روزنگار سکون
قبل از این ھمیشه میگفتم تو برھهی زمانی خاصی از زندگیم ھستم، ولی درواقع درتمام این مدت قبل از اون برھه بودم. یعنی ھنوز اون فصل قبلی زندگیم تموم نشده بود. آخراش بودم، ولی تموم نشده بود.
طی برنامه ای خودم رو تحت شدیدترین فشارھای روانی گذاشتم تا به زور ھم که شده ھمه چیز رو تموم کنم و وارد ھمون برھه ای بشم که مدت ھا بود حرفش رو می زدم و منتظرش بودم.
الان داخل ھمون برھه م. جایی که لازمه خیلی از چیزھا رو تغییر بدم. موانعی که در نگاه اول و دوم و سوم و الی آخر غیرممکن ھستن. ولی مثل ھر غیرممکن دیگه ای باید حل بشن. یعنی راھی جز حل شدن ندارن.
با ھمین روال بسوی سکون دوساله درحال حرکتم. جبر. از طرفی تنھایی مطلق ھم قلقلکم میده. حتی رسیدم به اون مرحلهای که آدم قبل از اون سن تموم نشدهش رو میگه و بعد از اون سن تموم شدهش رو.
نباید پیر شد به این زودی. یعنی انصاف نیست واقعا. من تازه دارم میفھمم دودوتا چندتا میشه.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
– حافظ
شنبه، ۶ فوریه ۲۰۱۶
تلاشی برای تغییر
دمای -١٩ درجه ای جای فکر باقی نمی ذاره برای اینکه بفهمم چرا منتظرم ساعت ۱۱ و ۵۲ دقیقه بشه ۱۲. این روزا زندگیم به قدری راکده جهت تنوع دادن بهش نسکافه رو خلاف جهت همیشگی هم میزنم.
امروز عناصر اتاقم رو جابجا کردم. ھدف ظاھری این بود که روی بردھایی که نصب کردم دید داشته باشم. ھدف باطنی ھم این بود تنوعی بشه. ھدف ناباطنی ھم این بود که تفاوتی ایجاد بشه. چه معلوم؟ شاید اگه بجای دو قدم برای رسیدن به تخت، فقط کافی باشه کمی وا برم، تفاوت بزرگی تو ساختار مغزم ایجاد بشه و باعث حرکتی بشه رو به جلو.
پنجشنبه، ۲۸ ژانویه ۲۰۱۶
۱۶ سال کوله به پشت
صبح ١٣٧٨/٧/١ ساعت ۶:۳۰ شروع شد. ۱۶ سال تحصیلات امروز ۱۳۹۴/۱۱/۴ با دفاع از پایاننامه کارشناسی تموم شد بالاخره. البته فعلا.
یکشنبه، ۲۴ ژانویه ۲۰۱۶
در باب سادهتر کردن زندگی
متوجه شدم آدما وقتی غصه دار می شن که مدتی پیچیده زندگی کنن، بعدش ساده.
مدتی قلب شون علاوه بر خودشون برای کس دیگه ای ھم بتپه، بعدش صرفا برای خودشون.
مدتی استرس داشته باشن، بعدش نه.
مدتی دونفری راه برن، بعدش تک نفری.
مدتی بوسیده بشن، بعدش نه.
مدتی سیگار بکشن، بعدش میکادو بخورن.
ساده کردن زندگی راھکاریه که ھزینه ی دردناکی بنام حس شکست خوردن داره. حتی اگه اینطور نباشه.
یک شب زمستانی با پنجره ای باز و اتاقی سرد و درازکشیده روی تخت و ھندزفری درگوش و آھنگ Bıçak Keskin
سهشنبه، ۱۹ ژانویه ۲۰۱۶
راه ما
راه ما و افکار ما و عقاید ما چیزیه که خودمون ساختیمش، کسی حاضرش نکرده ازش استفاده کنیم برای ھمین چالش ھاش ھم مال ماست. ما نحوه ی زندگی نسل ھای بعد رو تعیین میکنیم. با شناخت دنیای مدرن جدید و چالش ھای اون و دادن راه کارھا برای اون ھا. ما پل آخرین نسل زندگی سنتی و اولین نسل زندگی مدرن ھستیم. مثل ھمه ی کسانی که در طول جنگ جھانی اول و دوم زندگی می کردن. پلی بودن بین آخرین نسل زندگی باقی مونده از جنگ ھای صلیبی و زندگی سنتی که اون موقع اسمش زندگی مدرن بود. توامان ھم غمگین ھست ھم ھیجان انگیز. مثل ھر اتفاق دیگه ای که تو زندگی ھرکدوممون میافته.
یکشنبه، ۱۷ ژانویه ۲۰۱۶
بهخاطر یک مشت نمیدونم چی
امروز از ظھر با تلاش برای شاد بودن به سبک سنتی شروع شد، عصر برگشتم خونه و تو راه به این فکر می کردم که ھیچ اتفاقی نیافتاد امروز. قاعدتا باید میافتاد.، تازه روی مبل ولو شده بودم و با لپ تاپ دنیا رو چک می کردم که از بقیه عقب نمونم، که یکی از دوستام پیام داد کجایی؟
احساس کردم بخش ھیجان انگیز امروز ھمین اتفاق می تونه باشه. گاھی باید اتفاق ھا رو ساخت بالاخره.
تغییرم از حالت Sleep به Standby و Ready و درنھایت Balanced و بعد از اون لباس پوشیدن مجموعا ٣٠ ثانیه طول نکشید، قرار ١٠ دقیقه بعد بود و فاصله ی من از خیابون برای سوارتاکسی شدن درحالت نرمال ١٠ دقیقه پیاده روی بود. ھرچند بدون اشتباه ھم نبود، مثلا یادم رفت کیف پولم رو بردارم.
ارزش چلنج رو داشت، ۴ دقیقه بعد تو ایستگاه تاکسی بودم، ٣ دقیقه انتظار برای تاکسی و ٣ دقیقه بعد تو محل قرار بودم.
درحال گوش دادن به پارت دوم اشعار Lorca Garcia Federico با ترجمه و صدای احمد شاملو.
جمعه، ۱۵ ژانویه ۲۰۱۶