English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

نرسیدن و مزیت‌های آن

چهارشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۹۷

عشق پدیده‌ای هست که دو سرانجامِ مداومِ متفاوت داره. رسیدن و نرسیدن. از اونجایی که هیچ‌وقت رسیدن رو تجربه نکردم در موردش چیزی نمیگم. می‌مونه نرسیدن. در این مورد به‌لحاظ تجربه‌های زیادی که داشتم حرف‌های زیادی دارم. در مورد معایب و نتایج منفی نرسیدن حرف‌های زیادی گفته شده و من تلاش می‌کنم در مورد مزیت‌هاش چیزهایی رو بگم.

شما با نرسیدن به معشوق:
۱. به معرفت عشق می‌رسید و عشق رو درک می‌کنید.
۲. درک می‌کنید که مولانا، اورهان ولی، احمد کایا و چندین نفر دارند در مورد چه‌چیزی حرف می‌زنند.
۳. درک می‌کنید که موسیقی یعنی چه و اصلا چرا بوجود آمده است.
۴. شروع به نوشتن می‌کنید و نوشته‌های دیگران هم برایتان بامعنا می‌شود.
۵. بجای سرخوردگی در ۲۰ سال بعد از رسیدن، همین امروز در مورد ۲۰ سال بعد رویاپردازی می‌کنید و سرانجام‌های مختلفی رو درون ذهن‌تون زندگی می‌کنید.
۶. بخاطر اینکه معشوق رو درک کنید هرچیزی که بهش علاقه داشته رو می‌شناسید.
۷. معشوق رو در لحظه‌ای که عاشقش شدید نگه می‌دارید و از پیرشدن، مریض‌شدن و هرگونه تغییر دیگه‌‌اش جلوگیری می‌کنید.
۸. بجای فکر کردن به افزایش قیمت ملزومات زندگی و قیمت دلار به نحوه پیچش طره‌ی معشوق فکر می‌کنید.
۹. هر زمانِ خالی و مرده‌ای که دارید رو صرف فکر کردن به نحوه خندیدن معشوق می‌گذرونید تا یادتان نرود چقدر زیبا می‌خندید.
۱۰. در قسمت کامنت‌ها می‌نویسید که چه‌قدر با این نوشته موافق هستید.

دختری که رهایش کردم

پنجشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

تفاوت هست بین اینکه گمشده‌ای داشته باشی و اینکه اصلا ندانی گمشده‌ای داری یا نه. من یک ظهر بهاری دیدمش و فهمیدم. فهمیدم که گمشده‌ای دارم. سال‌ها با جابجایی خواسته‌شدن و رد شدن بین طرفین گذشت و امروز بطور اتفاقی دیدمش باز. دختری که رهایش کردم همان دختری نبود که در آغوش گرفته بودم. نه جسم‌اش نه ذهن‌اش. دیگر حتی گمشده‌ی من هم نمی‌توانست جای «گمشده‌ی من» را بگیرد.

Bir garip aşk bestesiyim
Bilemezsin ne haldeyim
Çok uzakta bir şehirde
Bıraktığın serseriyim
–  Kıraç

۱۳ اردی‌بهشت ۱۳۹۷ | آغاز بحران پیرشدن

مرتبط:
– پیر شدیم به معنای واقعی کلمه
– آغاز پیری

گشادان جهان متحد شوید

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

بلاد کفر اگر یک قانون خوب داشته باشد آن جدایی فرزندان از خانواده بعد از ۱۸ سالگی هست. جاییکه هم جامعه و هم خانواده و هم خودت برای این استقلال آماده شدی و همه‌چیز فراهم هست تا زندگی خودت رو شروع کنی با دغدغه‌های خودت و سبک زندگی خودت. درآمد خودت و تفریح خودت با استانداردهای خودت.

اما اینجا اینطور نیست. تا سن نامشخصی نه جامعه تورو قبول داره نه خانواده و نه خودت خودت رو قبول داری. چون مستقل نیستی و نه تنها هیچ تسهیلی برای مستقل‌شدنت نیست بلکه موانع بیشماری هم براش هست. خونه اجاره کردن و حتی خریدن برای یه فرد مجرد به معنای واقعی کلمه گذر از هفت خان رستم هست.

نتیجه‌تاً مسائل مختلف پیش میاد. یه فرد نزدیک به ۳۰ ساله که با روال دنیا باید ۱۰ سال قبل مستقل شده بود همچنان پیش خانواده و با محدودیت‌های خانواده زندگی می‌کنه. دغدغه‌هاش برای هیچ‌کس مهم نیست و انگیزه‌هاش هم. نیازی به درآمد مستقل داشتن نمی‌بینه و هیچ تفریح مجاز و غیرمجازی براش وجود نداره. البته که این کار سرانجامی جز گشادی نداره.

گشادی یا ابلوموفیسم (به فرانسوی: Oblomovisme) به سستی، خمودگی و بی‌رمقی، خستگی بیمارگونه، بی‌حسی و بی‌توجهی به زندگی، دوری از عشق و احساسات و پناه آوردن به خواب گفته می‌شه. این واژه برگرفته از کاراکتر ابلوموف در رمانی به همین نام نوشته ایوان گنچاروف نویسنده روسی هست.

به عبارت دیگه در این شرایط طبیعیه که شما هیچ رمقی برای هیچ‌کاری نداشته باشید.

اما برای رفع و گذر از گشادی لازمه مثل همه‌ی کارهای به ظاهر ناممکن اینجا خلاقیت به خرج داد. باید از یه جایی شروع کرد. میشه از سی کاری شروع کرد که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می‌توان کرد. بالاخره یکی از هزاران کار دنیا انگیزه لازم برای حرکت کردن رو ایجاد خواهد کرد.

پی‌نوشت:
عنوان نوشته صرفا بازی با کلمات هست و هیچ ربطی به هیچ‌چیزی ندارد.

حاشیه و متن و نتیجه‌گیری من از Veronika Decides to Die

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

امکان لورفتن داستان کتاب Veronika Decides to Die

تو یکی از شب‌های زندگی تو پادگان که کتاب «Veronika Decides to Die» نوشته‌یPaulo Coelho رو تموم کردم متوجه شدم چقدر داستان‌های زندگی ما درهم تنیده شده و مسئله حاشیه و متن در داستان‌ها چقدر سست و متزلزله. به عبارت دیگه ما نمی‌تونیم مطمئن باشیم تو داستانی که درونش هستیم ما حاشیه هستیم یا متن. کاراکتر اصلی هستیم یا فرعی. داستان درمورد ماست یا درمورد شخص دیگه‌ای و ما حاشیه‌ای از اون داستان و کاراکتر فرعی اون داستان هستیم. در ظاهر هر داستانی اگه کسی در حاشیه‌ست ممکنه در داستان خودش در متن باشه و بالعکس.

Nazar Amulet