English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

در نکوهش تقلید تفکر و تفکر تکراری

یکشنبه، ۱۱ فروردین ۱۳۹۸

در کوهنوردی، ارزش نانوشته‌ای وجود دارد به این حالت که از راهی صعود کنی که قبلا صعود نشده است و چیزهایی ببینی و تجربه کنی که هیچ‌کس قبل از تو ندیده و تجربه نکرده‌است. در حالت با ارزش‌تر راه جدیدی بسازی تا دیگران از راه تو صعود کنند. این ارزش نانوشته تا به امروز جان خیلی‌ها را گرفته است. من‌جمله سه کوهنورد ایرانی که در کوه برادپیک موقع برگشت از راهی که برای اولین بار صعود کرده بودند گم شدند و کشته شدند. آن کوه ۵ راه دیگر برای صعود داشت ولی آن‌ها جانشان را برای آن راه ششم دادند. یعنی می‌خواهم بگویم چیز جدی و بزرگی هست.

انتخاب مسیر و نحوه دیدن چیزها در مواجهه با پدیده‌های زندگی هم دارای همچین ارزشی هست و بعضی وقت‌ها این ارزش با اطلاع و دقت‌کردن در زاویه‌ی دید دیگران از بین می‌رود و شما فرصت تجربه آن چیز با زاویه و دیدگاه خودتان را از دست می‌دهید.

این نوع نگرش در بسیاری از زوایای زندگی من تاثیر گذاشته است. برای مثال بعد از فهمیدن مضمون کتاب «عقاید یک دلقک» یا «ناطور دشت» مدت زیادی از خواندن هردوشان امتناع کردم تا محور تفکری که در آن مضمون داشتم پخته‌تر و پایدارتر شود و مستقیما تحت تاثیرشان قرار نگیرد.

درک سیورز در کتاب Anything you want توضیح میدهد که زمانی در جایی کار می‌کرده و تصمیم می‌گیرد استعفا دهد. یک ماه قبل شخص جانشینش را پیدا می‌کند و تمامی آموزش‌های لازم برای ادامه‌ی کار را به او میدهد. بعد از یک ماه به دفتر رئیسش رفته و با اعلام استعفایش نفر جایگزینش را هم معرفی می‌کند و بی‌توجه به نگاه متعجب رئیسش و با این فکر که کار عادی‌ای انجام داده آن جا را ترک می‌کند.
سال‌ها بعد وقتی یکی از کارمندان خودش استعفا می‌دهد و در مقابل درک سیورز که پرسیده بود جایگزینش چه کسی هست با جواب اینکه پیدا کردن جایگزین من مشکل تو هست نه من متوجه می‌شود روال استعفا طوری نبوده که او در جوانی انجام داده است و چه بسا اگر در آن‌زما‌ن‌ها به دنبال پیدا کردن روال این مسئله بوده هیچوقت کار با ارزش پیدا کردن جانشینش را خودش انجام نمی‌داده. سیورز نتیجه می‌گیرد که بعضی وقت‌ها بهتر هست همه‌ی چیزهای عادی زندگی را از نو مرور کنیم و به‌دنبال این باشیم که شاید راه بهتر و درست‌تری برای انجام آن‌چیز وجود داشته باشد.

بررسی کتاب‌خوان Kindle Paperwhite مدل ۲۰۱۸

شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۹۷

آمازون درحال حاضر چهارنوع سه‌نوع کتاب‌خوان الکترونیکی تولید می‌کنه که از نظر من بهترین و منطقی‌ترین نوعش نسخه پیپروایت (Paperwhite) هست که برخلاف نسخه پایه دارای روشنایی درونی صفحه نمایش هست و میشه شب‌ها بدون روشن کردن چراغ ازش استفاده کرد و هم مثل نسخه Oasis قیمت نجومی و غیرمنطقی نداره. بهرترتیب اواخر سال ۲۰۱۸ آمازون نسخه جدید (ضدآب، طراحی مسطح و حافظه دوبرابر) کیندل پیپروایت رو معرفی کرد که با نام‌های کیندل پیپروایت مدل ۴، کیندل پیپروایت نسل دهم یا All-new Kindle paperwhite هم شناخته میشه و منم تصمیم گرفتم بگیرمش و از زحمت جابجایی کتاب فیزیکی راحت بشم.

