آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

فاصله‌شناسی

سه شنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۸

هنر از آن‌دسته چیزهایی هست که برای دیدنش و شنیدنش نمی‌شود از یک حدی بیشتر بهش نزدیک شد. درواقع برای «دیدن» و «شنیدن» هنر باید تا جایی مشخص از آن فاصله گرفت. برای مثال در باارزش‌ترین نقاشی دنیا هم از فاصله دو سانتی‌متری چیزی دیده نمی‌شود. یا یک تکه یک ثانیه‌ای از معروف‌ترین آهنگ دنیا هیچ مفهومی ندارد. بلندکردن صدایش تا جایی که پرده گوش‌هایتان پاره شود هم همینطور. کاملا برعکس، دیدن یک نقاشی از فاصله چند متری هست که آن را به واقعیت نزدیک‌تر می‌کند. شنیدن کورسویی از آهنگ بین همهمه‌ی صدای کافه هم همینطور.

فاصله.

هنر کم و بیش به معنی ساختن هم هست. همانطور که برای دیدن و شنیدن چیزی باید تا اندازه‌ای فاصله گرفت، برای ساختن چیزها هم باید فاصله گرفت. برای مثال:

  • برای ساختن دوستی حضور را محدود به وقتی که کرد احساس تعلق ایجاد شود.
  • برای ساختن رابطه باید بعد از اشباع هیجانات اولیه تا جای ممکن فاصله گرفت تا کم‌وکیف صورت‌های دیگر رابطه مشخص شود.
  • برای درک یه ایده/دیدگاه باید به قدری از آن دور شد که تصویر بزرگتر و در کنار آن سایر ایده‌ها/دیدگاه‌ها موافق/مخالف ظاهر شوند.

مرتبط:
نخواه تا رستگار شوی

رویای دی‌ماه

چهارشنبه، ۱۳ آذر ۱۳۹۸

عکس نگیر.
باشه.
گفتم عکس نگیر.
چرا آخه؟
من تو عکسا بد می‌افتم.
خب منطقیه. دوربین‌ها کشش خوشگلیت رو ندارن، خراب میشن عکس بد میافته.
از این‌جایی که من هستم نه از این سر پل کسی داره بالا میاد نه از اون سر پل. امشب این ساعت پل مال ماست.
عاشق همین کارهای مردانه‌ت هستم.
چطور؟
همین که دست‌هاتو دور کمرم حلقه می‌کنی و منو به خودت فشار می‌دی.
اگه تلفنت خاموش شد چطوری باهات حرف بزنم؟
کاری نداره که، مثل چیکو و دایان ساعت ۱۱ به ماه خیره می‌شیم حرف می‌زنیم. 
از این‌ها خوردی تا حالا؟ این برگ سبزا؟
نه.
قشنگن. من بچه بودم زیاد می‌خوردم. بیا تو هم بخور.
اینا کی بودن؟
سربازم و نامزدش. دو هفته پیش نامزد کردن.
بیا ما هم نامزد کنیم.
یه لاک خوش‌رنگ بگیرم برات حل نمیشه؟
اینجا نریم می‌گیرنمون.
تو این برف خدا هم نشسته جلوی شومینه داره سعدی می‌خونه و به دونه‌های برف نگا می‌کنه. بیا. کسی نیست.

شاه‌گؤلی برفی | عکس از علی حق‌دوست

مرتبط:
رویای شهناز در آن‌سر دنیا
رویای آنکارا
رویای وندا
رویای ارسباران

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

رویای ارسباران

چهارشنبه، ۵ تیر ۱۳۹۸

باز هم هفته‌ای از هفته‌های مسافرت‌های چند روزه با فامیل. این‌بار همه روی ارسباران توافق کرده‌اند. به محض رسیدن چادرها برپا می‌شود. از دور مانتوی قرمزرنگت توجهم را جلب می‌کند. اسمت را قبلا شنیده بودم. می‌دانستم که هستی. ولی در اولین دیدار با تو انتظار نداشتم آنقدر احساس نزدیکی و آشنایی کنم. انگار گمشده‌ای را بعد از چندسال پیدا کرده‌ام. نگاهت به نگاهم می‌افتد و لبخندی می‌زنی.

