English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

و عادت نکردم به بلاهایی که به سرم می‌آمد

چهارشنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۶

امروز، دهم آبان‌ماه ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۰ برگ رهایی رو گرفتم و از پادگان اومدم بیرون.

پایان یک‌سال و شش‌ماه و ده روز شکنجه به‌نام سربازی | آغاز زندگی

برچسب‌ها:

اندکی صبر، پایان سربازی نزدیک است

جمعه، ۱۷ شهریور ۱۳۹۶

چندماھی میشه فرصت نمی‌کنم/نمی‌خوام/نمی‌تونم بنویسم. حال اینکه حرفایی که میخوام بگم خیلی بیشتر از قبلن‌ھاست ولی اتفاقاتی باعث شده ترجیح بدم کارھام بیشتر عملی باشه تاتئوری. یجورایی دارم تکلیف خودم با خودم رو روشن میکنم. تا جاییکه بزودی (بعد از تموم شدن سربازی/۴٠ روز دیگه) ھمه ی حساب ھای کاربری شبکه ھای اجتماعی و حتی این کانال (این پست از کانالم در تلگرام به اینجا منتقل شده) رو میبندم و خلاصه میشم تو وبلاگم که چندین برابر فعال تر از ھمین کانال خواھد بود. دلایل و مزایا و معایبش رو ھمون موقع تشریح میکنم.
نکته مھم اینه که فقط ۴٠ روز باقی مونده. فقط ۴٠ روز.

لحظه‌ای از زندگی در پادگان

جمعه، ۱۶ تیر ۱۳۹۶

یک روز که در پادگان بودم، در فکرم با تو بودم
روز بعد که با تو بودم، در فکرم در پادگان بودم
حالا نمی دانم با توام که فکر می کنم در پادگانم
یا در پادگانم که فکر می کنم با توام
یا با توام و فکر می کنم در پادگانم و در فکر پادگان فکر می کنم با توام…

برچسب‌ها: ،

آفاق مغربی در ۰۳

شنبه، ۲ مهر ۱۳۹۵

عصر اولین روزی که تو پادگان بودم در حین ردشدن از جلوی آسایشگاه چشمم افتاد به غروب آفتاب. یاد این افتادم که می‌گفتن آسمون همه‌جا یه رنگه اما چه‌قدر رنگش به چشم من عجیب میومد. حس و حال تاریک اون لحظات و فکر اینکه دو سال بعدم رو تو این جهنم قراره بگذرونم مغزم رو می‌خورد. حس اینکه دو سال از شهرم دور می‌مونم. حس اینکه دو سال باید تو شهر نفرین‌شده باشم. در همین حین یه کسی در حین رد شدن از پشت سرم این شعر رو می‌خوند:

حیدربابا سنین گویلون شاد اولسون
دونیا بویو آغزین شیرین داد اولسون
سنن گئچن تانیش اولسون یاد اولسون
دئینن منیم شاعیر اوغلوم شهریار
بیر عؤموردور غم اوستونه غم قالار

برچسب‌ها:
Nazar Amulet