English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

دختری که رهایش کردم

پنجشنبه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

تفاوت هست بین اینکه گمشده‌ای داشته باشی و اینکه اصلا ندانی گمشده‌ای داری یا نه. من یک ظهر بهاری دیدمش و فهمیدم. فهمیدم که گمشده‌ای دارم. سال‌ها با جابجایی خواسته‌شدن و رد شدن بین طرفین گذشت و امروز بطور اتفاقی دیدمش باز. دختری که رهایش کردم همان دختری نبود که در آغوش گرفته بودم. نه جسم‌اش نه ذهن‌اش. دیگر حتی گمشده‌ی من هم نمی‌توانست جای «گمشده‌ی من» را بگیرد.

Bir garip aşk bestesiyim
Bilemezsin ne haldeyim
Çok uzakta bir şehirde
Bıraktığın serseriyim
–  Kıraç

۱۳ اردی‌بهشت ۱۳۹۷ | آغاز بحران پیرشدن

مرتبط:
– پیر شدیم به معنای واقعی کلمه
– آغاز پیری

برچسب‌ها: ،

گشادان جهان متحد شوید

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

بلاد کفر اگر یک قانون خوب داشته باشد آن جدایی فرزندان از خانواده بعد از ۱۸ سالگی هست. جاییکه هم جامعه و هم خانواده و هم خودت برای این استقلال آماده شدی و همه‌چیز فراهم هست تا زندگی خودت رو شروع کنی با دغدغه‌های خودت و سبک زندگی خودت. درآمد خودت و تفریح خودت با استانداردهای خودت.

اما اینجا اینطور نیست. تا سن نامشخصی نه جامعه تورو قبول داره نه خانواده و نه خودت خودت رو قبول داری. چون مستقل نیستی و نه تنها هیچ تسهیلی برای مستقل‌شدنت نیست بلکه موانع بیشماری هم براش هست. خونه اجاره کردن و حتی خریدن برای یه فرد مجرد به معنای واقعی کلمه گذر از هفت خان رستم هست.

نتیجه‌تاً مسائل مختلف پیش میاد. یه فرد نزدیک به ۳۰ ساله که با روال دنیا باید ۱۰ سال قبل مستقل شده بود همچنان پیش خانواده و با محدودیت‌های خانواده زندگی می‌کنه. دغدغه‌هاش برای هیچ‌کس مهم نیست و انگیزه‌هاش هم. نیازی به درآمد مستقل داشتن نمی‌بینه و هیچ تفریح مجاز و غیرمجازی براش وجود نداره. البته که این کار سرانجامی جز گشادی نداره.

گشادی یا ابلوموفیسم (به فرانسوی: Oblomovisme) به سستی، خمودگی و بی‌رمقی، خستگی بیمارگونه، بی‌حسی و بی‌توجهی به زندگی، دوری از عشق و احساسات و پناه آوردن به خواب گفته می‌شه. این واژه برگرفته از کاراکتر ابلوموف در رمانی به همین نام نوشته ایوان گنچاروف نویسنده روسی هست.

به عبارت دیگه در این شرایط طبیعیه که شما هیچ رمقی برای هیچ‌کاری نداشته باشید.

اما برای رفع و گذر از گشادی لازمه مثل همه‌ی کارهای به ظاهر ناممکن اینجا خلاقیت به خرج داد. باید از یه جایی شروع کرد. میشه از سی کاری شروع کرد که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می‌توان کرد. بالاخره یکی از هزاران کار دنیا انگیزه لازم برای حرکت کردن رو ایجاد خواهد کرد.

پی‌نوشت:
عنوان نوشته صرفا بازی با کلمات هست و هیچ ربطی به هیچ‌چیزی ندارد.

حاشیه و متن و نتیجه‌گیری من از Veronika Decides to Die

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

امکان لورفتن داستان کتاب Veronika Decides to Die

تو یکی از شب‌های زندگی تو پادگان که کتاب «Veronika Decides to Die» نوشته‌یPaulo Coelho رو تموم کردم متوجه شدم چقدر داستان‌های زندگی ما درهم تنیده شده و مسئله حاشیه و متن در داستان‌ها چقدر سست و متزلزله. به عبارت دیگه ما نمی‌تونیم مطمئن باشیم تو داستانی که درونش هستیم ما حاشیه هستیم یا متن. کاراکتر اصلی هستیم یا فرعی. داستان درمورد ماست یا درمورد شخص دیگه‌ای و ما حاشیه‌ای از اون داستان و کاراکتر فرعی اون داستان هستیم. در ظاهر هر داستانی اگه کسی در حاشیه‌ست ممکنه در داستان خودش در متن باشه و بالعکس.