کیندل پیپروایت مدل ۲۰۱۸

آمازون بخاطر کریسمس یه تخفیف ۳۰ دلاری هم زده بود رو این نسخه و دیگه نمی‌شد تو خریدش شک کرد. البته آمازون کیندل رو بطور مستقیم به ترکیه ارسال نمی‌کنه و مجبور بودم یه‌طوری دورش بزنم. بهترین آپشن موجود این بود که از طریق سرویس‌های واسط بخرمش و اون‌ها بفرستنش به ایران و نهایتا از ایران بفرستن برای خودم. بعد از کمی جستجو سرویس مالتینا رو انتخاب کردم. محصول رو ۱۸ آذرماه سفارش دادم و ۲۲ دی‌ماه (۳۴ روزه) رسید تبریز و با در نظر گرفتن ترافیک کریسمس آمازون قابل چشم‌پوشی هست. تجربه خریدم منطقی و پشتیبانی‌شون خوب بود. در صورتی که دنبال خرید از آمازون هستید یکی از بهترین راهکارهاست.

ادامه‌ش را بخوانید

نرسیدن و مزیت‌های آن

چهارشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۹۷

عشق پدیده‌ای هست که دو سرانجامِ مداومِ متفاوت داره. رسیدن و نرسیدن. از اونجایی که هیچ‌وقت رسیدن رو تجربه نکردم در موردش چیزی نمیگم. می‌مونه نرسیدن. در این مورد به‌لحاظ تجربه‌های زیادی که داشتم حرف‌های زیادی دارم. در مورد معایب و نتایج منفی نرسیدن حرف‌های زیادی گفته شده و من تلاش می‌کنم در مورد مزیت‌هاش چیزهایی رو بگم.

شما با نرسیدن به معشوق:
۱. به معرفت عشق می‌رسید و عشق رو درک می‌کنید.
۲. درک می‌کنید که مولانا، اورهان ولی، احمد کایا و چندین نفر دارند در مورد چه‌چیزی حرف می‌زنند.
۳. درک می‌کنید که موسیقی یعنی چه و اصلا چرا بوجود آمده است.
۴. شروع به نوشتن می‌کنید و نوشته‌های دیگران هم برایتان بامعنا می‌شود.
۵. بجای سرخوردگی در ۲۰ سال بعد از رسیدن، همین امروز در مورد ۲۰ سال بعد رویاپردازی می‌کنید و سرانجام‌های مختلفی رو درون ذهن‌تون زندگی می‌کنید.
۶. بخاطر اینکه معشوق رو درک کنید هرچیزی که بهش علاقه داشته رو می‌شناسید.
۷. معشوق رو در لحظه‌ای که عاشقش شدید نگه می‌دارید و از پیرشدن، مریض‌شدن و هرگونه تغییر دیگه‌‌اش جلوگیری می‌کنید.
۸. بجای فکر کردن به افزایش قیمت ملزومات زندگی و قیمت دلار به نحوه پیچش طره‌ی معشوق فکر می‌کنید.
۹. هر زمانِ خالی و مرده‌ای که دارید رو صرف فکر کردن به نحوه خندیدن معشوق می‌گذرونید تا یادتان نرود چقدر زیبا می‌خندید.
۱۰. در قسمت کامنت‌ها می‌نویسید که چه‌قدر با این نوشته موافق هستید.

دختری که رهایش کردم

پنجشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

تفاوت هست بین اینکه گمشده‌ای داشته باشی و اینکه اصلا ندانی گمشده‌ای داری یا نه. من یک ظهر بهاری دیدمش و فهمیدم. فهمیدم که گمشده‌ای دارم. سال‌ها با جابجایی خواسته‌شدن و رد شدن بین طرفین گذشت و امروز بطور اتفاقی دیدمش باز. دختری که رهایش کردم همان دختری نبود که در آغوش گرفته بودم. نه جسم‌اش نه ذهن‌اش. دیگر حتی گمشده‌ی من هم نمی‌توانست جای «گمشده‌ی من» را بگیرد.

Bir garip aşk bestesiyim
Bilemezsin ne haldeyim
Çok uzakta bir şehirde
Bıraktığın serseriyim
–  Kıraç

۱۳ اردی‌بهشت ۱۳۹۷ | آغاز بحران پیرشدن

مرتبط:
– پیر شدیم به معنای واقعی کلمه
– آغاز پیری

گشادان جهان متحد شوید

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

بلاد کفر اگر یک قانون خوب داشته باشد آن جدایی فرزندان از خانواده بعد از ۱۸ سالگی هست. جاییکه هم جامعه و هم خانواده و هم خودت برای این استقلال آماده شدی و همه‌چیز فراهم هست تا زندگی خودت رو شروع کنی با دغدغه‌های خودت و سبک زندگی خودت. درآمد خودت و تفریح خودت با استانداردهای خودت.

