلاتش به مشکلات‌تان اضافه خواهد شد. در ایران شهروند درجه سه بودید؟ اینجا کلا شهروند نیستید. در ایران با وجود پارتی‌بازی و در نبود شایسته‌سالاری نمی‌توانستید کار پیدا کنید؟ حقوق‌تان را سروقت نمی‌دادند؟ اینجا کلا حق ماندن ندارید چه برسد حق کار. در ایران رای‌تان تاثیری در وضعیت زندگی‌تان ایجاد نمی‌کرد؟ اینجا کلا حق رای ندارید.

گاهی وقت‌ها که جنگ‌زدگان و پناهندگان سوریه‌ای رو می‌بینیم و تاریخ اتفاقات عراق و افغانستانِ بعد از شروع جنگ را می‌خوانم تنها چیزی که از دنیا می‌خواهم این است که چنین اتفاقاتی از سرزمین من دور باد. ماها حق‌مان نیست که مثل این‌ها شویم. قبول کنید یا نه، ما همین یک وطن را بیشتر نداریم. با تمامی کم و کاستی‌هایش. 

به امید روزی که «تو شلوغیا به جای فحش به هم شیرینی بدیم و زولبیا.»

برچسب‌ها: | ۵ دیدگاه

تجربیات من بعنوان استخدام‌کننده بعد از مصاحبه با ۱۰۰ نفر، یا چطور درخواست کار دهیم؟

پنجشنبه، ۷ آذر ۱۳۹۸

جدا از پروسه‌ی فوری استخدام در مسافرتم به ایران در طول دو ماه گذشته برای پرکردن پوزیشن‌های باز شده در تیم ریموت با بیش از ۱۰۰ نفر مصاحبه کردم (و تعداد بیشتری رو هم قبل از مصاحبه رد کردم)  به نکاتی برخوردم که مطمئنم بعنوان کارجو بدردتون خواهد خورد.

فایل پی‌دی‌اف رزومه‌ی شما اولین برخورد کارفرما با شماست و تعیین‌کننده‌ی قدم بعدی پس:

  • رزومه‌تان را ساده، شفاف، تک‌ستونه و قابل خوانده‌شدن در کمترین زمان بنویسید. باور کنید یا نه کمتر از ۵ ثانیه فرصت دارید تا استخدام‌کننده را قانع کنید دکمه رد را نزند.
  • عکس رزومه‌تان باید بیان‌گر چهره‌ی شما در طول روزکاری در شرکت باشد نه عکس ۳x۴ پرسنلی.
  • اطلاعات تماس‌تان را در صفحه‌ای جداگانه و کامل بنویسید.
  • بدترین جمله‌ای که می‌شود در رزومه‌ی کارجو خواند این است: مدیرعامل شرکت فلان. اگر مدیرعامل هستید به مدیرعاملی‌تان ادامه دهید.
  • بزرگترین کلمه‌ای که در زومه‌تان به چشم می‌خورد باید با عنوان فرصت شغلی یکی باشد.
  • اگر مهارت‌هایی دارید که مکمل مورد تخصصی‌تان است آن را بصورت کوچک‌تر ولی نزدیک‌تر به عنوان اصلی‌تان بنویسید. کسی که نوشته توسعه‌دهنده لاراول دارای تجربه در دیگر فریم‌ورک‌ها شانس بیشتری برای استخدام دارد تا کسی که نوشته توسعه‌دهنده لاراول و سمفونی و زند.

درست است که کارفرما به شما نیاز دارد ولی فراموش نکنید شما تنها کسی نیستید که برای آن فرصت شغلی اپلای کرده‌اید. پس:

  • در زمانی که کارفرما تعیین کرده برای مصاحبه حاضر شوید. گول جمله‌ی «اگر در ساعت تعیین‌شده در دسترس نیستی ساعت دیگری اعلام کن» رو نخورید.
  • راس ثانیه‌ی تعیین‌شده آماده مصاحبه باشید. نزدیک به ده نفر رو صرفا به‌خاطر تاخیر کمتر از ۵ دقیقه‌ای رد کردم.
  • قبل از مصاحبه (در اینجا تصویری) از عملکرد ابزارها (میکروفون، وب‌کم، اینترنت) و مناسب‌بودن اتمسفر (صدا و تصویر پشت‌سرتان) مطمئن شوید. خودم یک فرصت‌شغلی رویایی رو صرفا بخاطر صدای محیط از دست دادم.
  • قبل از مصاحبه درمورد شرکت (و نه اشخاص حاضر در شرکت) اطلاعات کسب کنید. با دست پر پشت میز مصاحبه بشینید.