شب‌شده. همه کنار آتش بزرگی که راه انداخته‌ایم جمع شده‌اند. مطمئن نیستم همه مثل من متحیر تفاوتت هستند یا نه. از صورت زیبایت که از روشنایی آتش منور شده بگیر تا صدای دلنشین‌ات. ظرافت حرکاتت. لبخند شیرینت و آن نگاه‌هایی که گاه و بی‌گاه به نگا متحیر من می‌اندازی و می‌دزدی.

نیمه‌شب است و همه خوابیده‌اند. روی تپه‌ای نزدیک چادرها نشسته‌ام و به آسمان خالی از ابر خیره شده‌ام. صدای زیپ چادرتان توجهم را جلب می‌کند. سرم را برمی‌گردانم و تو را می‌بینم. می‌آیی و کنارم می‌نشینی. دنیا پررنگ‌تر می‌شود.

صبح روز بعد هر چیزی حس متفاوتی دارد. آفتاب پشت ابرهای بهاری جا خوش کرده. بارانی ریز می‌بارد. ظهر نشده بساط آتش دوباره برپا می‌شود.

هوا تاریک می‌شود. یکی از ماشین‌ها را نزدیک آتش می‌آورند و آهنگ‌های شاد پشت‌سرهم پخش می‌شود. هرکسی دست دیگری را می‌گیرد و می‌رقصد. نوبت ماست. از ته دلت می‌خندی.

شب می‌شود. کم‌کم هرکسی بی‌آنکه از واقعه خبری داشته باشد به چادرش می‌رود. فقط من مانده‌ام و تو. نفس‌های آخر آتش است ولی گرمایش هنوز اجازه‌ی ماندن می‌دهد. کاپشنم را در می‌آوردم و به تو می‌دهم. از گذشته و آینده صحبت می‌کنیم.

صبح کبودی نیش عنکبوت‌ها روی گردنمان خودنمایی می‌کند. حداقل دیگران اینطور فکر می‌کنند.

یک سال گذشته. همان گروه فامیلی و همان روزها و همان محل. تنها یک چیز متفاوت است. دیگر تو مال منی. این‌بار با ماشین خودمان آمده‌ایم و چادرمان هم از بقیه جداست. عصر به کنار رودخانه می‌رویم و پاهایمان را در آب می‌اندازیم. سردی آب روح و روانمان را جلا می‌دهد. سرت را روش شانه‌ام می‌گذاری و ساکت می‌شوی.

شب کنار آتش می‌نشینیم. فلاکس چایی را می‌آوری. تا صبح به آسمان خیره می‌شویم و حرف می‌زنیم.

صبح کمکم می‌کنی چادرمان را جمع کنیم. می‌نشینم پشت فرمان و تو کنارم مسئولیت آهنگ‌های مختص این جاده‌ی رویایی را بعهده می‌گیری. باهم می‌خوانیمشان و تو زیباترین موجود دنیا می‌شوی.

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
– سعدی

ارسباران، خرداد ۱۳۹۴

مرتبط:

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

ایلک محبت

یکشنبه، ۱۱ فروردین ۱۳۹۸

این نوشته بر روی تکه کاغذی مدتی هست که تو کوله‌پشتی‌م جا خوش کرده. هر وقت این اجرای فوق‌العاده رو گوش می‌کنم هم باز با کلماتی که بهم وصل نیستند تو ذهنم تکرار میشه. امشب تلاش کردم به‌هم وصلشون کنم ولی نتیجه‌ی قابل قبولی نداشتم. به همین شکل و به سبک این نوشته با گردن‌کلفتی منتشرش میکنم. اگر کسی تونست، این کلمه‌ها رو بهم وصل کنه و داستان خودش رو بسازه.

