English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

دنیا بعد از پدربزرگ

پنجشنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

آن روز یکی از عکس‌هایش را برایم فرستاد. سر سفره افطار در جمعی خانوادگی و فامیلی و من به فکری عمیق فرو رفتم. حجوم خاطراتی از این جنس. از جنس صمیمیت. مهربانی. خاطرات وقتی که پدربزرگ زنده بود. با ده بچه و بیش از ۲۰ نوه. خانه‌شان شبیه بازار مسگرها می‌شد. سروصدایی وصف‌نشدنی اما دوست‌داشتنی. از هر گوشه‌ای صدای بازی و خنده‌ی بچه‌ای می‌آمد و در حین یکی از همین بازی‌ها بود که عصای پدربزرگ را شکستم. چقدر ناراحت شدم و چقدر عذاب وجدان داشتم. تا جایی که آن شب خوابم نبرد.

پدر بزرگ رفت و همه‌ی آن سروصداها را هم با خودش برد. همه‌ی آن صمیمیت‌ها و مهربانی‌ها در های و هوی زندگی روزمره گم شد و حالا تنها سنگی سرد از او به یادگار مانده است.

یادم نمی‌کنی و ز یادم نمی‌روی
یادت بخیر یار فراموش کار من

– شهریار

برچسب‌ها:

شناخت و تسلط هم‌معنی نیستند

دوشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

یکی از مسمومیت‌های ناشی از علم امروز خطا در درک شناخت و اشتباه گرفتن اون با تسلط هست. به این معنی که ما فکر می‌کنیم اگر چیزی رو بشناسیم می‌تونیم بر اون تسلط و کنترل داشته باشیم. هرچند که این تصور کاملا اشتباه نیست ولی همونطور که گفتم باعث میشه این توهم و تصور غلط در ما به وجود بیاد که شناختن چیزی مساوی هست با تسلط بر اون چیز.

برای مثال«افسردگی» بعنوان یک اختلال در عملکرد مغز رو در نظر بگیرید. بی‌توجه به تعداد بی‌شمار نظریه‌هایی که پیرامون افسردگی هست، بالفرض اینکه شما همه‌ی این نظریه‌ها رو خونده باشید و همه‌شون هم درست باشن، در مقام عمل همین افسردگی به شما اجازه نمی‌ده که در روند این اختلال مداخله کنید و خودتون خودتون رو درمان کنید. چون ذاتا افسرده هستید و افسردگی کم‌وبیش هم‌معنی هست با ناتوانی.

مثال بعدی عشق هست. متریالیستی‌ترین تعریفی که برای عشق وجود داره عشق و رفتارهای ناشی از اون رو به بهترین تطابق ژنتیکی ممکن نسبت می‌ده و می‌گه شما عاشق کسی می‌شید که بتونید در کنار هم بهترین نسل بعدی ممکن رو ایجاد کنید.

شما با شناخت ماهیت عشق نمی‌تونید (شاید هم می‌تونید ولی خیلی سخت) اون رو کنترل کنید و به خودتون بگید این«شخص» نوعی صرفا بخاطر بهترین تطابق ژنتیکی باعث آب‌روغن قاطی کردن افکار من شده و چون درک می‌کنم که عشق چی هست الان می‌تونم ازش بگذرم.

جدا از این سوالاتی هست که این نظریه جواب چندان قانع‌کننده‌ای براش نداره. مثل راضی‌شدن به خوشبختی معشوق با شخص دیگه‌ای، خودکشی به‌خاطر دست نیافتن و غیره. این باعث میشه عشق بیشتر از اینکه مکانیزم طبیعت باشه برای بهترین تکامل؛ بیشتر یه «اختلال» در این روند به‌نظر بیاد. ما صدها بیماری روانی داریم که در تقابل با تکامل (با فرض معنی سازگاری بیشتر و بهتر) هستن. چرا «عشق» اینطور نباشه؟

حالا با این دیدگاه، باید عشق رو درمان کرد؟ یا بهش بی‌توجهی کرد؟ یا با آغوش باز پذیرفتش و بیخیال «دنیا» شد؟

برچسب‌ها: ، ،

در باب مصائب زندگی

سه شنبه، ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

بزرگی گفته بود بزرگترین مشکل زندگی اینه که لحظات خاص‌ش موسیقی پس‌زمینه نداره. اما تو عصر حاضر که میشه هندزفری گذاشت و در حین گوش دادن به Zahidem رفتن کسی رو از بالای پل‌عابر پیاده تماشا کرد این حرف چندان مصداق نداره.

به‌نظر من مشکل زندگی الان اینه که بعد از اتفاقات بزرگش تیتراژش بالا نمیاد و زندگی تموم نمیشه. مثلا تو چند شب همه‌چیزت رو از دست می‌دی و بعدش باید به زندگی ادامه بدی. بعدش دوباره باید صبح بلند شی و صبحونه بخوری و بشینی پشت کارت. دوباره کد بزنی و انگار نه انگار که چند ساعت قبلش زندگیت متلاشی‌شده.

دیگر اینکه زیاد خسته و به همه چیز بی‌علاقه هستم. فقط روزها را می‌گذرانم و هرشب بعد از صرف اشربهء مفصل خود را به خاک می‌سپارم و یک اخ و تف هم روی قبرم می‌اندازم. اما معجز دیگرم این است که صبح باز بلند می‌شوم و راه می‌افتم.
– از نامه‌های صادق هدایت به محمدعلی جمال‌زاده

برچسب‌ها: ، ،

زاویه دید

شنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۹۴

وقتی خودت رو به کسی معرفی می کنی که خواسته بشی، و اون نمی‌خوادت، تلاش برای دیدن عیب‌ھا و ایرادھاش، اوضاع رو بھتر نمی‌کنه، چون میشه اینطور بھش نگاه کرد که کسی با ھمه‌ی عیب ھا و ایرادھاش بازم تو رو نخواسته. حس اینکه کسی بقدری خوب بوده که تورو نخواسته به مراتب قابل تحمل‌تره.

محبوب من، حرف ھایی است ھمچون لیمو شیرین، به ھنگام نگوییم تلخ می شود. مصائبی ھم ھست که اگر به ھنگام پریشانی نکنی، خنده دار می شوند. مثل گفتن از عشق وقتی که مژه ھایت سفید شده، یا وقتی که رو به آخرین غروب نشسته ای. محبوبم، بھار که می رسد باد سینه سپر کرده چاقو در درست به درختسان می رود و باغ ھا را قرق می کند، «دست می برد زیر لباس سیب» محبوبم، حوالی بھار که می شود ھمه ی آرزوھایم را کارتن می کنم، با نخ قند و کش، در کارتن ھا را سفت می بندم. می برم در زیرزمین آرزوھایم می گذارم تا پس از تعطیلات نوروزی دوباره آن ھا را بیاورم که از قدیم گفته اند از این ستون به آن ستون فرج است.

برشی از «دست بردن زیر لباس سیب» نوشته ی محمدصالح علا.

برچسب‌ها: ،
Nazar Amulet