صدای تو از «آن» و از جاودان می‌سراید

چهارشنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۹۷

مطلبی که امیر مهرانی در وبلاگش نوشته از اولین کامپیوترش، من رو پرت کرد به دوران کودکیم و ماجرای خریدن اولین کامپیوتر خودم.

من تا آخر دوره ابتدایی عضو کانون بودم و تو کلاس‌های مختلف‌ش شرکت می‌کردم.  بعد از ورودم به دوره راهنمایی خواستم این امکان رو مقداری ارتقا بدم و عضو کتابخانه تربیت شدم. عضویتم در اونجا بلامانع بود ولی پسر بودنم مانع از حضور و مطالعه در کتابخانه می‌شد و صرفا حق این رو داشتم که برم اونجا و کتابی بردارم و بیرون بیام. این محدودیت کم‌کم با گذشت زمان و شناختی که مسئولین کتابخانه از من پیدا کردند و هم‌چنین با درنظر گرفتن سنم از بین رفت و اجازه پیدا کردم در سالن مطالعه مجلات (و نه سالن اصلی) بمونم و همونجا کتاب بخونم.

بعد از مدتی عناوین کتاب‌هایی که به امانت می‌گرفتم توجه آقای الف. مدیر وقت اونجا رو جلب کرد. مثل کتاب «مشتری، بزرگ‌ترین سیاره» نوشته آیزاک آسیموف که در برخورد اول مقداری عصبانیت هم به‌همراه داشت. چرا که فکر می‌کرد من محتوای کتاب‌هایی که می‌گیرم رو نمی‌فهمم و فقط جهت خودنمایی اینکارو می‌کنم. اما با جواب دادن به سوال اینکه وزن هر لیتر از گازهای سطح سیاره مشتری چقدر هست این حس کاملا برطرف شد.

این ملاقات شروع جلسات متعدد و صحبت‌های زیادی بین من و آقای الف. شد که مشتاق بود از برنامه‌م برای آینده اطلاع پیدا کنه. در اون ایام سرگرمی من سروکله زدن با کیت‌های الکترونیکی و ساختن چیزهای مختلف با اون‌ها بود ولی درکنار اون دوست داشتم کامپیوتر داشته باشم و از طریق اون به منابع نامحدود اطلاعات اینترنت که قبلا توسط یکی از فامیل‌ها با آن آشنا شده بودم دسترسی پیدا کنم. دوست داشتم کتاب‌های برنامه‌نویسی عهد بوقی که در کتابخانه تربیت دیده بودم و محتوا و تمرین‌های اون‌ها رو عملی کنم و نتیجه هرکدوم رو ببینم. کامپیوتر برای من یه کیت الکترونیکی بزرگ بود. چیزی که باهاش می‌شد خیلی فراتر از چیزهایی که من ساخته بودم رفت.

آقای الف. قول داد تا جای ممکنه برای خرید کامیپوتر کمکم کنه و ازم خواست با پدرم ملاقاتی داشته باشه. پدرم به اونجا رفت و پیشنهاد خرید با شرایط اقساطی یکی از دوستان آقای الف. رو قبول کرد و من آماده شدم وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم.

مدتی به پیداکردن قطعات مختلفی که ما (درواقع اون دوست آقای الف.) نیاز داشتیم گذشت و من هر شب با فکر هزاران کاری که قراره با این کامپیوتر بکنم و دنیایی که قراره به روم باز بشه می‌خوابیدم و صبح با همین فکر و خیال بیدار می‌شدم. تا اینکه روز موعود رسید و آقای الف. باهامون تماس گرفت و گفت که سیستم آماده‌ست. بیشتر ساعات اون روز رو من تو هپروت بودم و دقیق یادم نمیاد چه اتفاقاتی افتاد. ولی بالاخره سیستم رسید خونه و من بدون اینکه هیچ ایده‌ای در مورد هیچ‌چیزی داشته باشم شروع کردم به وصل‌کردن سیم‌های مختلف با تطبیق شکل ظاهری کابل‌ها. حس اون لحظه‌ای که دکمه پاور رو زدم و سیستم روشن شد و «صدای» فن اومد رو می‌تونم با حس اینکه الان یه تور قطب جنوب برنده شده باشم میشه مقایسه کرد.

سی‌پی‌یو ۱.۶ گیگاهرتزی، رم ۱۲۸ مگابایتی،کارت گرافیکی ۱۶ مگابایتی و هارد ۲۰ گیگابایتی به همراه سیستم‌عامل ویندوز ۹۸ اولین ابزار من برای ورود به این دنیا بود. سرعت یادگیریم به حدی بود که دو هفته بعد داشتم برای دوستم ویندوز نصب می‌کردم و دو ماه بعد به کل مجموعه آفیس مسلط بودم. Visual Basic 6 و Turbo C هم که اولین محیط‌های برنامه‌نویسیم بودن.  یادش بخیر.

Nazar Amulet