شهریار – خانه‌ی شهریار – مقبرالشعرا – سریال شهریار – شعرهای شهریار – میدان ساعت تبریز – ۲۱ سالگی – مانتو و مقنعه مشکی و شلوار لی – کفش‌های مامان‌بزرگی – دانشگاه و دانشجویی – مینیاتور – ماه‌گرفتگی – آناتما – آهنگ‌های تار آذربایجانی – تنبور – حوض‌ها – بهار – رنگ سبز اشباع‌شده‌ی درختان و بوی گل‌های بهاری – باران نم‌نم اردیبهشتی – احساس خالص معشوق بودن – دست‌وپازدن برای رسیدن.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

شانزدهم مارس ۲۰۱۹، آنکارا

شنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۹۷

باران بهاری می‌بارد و می‌شود در گوشه‌کنار تپه‌ها و کوه‌ها چمن‌های تازه سبز شده و کم‌وبیش شکوفه‌های در شرف شکفتن درخت‌ها را دید. قاعدتا باید حس خوبی داشته باشم، اما من در کافه‌ای نزدیک خانه‌ام نشسته‌ام و این سطرها را می‌نویسم.

در روزهای گذشته پایه‌های زندگی‌ام از هم پاشید و همه‌چیز را در کمتر از ۴۸ ساعت از دست دادم. هرچه را که ساخته بودم از من گرفتند و باز من ماندم و شهر متلاشی‌شده‌ای که باید برای چندمین‌بار (واقعا نمیدانم چندمین‌بار) بکوبم و از نو بسازم.

در پس‌زمینه‌ی حس‌وحال فعلی گریه‌ها و زجه‌های ملتمسانه‌ی کسی که یکی از این پایه‌ها را فرو ریخت خودنمایی می‌کند. من خسته از خیانت‌ها و بخشیدن‌هایم دیگر نمی‌دانم چه بکنم. کجای راه را اشتباه آمدم که هرکسی می‌تواند به راحتی به خودش اجازه بدهد کوچک‌ترین ارزشی به من ندهد و یا بالکل از من چشم‌پوشی کند یا وقتی که گندش درآمد بیاید و التماس کند و امیدوار باشد بار دیگر از ظرفیت و شخصیت و هویتم مایه بگذارم و ببخشم. نمی‌دانم.

بهرترتیب من خسته‌ام. از صفر شروع‌کردن‌ها پدرم را درآورده. دیگر جایی در جسم و روحم نمانده که ضربه نخورده باشد. نمی‌دانم این‌بار چه‌چیزی را بنیان کنم زندگی‌ام را بر پایه‌ی آن بچینم و بروم بالا. مهاجرت کردم که همه‌چیز را از نو شروع کنم و باز همه‌چیزِ از نو شروع‌شده فرو ریخت و شد همان چیزی که از آن فرار کرده بودم.

باران بهاری می‌بارد و دیگر نه حافظ و سعدی و مولانا مفهوم و معنایی دارند نه شجریان و هر صدایی که از عشق می‌گوید. همه‌چیز از بین رفت.

چهار درسی که به‌تازگی یاد گرفته‌ام

جمعه، ۵ بهمن ۱۳۹۷

دوگانه‌باوری غیرت
تصور می‌کنی روشن فکری، به همه‌چیز با منطق نگاه می‌کنی، افکار کهنه و عصر حجری جایی در مغز تو ندارد. تصور می‌کنی انسان‌ها حق دارند هرکاری که دلشان می‌خواهد انجام دهند. هر تجربه‌ای که می‌خواهند داشته باشند. اما، کسی، نوک انگشتانش، به بدن معشوق تو خورده است. حالا این تصورات رو با اتفاقِ افتاده ترکیب کنید و خاموش کنید آتش روشن شده را.