اما اینجا اینطور نیست. تا سن نامشخصی نه جامعه تورو قبول داره نه خانواده و نه خودت خودت رو قبول داری. چون مستقل نیستی و نه تنها هیچ تسهیلی برای مستقل‌شدنت نیست بلکه موانع بیشماری هم براش هست. خونه اجاره کردن و حتی خریدن برای یه فرد مجرد به معنای واقعی کلمه گذر از هفت خان رستم هست.

نتیجه‌تاً مسائل مختلف پیش میاد. یه فرد نزدیک به ۳۰ ساله که با روال دنیا باید ۱۰ سال قبل مستقل شده بود همچنان پیش خانواده و با محدودیت‌های خانواده زندگی می‌کنه. دغدغه‌هاش برای هیچ‌کس مهم نیست و انگیزه‌هاش هم. نیازی به درآمد مستقل داشتن نمی‌بینه و هیچ تفریح مجاز و غیرمجازی براش وجود نداره. البته که این کار سرانجامی جز گشادی نداره.

گشادی یا ابلوموفیسم (به فرانسوی: Oblomovisme) به سستی، خمودگی و بی‌رمقی، خستگی بیمارگونه، بی‌حسی و بی‌توجهی به زندگی، دوری از عشق و احساسات و پناه آوردن به خواب گفته می‌شه. این واژه برگرفته از کاراکتر ابلوموف در رمانی به همین نام نوشته ایوان گنچاروف نویسنده روسی هست.

به عبارت دیگه در این شرایط طبیعیه که شما هیچ رمقی برای هیچ‌کاری نداشته باشید.

اما برای رفع و گذر از گشادی لازمه مثل همه‌ی کارهای به ظاهر ناممکن اینجا خلاقیت به خرج داد. باید از یه جایی شروع کرد. میشه از سی کاری شروع کرد که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می‌توان کرد. بالاخره یکی از هزاران کار دنیا انگیزه لازم برای حرکت کردن رو ایجاد خواهد کرد.

پی‌نوشت:
عنوان نوشته صرفا بازی با کلمات هست و هیچ ربطی به هیچ‌چیزی ندارد.

حاشیه و متن و نتیجه‌گیری من از Veronika Decides to Die

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

امکان لورفتن داستان کتاب Veronika Decides to Die

تو یکی از شب‌های زندگی تو پادگان که کتاب «Veronika Decides to Die» نوشته‌یPaulo Coelho رو تموم کردم متوجه شدم چقدر داستان‌های زندگی ما درهم تنیده شده و مسئله حاشیه و متن در داستان‌ها چقدر سست و متزلزله. به عبارت دیگه ما نمی‌تونیم مطمئن باشیم تو داستانی که درونش هستیم ما حاشیه هستیم یا متن. کاراکتر اصلی هستیم یا فرعی. داستان درمورد ماست یا درمورد شخص دیگه‌ای و ما حاشیه‌ای از اون داستان و کاراکتر فرعی اون داستان هستیم. در ظاهر هر داستانی اگه کسی در حاشیه‌ست ممکنه در داستان خودش در متن باشه و بالعکس.

صدای تو از «آن» و از جاودان می‌سراید

چهارشنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۹۷

مطلبی که امیر مهرانی در وبلاگش نوشته از اولین کامپیوترش، من رو پرت کرد به دوران کودکیم و ماجرای خریدن اولین کامپیوتر خودم.

من تا آخر دوره ابتدایی عضو کانون بودم و تو کلاس‌های مختلف‌ش شرکت می‌کردم.  بعد از ورودم به دوره راهنمایی خواستم این امکان رو مقداری ارتقا بدم و عضو کتابخانه تربیت شدم. عضویتم در اونجا بلامانع بود ولی پسر بودنم مانع از حضور و مطالعه در کتابخانه می‌شد و صرفا حق این رو داشتم که برم اونجا و کتابی بردارم و بیرون بیام. این محدودیت کم‌کم با گذشت زمان و شناختی که مسئولین کتابخانه از من پیدا کردند و هم‌چنین با درنظر گرفتن سنم از بین رفت و اجازه پیدا کردم در سالن مطالعه مجلات (و نه سالن اصلی) بمونم و همونجا کتاب بخونم.