خودتان را برای سوالات عادی و غیرعادی آماده کنید:

  • وقتی کارفرما از شما می‌پرسد از خودت بگو، جواب سوال‌تان باید متمرکز بر عنوان شغلی باشد نه وضعیت زندگی شخصی‌تان.
  • جواب سوال‌هایی نظیر «نقطه ضعفت چیست؟» یا «آخرین باری که گند زدی کی بود؟» باید روی نحوه حل آن‌ها متمرکز باشد نه خود سناریوی گندزدنتان.

بعضی از سوالات در قالب چیزهای دیگری نهفته‌شده‌اند:

  • چهره‌ی شما در هنگام جواب‌دادن به سوالات یا توضیحات کارفرما باعث تیک‌خوردن یا نخوردن بعضی از مشخصه‌ها می‌شود. برای مثال ممکن است کارفرما خودش را بعنوان شخصی با دانش فنی ضعیف نشان دهد، تعیین‌کننده تیک‌خوردن مثبت یا منفی حالات چهره‌ی شما در هنگام گوش‌کردن به سوال یا توضیحات است نه جوابی که خواهید داد.
  • رئیس بازی و غرور را بذارید کنار، اگر خیلی کارتان درست است و بی‌نیاز هستید لازم نبود برای این موقعیت شغلی اپلای کنید.
  • یک چشم‌تان به ساعت باشد و چشم دیگرتان به اینباکس ایمیل. سرعت عمل در پاسخ‌دادن به ایمیل‌ها به قدری تعیین‌کننده است که فکرش را هم نمی‌کنید.
  • بغیر از شرکت‌های مفتضح ایران در سایر دنیا خود کارفرما در مورد حقوق درخواستی‌تان خواهد پرسید. کنجکاوی‌تان را خاموش کنید. در مورد حقوق دیگران و رنج حقوقی شرکت نپرسید.

و نکته‌ی آخر:

بعضی اوقات ده‌ها نفر از هر لحاظ برای فرصت شغلی مناسب هستند و امتیازی که گرفته‌اند یکسان است. به کارفرما دلیلی بدهید که شما را انتخاب کند. یک چیزی، هر چیزی که شما را از دیگران جلو بیاندازد. رفتار خوب، پیگیری غیرآزاردهنده. علاقه‌مندی واقعی به فرصت شغلی. هم‌راستایی مسیر زندگی با فرصت شغلی. جمله‌ای بامزه در رزومه‌تان. هر چیزی.

مینیمال (۴) آیا افسردگی باید درمان شود؟

دوشنبه، ۴ آذر ۱۳۹۸

افسردگی:
بی‌علاقه‌گی به موقعیت فعلی زندگی و عدم تحرک در موقعیت فعلی زندگی.

درمان افسردگی:
رفع بی‌علاقه‌گی به موقعیت فعلی زندگی و ایجاد تحرک در موقعیت فعلی زندگی در عین حفظ موقعیت فعلی زندگی.

چیزهایی برای تعمل

دوشنبه، ۴ آذر ۱۳۹۸
  • آخرین باری که کاری را بدون دلیل انجام داده‌اید کی بود؟
  • بزرگترین خلاف‌تان چیست؟
  • آخرین باری که بیخیال شده‌اید کی بود؟
  • کارهایی که می‌کنید قرار است شما را به کجا برساند؟
  • چرا یاغی نیستید؟
  • آخرین باری که با تمام قوا به جسم‌تان لذت رسانده‌اید کی بود؟ نتیجه‌ش چه شد؟
  • چندبار جلوی خودتان را گرفته‌اید تا از چیزی لذت نبرید؟ نتیجه‌ش چه شد؟
  • آخرین باری که وقت‌تان را تلف کرده‌اید کی بود؟
  • آخرین باری که وقت‌تان را تلف نکرده‌اید کی بود؟ چه چیزی باعث شد وقت‌تان را تلف نکنید؟
  • در طول ۲۰-۳۰ سال زندگی‌تان چه زمانی به خودتان اجازه داده‌اید از چیزی بصورت افسارگسیخته لذت ببرید؟
  • چه چیزی افسارتان را دوباره به دست‌تان داد؟
  • آخرین باری که کاری را با افتخار انجام داده‌اید کی بود؟
  • چرا ورزش نمی‌کنید؟
  • چرا لباس‌های خوب نمی‌پوشید؟
  • چرا زورتان می‌آید بروید مسواک بزنید؟
  • چرا در هیچ‌چیزی جزو بهترین‌ها نیستید؟
  • چرا دیگران فکر می‌کنند باحال نیستید؟ آخرین تلاش‌تان برای باحال بودن کی بود؟
  • چرا هر چه که بدنبالش بدوید از شما دور می‌شود و هر چه بیشتر بیخیالش شوید بیشتر سمت شما می‌آید؟
  • آخرین باری که جلوی آیینه به خودتان سیلی زده‌اید کی بود؟
  • آخرین باری که کسی بخاطر جسارت شما به اگواش قهوه‌ایتان کرده کی بود؟ چندبار تا حالا؟
  • آخرین باری که کسی را بخاطر جسارت به اگوی شما قهوه‌ای کرده‌اید کی بود؟
  • چرا خواب‌تان بیشتر از بیداری به شما انگیزه می‌دهد؟
  • خانه کجاست؟
برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