خودارضایی عاطفی
دوستم برخلاف من معتقد هست امکان حفظ رابطه بدون گذشته‌ی قابل هضم و آینده‌ی ممکن، امکان‌پذیر نیست. خصوصا اگر حال هم حال قابل قابل قبولی نباشد. تنها چیزی که رابطه را در این حالت حفظ می‌کند خودارضایی عاطفی هست. دلخوشی با درصد کمی از چیزهایی که هر رابطه‌ای باید آنها را داشته باشد و چشم‌پوشی از مابقی چیزها. من هم فکر می‌کنم درست می‌گوید.

توهم تسلط
مثل شبکه‌های اجتماعی، مثل سیگار و مثل هرچیز اعتیادآور دیگری، تصور اینکه می‌توان هر چیز بالقوه اعتیادآوری را تحت کنترل مصرف کرد توهمی بیش نیست. عشق هم از این قاعده مستثنا نیست. خصوصا اگر معشوق کارکشته‌ی استفاده از این خطای مغز برای معتاد کردنت باشد. کله‌ی پدر مغز و این باگ‌های بیشمارش.

چالش احترام به خود
احترام به خود از خاموش‌کردن خشم، ردشدن و ول‌کردن شروع می‌شود و با نخواستن ادامه پیدا می‌کند. احترام به خود مثل نوزادی تازه متولد شده نیازمند نگهداری ۲۴ ساعته است وگرنه امکان لذت از زندگی را از شما می‌گیرد. احترام به خود تنها به زمان حال محدود نیست. احترام به خود شامل احترام به خودتان در گذشته و آینده است. یعنی شما نمی‌توانید به‌خودتان احترام بگذارید اگر به‌خاطر اشتباهاتتان در گذشته خودتان را نبخشید و همچنین از ظلمی که به خود سابق‌تان شده‌است چشم‌پوشی کنید.
شما نمی‌توانید به خودتان احترام بگذارید اگر به خود آینده‌تان بی‌توجهی کنید و بخاطر خود فعلی‌تان، خود آینده‌تان را به چاه ویل بیاندازید.

و فی الصدر لبانات، اذا ضاق لها صدری
نکت الارض بالکف، و ابدیت لها سری
فمهما تنبت الارض، فذاک النبت من بذری

(۲ش)

نخواه تا رستگار شوی

یکشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۷

۱. اگر می‌خواهی مشهور شوی، تلاش نکن که مشهور شوی.
چرا: چون همه می‌فهمند که داری تلاش می‌کنی مشهور شوی و پس‌ات می‌زنند.
پس چه‌کنم: به‌جایش ارزشی تولید کن (چیزی بساز/کاری بکن) که شهرت اثر جانبی آن باشد.

۲. اگر می‌خواهی پولدار شوی، تلاش نکن که پولدار شوی.
چرا: چون پول اثر جانبی انتقال ارزش است و به خودی خود نمی‌تواند هدف باشد. تو نمی‌توانی با صرفه‌جویی یا زهرمار کردن شب و روز برای خودت پولدار شوی.
پس چه کنم: چیز بدردبخوری بساز. خدمت به‌درد بخوری ارائه کن. ارزشی انتقال بده تا آن ارزش به شکل پول به تو برگردد.

۳. اگر می‌خواهی به عشق‌ات برسی، تلاش نکن که به عشق‌ات برسی.
چرا: خودت رو بگذار به‌جای معشوق. کسی اگر ۲۴ ساعته موی دماغت شود یا اگر نشود هم همواره در کنار و در دسترست باشد، برایت با ارزش‌تر است یا کسی روزها تلاش می‌کنی تا ساعتی در کنارش باشی؟
پس چه کنم: خودت رو بساز. شخصیتت رو بساز. کاستی‌هات رو جبران کن. انسان با ارزشی باش. عشقت خودش برمی‌گردد.