بعد از مدتی عناوین کتاب‌هایی که به امانت می‌گرفتم توجه آقای الف. مدیر وقت اونجا رو جلب کرد. مثل کتاب «مشتری، بزرگ‌ترین سیاره» نوشته آیزاک آسیموف که در برخورد اول مقداری عصبانیت هم به‌همراه داشت. چرا که فکر می‌کرد من محتوای کتاب‌هایی که می‌گیرم رو نمی‌فهمم و فقط جهت خودنمایی اینکارو می‌کنم. اما با جواب دادن به سوال اینکه وزن هر لیتر از گازهای سطح سیاره مشتری چقدر هست این حس کاملا برطرف شد.

این ملاقات شروع جلسات متعدد و صحبت‌های زیادی بین من و آقای الف. شد که مشتاق بود از برنامه‌م برای آینده اطلاع پیدا کنه. در اون ایام سرگرمی من سروکله زدن با کیت‌های الکترونیکی و ساختن چیزهای مختلف با اون‌ها بود ولی درکنار اون دوست داشتم کامپیوتر داشته باشم و از طریق اون به منابع نامحدود اطلاعات اینترنت که قبلا توسط یکی از فامیل‌ها با آن آشنا شده بودم دسترسی پیدا کنم. دوست داشتم کتاب‌های برنامه‌نویسی عهد بوقی که در کتابخانه تربیت دیده بودم و محتوا و تمرین‌های اون‌ها رو عملی کنم و نتیجه هرکدوم رو ببینم. کامپیوتر برای من یه کیت الکترونیکی بزرگ بود. چیزی که باهاش می‌شد خیلی فراتر از چیزهایی که من ساخته بودم رفت.

آقای الف. قول داد تا جای ممکنه برای خرید کامیپوتر کمکم کنه و ازم خواست با پدرم ملاقاتی داشته باشه. پدرم به اونجا رفت و پیشنهاد خرید با شرایط اقساطی یکی از دوستان آقای الف. رو قبول کرد و من آماده شدم وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم.

مدتی به پیداکردن قطعات مختلفی که ما (درواقع اون دوست آقای الف.) نیاز داشتیم گذشت و من هر شب با فکر هزاران کاری که قراره با این کامپیوتر بکنم و دنیایی که قراره به روم باز بشه می‌خوابیدم و صبح با همین فکر و خیال بیدار می‌شدم. تا اینکه روز موعود رسید و آقای الف. باهامون تماس گرفت و گفت که سیستم آماده‌ست. بیشتر ساعات اون روز رو من تو هپروت بودم و دقیق یادم نمیاد چه اتفاقاتی افتاد. ولی بالاخره سیستم رسید خونه و من بدون اینکه هیچ ایده‌ای در مورد هیچ‌چیزی داشته باشم شروع کردم به وصل‌کردن سیم‌های مختلف با تطبیق شکل ظاهری کابل‌ها. حس اون لحظه‌ای که دکمه پاور رو زدم و سیستم روشن شد و «صدای» فن اومد رو می‌تونم با حس اینکه الان یه تور قطب جنوب برنده شده باشم میشه مقایسه کرد.

سی‌پی‌یو ۱.۶ گیگاهرتزی، رم ۱۲۸ مگابایتی،کارت گرافیکی ۱۶ مگابایتی و هارد ۲۰ گیگابایتی به همراه سیستم‌عامل ویندوز ۹۸ اولین ابزار من برای ورود به این دنیا بود. سرعت یادگیریم به حدی بود که دو هفته بعد داشتم برای دوستم ویندوز نصب می‌کردم و دو ماه بعد به کل مجموعه آفیس مسلط بودم. Visual Basic 6 و Turbo C هم که اولین محیط‌های برنامه‌نویسیم بودن.  یادش بخیر.

