آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

من یک درون‌گرایم، ولی تو باور نکن

از همان اوایل که فرق گوز و شقیقه را تشخیص دادم فکر می‌کردم شخصیت درون‌گرایی دارم. از ارتباط با آدم‌ها فراری بودم و بسیاری از تفریحاتی که اطرافیانم می‌کردند برای من مضحک بنظر می‌آمد. طبیعی‌ست، چون من درون‌گرا بودم. نه؟ نه. من درون‌گرا هم نبودم. نه آن‌موقع نه حالا هیچ‌ یک از مشخصاتی که به درون‌گرا‌ها نسبت داده می‌شود در من وجود ندارد. درواقع در بیشتر تست‌هایی که این اواخر انجام داده‌ام هم برون‌گرا بوده‌ام تا درون‌گرا.

علت تشخیص این پارادوکس بین حقیقت و باوری که داشتم هم برمی‌گردد به آنکه چند وقتی‌ست ترجیح میدم یک کامیون از رویم رد بشود ولی چند صفحه کتاب نخوانم. درواقع غیر از دوسال سربازی که چاره‌ای غیرآن نداشتم، در هیچ برهه‌ای از زندگی‌ام کتاب‌خوان نبوده‌ام. کیندلم مدت‌هاست که فقط محل آرشیو چیزهایی‌ست که می‌خواهم بخوانم. ولی کافیست دکمه‌اش را فشار دهم. مدتی به صفحه کتاب خیره می‌شوم و ذهنم هرجایی می‌رود جز آنچه در آن‌جا نوشته‌شده.

اینجا کمی فرافکنی بدرد می‌خورد تا گره پارادوکس باز شود. واقعیت این است که من خیلی هم برون‌گرا بودم و هستم. فقط محیطی که درآن بزرگ شدم و تلاش خانواده‌ام برای جلوگیری از شبیه‌شدن من به ساکنین آن محیط، با تلقین‌هایی که به نحوه‌ی تفکرم می‌کردند باعث شد خودم را تافته‌ای جدا بافته ببینم. این طرز تفکر تا همین امروز با من مانده. 
شاید بپرسید حالا که می‌دانی طرز تفکرت از کجا نشات می‌گیرد پس می‌توانی تغییرش بدهی. ولی واقعیت این است که من از پرسشگر همین سوال هم احساس متفاوت‌بودن می‌کنم. اصلا جایی برای پرسش نیست؛ این طرز تفکر جایی در زیرزمین مغزم پنهان شده و دسترسی به آن هم صرفا از نوع Read-Onlyست. نثر شد.

این حس تفاوت در بزرگسالی هم مرا رها نکرد و دردناک‌تر آنکه هیچ‌وفت نتوانستم تشخیص دهم مشکل من هستم یا اطرافیانم. گزاره‌ی بچه‌گانه‌ای بنظر می‌آید. همه بدند و من خوبم. ولی جاهای زیادی در دنیا وجود دارند که این گزاره به شدت در آنجا صحیح هست. اگر شما در بند متادون یک زندان احساس متفاوت‌بودن داشته باشید کاملا حق با شماست. اما مهم این است آن‌که نباید تفاوت یا شباهت شما با محیط به دغدغه اول‌تان بدل شود و مانع زندگی عادی و اجتماعی‌تان.

من دو بار در زندگی‌ام توانستم کنترل لحظاتم و کارهایم و افکارم و رفتارم و هرچیز دیگری را بطور صدرصدی بدست بیاروم. یکی قبل از سربازی و یکی قبل از مهاجرت و هر دو با بزرگترین اتفاقاتی می‌توانست برای یک شخص بیافتد نابود شدند. حسرت آن روزها و آن اراده و قدرت اختیار هر روز و هر شب درونم دست‌وپا می‌زند. آن موقع‌ها همه‌چیز بیشتر حس داشت. مثلا Vazgectim از Taksim Trio درون سلول‌هایم می‌زد نه بیرون گوش‌هایم. 

آراز غلامی
شنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۹

از درون‌گرایی تا برون‌گرایی

از درون‌گرایی تا برون‌گرایی. یا بطور دقیق‌تر مهارت ارتباط با انسان‌ها. چه راه طولانی‌ای هست. داشتم فکر می‌کردم از هرکسی که رفتارهای ایام فرومایه‌گیم رو تحمل کرده چقدر گله‌مندم و البته مدیون کسانی هستم که به صریح‌ترین شکل ممکن رفتار بدم رو بهم گوشزد کردن. حالا که با افراد مشابه اون زمون‌های خودم مواجه میشم می‌فهمم چقد تحملشون سخته و چقد شانس بهتر زندگی کردن ازشون سلب میشه. صرفا بخاطر اینکه کسی بهشون گوشزد نمی‌کنه همینطور گستاخ می‌مونن.

واقعیتش اینه که اگه می‌خواین با مردم در ارتباط باشین باید مقدار خیلی زیادی به حرف‌ها و رفتارتون فکر کنین. این فکر که مردم موظفن هرچیزی از ذهن من میگذره بهمون شکل دریافت کنن بدون اینکه تلاشی برای بهتر درک شدنش داشته باشم احمقانه‌ست. و صد البته، باید قسمت خودخواهانه‌ی مغزتون رو هم بکنین بندازین دور. قاطع بودن و اصرار به نظر شخصی، وقتی ارزشمنده که خودتون حداقل دلایل (نه صرفن حس) رو برای درست بودن نظرتون رو داشته باشین.

یادمون باشه که هرچیزی که مربوط به کار، فکر، روابط اجتماعی و کلا هرچیزی که هست رو میشه یاد گرفت. اگه بیشعوریم، یاد بگیریم که چطور بیشعور نباشیم. اگه تو رفاقت مشکل داریم، یاد بگیریم که چرا مشکل داریم و چطور مشکل نداشته باشیم و الی آخر.

آراز غلامی
چهارشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۹۳
Nazar Amulet