مینیمال (۳)

دوشنبه، ۴ آذر ۱۳۹۸

امروز حین بالارفتن از راه‌پله‌های شرکت با بوی بسیار آشنایی مواجه شدم که از انباری زیر پله می‌آمد. بوی گیاه بالدیرقان که در سفرهایی به سرزمین‌های مادری در ارسباران در خاطرم مانده بود و باعث شد بار دیگر از خودم بپرسم، من اینجا چه غلطی می‌کنم؟

پی‌نوشت:
بالدیرقان یا شوکران یا Hemlock گیاهی با ساقه‌ی خوردنی و بسیار حساست‌زاست که در مناطق مرطوب (معمولا کنار نهرها) می‌روید و به شکل ترشی (که مزه مایونز می‌دهد) و یا خام خورده می‌شود. آخرین تلاش پدرم بهمراه دوستش برای چیدن چند شاخه‌اش منجر به حساسیت شدید پوستی و تاول‌های عجیب و غریب شد که در نهایت سر از بیمارستان درآورد.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

مینیمال (۲)

دوشنبه، ۴ آذر ۱۳۹۸

امروز سرمایه‌گذار شرکتی که باهاش همکاری می‌کنم اومد برای بازدید و یاد این قسمت از یکی از نوشته‌های درک‌سیورز افتادم:

«باید یاد بگیری چطوری بخونی. چون اگه یاد نگیری، همیشه باید پشت سر احمقی که میتونه بخونه وایستی.»

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

پانزدهم نوامبر ۲۰۱۹، استانبول، چو مرغ شب خواندی و رفتی

جمعه، ۲۴ آبان ۱۳۹۸

مهاجرت بی‌شباهت به ترک سیگار نیست. درست مثل همان، مدتی بعد یادت می‌رود اصلا برای چه سیگار ترک کردی، اصلا برای چه مهاجرت کردی. این دو سال را صرف چه کردی؟ چه بدست آوردی؟ اگر میماندی چه می‌شد؟ چه بدست می‌آوردی؟ اصلا قرار است چیزی بدست آوری؟

چند وقتی، بطور دقیق‌تر بعد از بازگشت از سفر آخرم به ایران، دچار سکون آسیب‌ناپذیری شدم. روزهایم خلاصه‌شده‌اند در بیدارشدن به زور، رفتن به شرکت به زور، کار کردن به زور، برگشتن به زور و خوابیدن به زور. مگر به یاری صدای ضبط‌شده‌ای که می‌گوید «چو مرغ شب خواندی و رفتی». این آخری امانم را بریده.

این روزها صبح و ظهر و شب از خودم می‌پرسم برگردم؟ بمانم؟ چه کنم؟ و جواب بدردبخوری نمی‌گیرم. اگر ماندنی بود نمی‌آمدم. اگر اینجا ماندنی بود اینطور احساس خلا نمی‌کردم. اگر ماندنم در اینجا به‌خاطر همین زندگی ماشینی‌یست مرده شورش ببرد. اگر برگشتنم برگشت به وضعیت اسفناک قبلی‌ست مرده شورش ببرد.