موومان سوم

جمعه، ۲۰ مرداد ۱۳۹۶

یادم افتاد که پالتوش را ازش گرفته بودم.
گفتم: «پالتو نداری؟» نگاھش به پرپر افتاد. گفتم: «مگر من مرده بودم که تو بی پالتو بمانی؟ اردبیل بی پالتو یعنی این که خانه‌ات سقف نداشته باشد.»
گفت: «توی زیرزمین ھیچوقت به صرافتش نبودم. سورملینا! آخر من که جایی ندارم بروم.»
گفتم: «من ھم برای ھمین آوردمت بیرون که دلت نگیرد نپوسد نمیرد.» لب ورچید اما تندی آن را تبدیل به لبخند کرد. جوری که داشتم براش می مردم، چقدر قشنگ می‌خندید وقتی آن چشم ھای تاتاری اش تنگ‌تر میشد!
توی دلم گفتم نکن با من! فھمید، و خندید. گفتم: «بروم پالتوت را بیاورم؟» گفت: «پالتوی من؟ مگر دورش نینداخته بودی؟» گفتم: «دور؟ دور کجاست؟» آشکارا می‌لرزید. گفتم: «بروم پالتو را برات بیاورم. سرما قابل تحمل نیست … دلم می خواست پالتو را از چنگت در بیاورم که شب ھا بتوانم سرم را توی آن بوی لعنتی فرو کنم.»
ھیچوقت او را اینقدر مبھوت ندیده بودم. گفت: «عجب!» جوری که اگر نگاه ازم بر می داشت مثل روح از زمین پر می کشیدم می رفتم آسمان چھارم پیش آقای مسیح.
گفتم: «عجب؟ واقعا که! عاشقی کردن زحمت دارد آقای آیدین.» با لبخندی ملایم فقط نگاھم می کرد. گفت: «من با تو چه کنم؟» و انگشت ھای دستش توی ھوا این جوری چرخید.
گفتم: «عاشقی.»
دلم می خواست بغلم کند. بغلم کن لامذھب! گفت: «ھر چه جلوتر می رویم من بیشتر گرفتارت می شوم. سورملینا! تو را بخدا به من ھم فکر کن!» دست ھام را فرو بردم توی یقیه ی پالتو چسباندمش به در خانه: «به تو ھم فکر کنم؟ مگر تو می گذاری به چیزی جز تو فکر کنم؟ لامذھب اخمو! بی انصاف!» زدم زیر گریه. انگار مغزش را متلاشی کرده‌ام خونش پاشیده به صورتم حالا خیره‌ی لکه ھای سرخ سرش را کج کرده حیران تماشا می کند.
لب ھاش حالتی از حیرت داشت جوری که بپرسد؛ چرا؟ و من از لای چشم ھای بسته ام از لابلای اشک، اندوه معصومانه‌اش را که می دیدم بیشتر عاشقش می شدم بیشتر دلم گریه می خواست بیشتر گریه می کردم.
برام مھم نبود قیافه ام چه جوری شده. بغلم کرد و مرا به خودش کشید: «من جز تو چی دارم؟ سورملینا! اگر یک روز رھام کنی بروی؟ اگر…» زود خودم را تو دست ھام گرفتم: «کجا بروم؟ از بغل تو کجا را دارم بروم؟» لب ھاش آشکارا می لرزید.
با مشت کوبیدم به شانه اش: «باید بروم پالتو‌ات را بیاورم. داری از سرما می‌لرزی.»

قسمت منتشرنشده ای از موومان سوم سمفونی مردگان | عباس معروفی.

کتاب: چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟

پنجشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۹۶

چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟ نوشته جیمز رابینسون و درون عجم‌اوغلو. کتاب و تئوری فوق‌العادست. هرچقدر بگم کم گفتم. بعد از خوندن ۲۰ صفحه دیگه نتونستم بذارمش زمین و در عرض یک هفته همه‌ی ۶۳۶ صفحه‌ش رو خوندم. تنها نکته منفی ترجمه نه‌چندان جالب محسن میردامادی و محمدحسین نعیمی‌پور بود و البته درمورد فونت عربی و کیفیت چاپ کتاب نگم که همون روز اول متلاشی شد کتاب. این آخرین کتابی بود که از انتشارات روزنه خریدم.

به کمپین ماهی‌کوچولو بپیوندید

چهارشنبه، ۱۹ اسفند ۱۳۹۴

کمپین ماهی‌کوچولو بطور خلاصه میگه:
«قراردادن ماهی در سفره‌ی هفت‌سین نه از رسوم سنتی ماست و نه کاری اخلاقی، این موجودات دوست‌داشتنی بسیار به حرکت و ضربه حساس هستند و این اتفاقات می‌تواند باعث سکته‌ی آن‌ها شود پس نگهداری در یک مکان تنگ همچون شکنجه‌ای دائمی برای ماهی است. کمپین ماهی کوچولو از شما می‌خواهد با خرید کتاب «ماهی سیاه کوچولو» به جای ماهی قرمز علاوه بر نجات زندگی این فرشتگان بی‌زبان، به گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی نیز کمک کنید.»

افتخار طراحی و برنامه‌نویسی وب‌سایت به من رسید و امیدوارم حرکت مثبتی باشه در جهت دفاع از حقوق حیوانات و گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی.

کمپین ماهی‌کوچولو 

Nazar Amulet