آراز غلامی

یادداشت‌هایی از تاملات، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup
ᛁ ᚨᚱᚨᛉ ᚹᚱᛟᛏᛖ ᛏᚺᛁᛊ ᚱᚢᚾᛁᚲ ᛒᛚᛟᚷ

سوگواری برای عشقی که هرگز شروع نشد

در این نوشته نور فلش دوربین، ناامیدی، سوگواری و چیزهایی این‌چنینی دیده می‌شود.

بعضی چیزها نمی‌شود. حتی قبل از اینکه تو وجود بیایی قرار بود نشود. خوش‌خیالی‌ست که فکر کنی می‌توانی کاری کنی که بشود. خیلی از چیزهایی که نشد را بیاد ندارم. چون بعضی‌هایشان قبل از بدنبا آمدن من نشد. بعضی‌ها وقتی نشد من هنوز نوزادی بیش نبودم. گذشت تا ۶-۷ سالگی‌ام که اولین نشدن را در خاطراتم ثبت کردم. مادربزرگم میوه را در بشقاب برای نوه‌ی پسری‌اش تقدیم کرد و همان میوه را جلوی من پرتاب کرد. من از آن موقع فهمیدم که من نشدم. من نور چشمی نشدم. گذشت تا دوران مدرسه‌ی ابتدایی‌ام که اصلا شبیه فیلم‌های کودکانی که آن موقع می‌دیدم نشد. من تحصیلات را در کذایی‌ترین و کثیف‌ترین محیط ممکن شروع کردم. در ۷ سالگی به جرم کوتاه نکردن موهایم چنان سیلی خوردم که رد انگشت‌های ضارب بدون اغراق تا یک هفته روی صورتم ماند. مدرسه برای من چیزی نشد که قبل آن تصور می‌کردم.

دوران راهنمایی و دبیرستانم کم از همین دوران ابتدایی نداشت. اصلا شبیه فیلم‌های خارجی تینیجی که میدیدم نشد. اگر اخراج‌های متوالی به علت پرسش‌هایی که معلمان دوست نداشتند بپرسم را فاکتور بگیریم بقیه ایام درون کلاس‌ها حبس بودم. با همراهی ابلهانی خرخوان و کودن‌هایی بی‌مغز این ایام هم به سر رسید و هیچ دوستی‌ای و هیچ خاطره‌ی مثبتی ساخته نشد.

وقتی اولین کامپیوترم را خریدم تا لحظه‌ای که قطعاتش سرهم شوند و آن را تحویل بگیرم سه ماه گذشت و نشد که آن رویای بزرگ وقتی بشود که می‌خواستم بشود. هوس من در این سه ماه مرد و آن خوشحالی که منتظرش بودم نشد.

وقتی دانشگاه شروع شد من از جایی شروع کردم که دوشنبه‌ها هفته‌بازارش بود و بعضی وقت‌ها گاوها و گوسفندان از دست صاحبانشان فرار می‌کردند و وارد دانشگاه می‌شدند. آن هوس و رویای تحصیلات «آکادمیک» هم نشد. کلمه را باش: آکادمیک! [خنده‌ی هیستیریک] بعدها که انتقالی گرفتم و جای بهتری بودم تلاش کردم آن هوس را دوباره برگردانم. ولی نه محیط محیطی بود که برای آن رویای من ساخته شده بود نه دوربری‌هایم هم‌مسیر من بودند. نشد.

امیدوارم بودم که سربازی برای من اتفاق نیافتد. نشد. حداقل طوری باشد که بتوانم نصف روز به درد و بلای خودم برسم. نشد. طوری شد که دوسال برای دقایقی خواب و آرامش حسرت به دل ماندم. نشد.

به ایام مهاجرت که رسیدم، رویای جدیدی داشتم. رویای رفتن از داخل به جایی که «خارج» بود. محیطی رویایی در شهری رویایی با کاری رویایی. زهی خیال باطل، نشد. در طول ۲ سال ۵ بار عوضش کردم و نشد. خانواده‌ام که به دیدنم آمدند رویای گرداندن آن‌ها در خارجی که فکر می‌کردند بودم را داشتم. روز دومی که رسیدند اخراج شدم و نشد. در حالی که در آخرین تلاشم جرقه‌هایی از امید دیده می‌شد پاندمی کذایی آمد و آن هم نشد.

من آرزوی داشتن دوستان خوب که برایشان جان بدهم را داشتم. نشد. آرزوی داشتن کشور/شهر/خانه‌ای که از در و دیوارش غم نبارد را داشتم. آن هم نشد. من خیلی چیزها می‌خواستم که نشد.

ولی هیچ‌کدام از این نشدن‌ها اندازه این نشدن آخری که قرار است بنویسمش درد نداشت. من در طول تمامی این سال‌ها امیدوار بودم که هرچه که نمی‌شود نشود ولی تو بشوی. تویی باشی و من باشم و ما قاطی هم شویم و ما بشویم. نشدیم. هیچ چیز زندگی من نشد به‌کنار، حتی این نوشته هم چیزی که می‌خواستم بنویسم نشد.

درحال گوش‌دادن به «بیابان عشق» با صدای جاودانه‌ی شجریان.

محبوب من، حرف ھایی است ھمچون لیمو شیرین، به ھنگام نگوییم تلخ می شود. مصائبی ھم ھست که اگر به ھنگام پریشانی نکنی، خنده دار می شوند. مثل گفتن از عشق وقتی که مژه ھایت سفید شده، یا وقتی که رو به آخرین غروب نشسته ای. محبوبم، بھار که می رسد باد سینه سپر کرده چاقو در درست به درختسان می رود و باغ ھا را قرق می کند، «دست می برد زیر لباس سیب» محبوبم، حوالی بھار که می شود ھمه ی آرزوھایم را کارتن می کنم، با نخ قند و کش، در کارتن ھا را سفت می بندم. می برم در زیرزمین آرزوھایم می گذارم تا پس از تعطیلات نوروزی دوباره آن ھا را بیاورم که از قدیم گفته اند از این ستون به آن ستون فرج است.

«دست بردن زیر لباس سیب»
محمدصالح علا

آراز غلامی
دوشنبه، ۱۳۹۴٫۱۲٫۲۴
Nazar Amulet