صدای خیابان شلوغ و اگزوز چند یابوی خیابان‌گرد و تبلیغات عصرهجری فروشگاه روبروی خانه‌ام، صدای ترمز و حرکت مترو در رفت، صدای دریل و ساخت‌وساز ساختمان کناری و موتور روی سقف در شرکت، همان صدای ترمز و حرکت مترو در برگشت و باز صدای خیابان شلوغ و اگزوز چند یابوی خیابان‌گرد و تبلیغات عصرهجری فروشگاه روبروی خانه‌ام بالکل آرامش صوتی‌ام را در طول ۲۴ ساعت زندگی روزانه و شبانه‌ام گرفته‌اند و ظاهرن و باطنن هیچ‌راه فراری از هیچ‌کدامشان ندارم.

در اینکه باید یک خاکی به سرم بریزم شکی وجود ندارد ولی سلول‌های مغزم درمورد کیفیت و کمیت خاک به اتفاق‌نظر نرسیده‌اند.

برچسب‌ها: | ۲ دیدگاه

مینیمال (۱)

شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۹۸

انسان‌ها را می‌توان به کسانی «سمفونی مردگان» را خوانده‌اند و نخوانده‌اند تقسیم کرد. آن بخشی را که خوانده‌اند را هم به خوانندگان و نخوانندگان «خشم و هیاهو».

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

نوزدهم اکتبر ۲۰۱۹، استانبول مه‌آلود

شنبه، ۲۷ مهر ۱۳۹۸

چندماهیه نمی‌نویسم. بخشیش بخاطر افسردگی هست و بخشیش بخاطر نبود هیچ‌چیز هیجان‌انگیز یا قابل نوشتن. زندگی تو روزهای اخیر کاملا بدون هیجان و عادی داره می‌گذره. طبعا منم عادت ندارم به همچین وضعی. البته باید بگم بخشیش هم برمیگرده به اینکه حوصله ندارم چیز جدیدی بخونم. نه مقاله‌ای نه کتابی. البته به کمک سریال‌های Dark، Mind Hunter و Sharp Objects کمی لحظات رو تلطیف کردم.

بدنبال تلاش‌هام برای رفع افسردگی (که تو پست جداگانه‌ای می‌نویسم درموردش) بسیاری از روزمرگی‌هام رو تغییر دادم و بخاطر تغییر یکی از اون روزمرگی‌ها هم شدیدن عصبی و تحریک‌پذیر شدم. طوری که صدای صحبت مردم تو خیابون هم اعصابمو بهم میریزه.

امروز وقتی پنجره رو باز کردم دیدم کل  شهر مه‌آلود هست و بیشتر از چند متر جلوتر دیده نمیشه. تصویر قشنگی برای مردم هست ولی برای من قشنگ‌تر. تو سنین پایین‌تر تصور من از «خارج» یه جای مه‌آلود بود. بالاخره نزدیک شدم به اون تصور بعد از نزدیک به دو سال.

دیشب بدنبال یک هفته پیگیری از خراب بودن سیستم گرمایش آب با جواب «به شهرداری گفتیم ولی کسی جواب‌گو نیست» صاحب‌خونه مواجه شدم. با تشبیه ترکیه به ایران باعث شدم احساس شرمندگی و سرافکندگی کنه.

در مورد و کار و شرکت کماکان خبری نیست جز اعصاب‌خوردی بخاطر تنش‌های ناشی از تیم ریموت. همچنین از اونجایی که تو خونه برای آشپزی و چایی فرصتی ندارم چایی‌ای که از ایران آوردم رو منتقل کردم شرکت و بابت ایده‌ی نبوغ‌آمیزم از خودم متشکرم. بخاطر تعدیل نیرو هم همه‌ی دوستان یا حداقل کسانی که میتونستم باهاشون حرف بزنم رو از دست دادم. در طول روز کاملا تنهام و کسی هم به اتاقم رفت و آمدی نداره.

سال پیش این روزها با اولین چالش بزرگم در طول مهاجرت مواجه شدم و بدنبال از دست دادن کارم مجبور شدم برم آنکارا. برای همین حال و هوای پاییزی باعث مرور خاطرات اونجا میشه که تصمیم دارم کلا ماجرای روزهای نخستش رو در پست جداگانه‌ای بنویسم. به عبارت دیگه این اولین پاییز و زمستون من در استانبول خواهد بود.

و یک خبر: بزودی سری پست‌های «مینیمال» و «استاد» رو هم مدتی هست دارم می‌نویسمشون منتشر می‌کنم.

استانبول مه‌آلود از پنجره آپارتمانم، ۱۹ اکتبر ۲۰۱۹

Nazar Amulet