۴. اگر می‌خواهی سیگار را ترک کنی، تلاش نکن که سیگار رو ترک کنی.
چرا: چون ترک سیگار با این دیدگاه که چیزی بود و کاش باشد که الان نیست ممکن نیست.
پس چه کنم: به روزهایی که هنوز سیگار کشیدن رو شروع نکرده بودی فکر کن که چطور زندگی می‌کردی. وقت حوصله‌ت سر می‌رفت چکار می‌کردی. بعد از ناهار چه می‌کردی؟ آدم‌هایی که سیگار نمی‌کشند در لحظاتی که تو دلت سیگار می‌خواهد چکار می‌کنند؟

۵. اگر می‌خواهی وبلاگ بنویسی، تلاش نکن که وبلاگ بنویسی.
چرا: وبلاگ‌نویسی اینطور نیست که یک هاست بخری، یک دومین بخری، یه وردپرس نصب کنی و بشینی پشت پنل مدیریت و به صفحه سفید خیره شوی. وبلاگ‌نویسی انتشار افکار و عقاید و چیزهایی هست که بلد هستی.
پس چه کنم: کتاب بخوان. کتاب بخوان و کتاب بخوان. سپس تغییری که در دیدگاهت ایجاد شد رو بنویس. اینکه ناهار چه خورده‌ای برای مخاطب مهم نیست، ولی دلیل اینکه چرا آن ناهار را خورده‌ای هست. در زمان نوشتن به مخاطبانت فکر کن نه دشمنانت.

در یک‌کلام، نخواه تا رستگار شوی.

پی‌نوشت: این نوشته پیچیدن نسخه‌ای برای تمامی دردهای بشریت نیست. ولی این‌یکی هست.

رویای شهناز در آن‌سر دنیا

چهارشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۹۷

ساعت ۹ یه شب برفی، شروع قدم‌زدن از ابتدای شهناز، رسیدن به کافه جازوه، آلبوم ویولن Cafe De Beyoğlu پخش می‌شود. مطمئنم Tarlan Gazanferoğlu خدابیامرز می‌دانست که ما یه روز به این آلبوم گوش می‌دیم. برای همین اینقدر با عشق نواخته. این بچه‌های جازوه از اولش خلاق بوده‌اند. دوتا قهوه ماسالا، ایستادن جلوی کافه و خیره‌شدنِ چشمان ذوق‌زده‌ی تاتاری تو به دانه‌های برف. تماشای تزئینات کریسمس کافه جازوه. فکر کردن به گذشته و اینکه چه‌قدر خوب می‌شد اگه زودتر می‌دیدمت. مثلا از لحظه تولدت کنارت بودم و هیچ لحظه‌ای از تو رو از دست نمی‌دادم. می‌پرسیدی به چی فکر می‌کنم؟ جواب می‌دادم هیچی و لبخند می‌زدم و این «هیچی» همه‌چی‌ترین هیچیِ زندگیم می‌شد.
شالگردنت رو روی صورتت می‌کشیدی و می‌گفتی سرده و من بین انتخاب سخت پیدا کردن راهی برای گرم کردنت یا تماشای بی‌قراری‌ات سردرگم می‌شدم. به فکر فرومی‌رفتم. راز این خیابان چی هست که نمیشه ازش دل کند؟ چند زمستان و چند عاشق همین لحظه رو تجربه کردند؟ قلب‌شون بیشتر از قلب من برای اون‌یکی می‌تپیده؟ نه. این یک قلم ممکن نیست. مطمئنم هیچکدام کسی مثل تو نداشته‌ند.
از جلوی مغازه‌ای که رد می‌شدیم قدمت سنگین‌تر می‌شد. به شالی قرمزرنگ خیره می‌شدی. مگر می‌شود نه گفت؟ داخل مغازه می‌شدیم. شال را روی سرت می‌کشیدی. می‌پرسیدی چطور شده‌ای؟ و من می‌گفتم تو سال‌هاست که زیباترین دختر این شهری چه با این شال، چه بدون این شال.
به انتهای خیابان که می‌رسیدیم هیچکدام پاهای یخ‌زده‌مان را حس نمی‌کردیم. تو منت می‌زدی که ببین بخاطرت چه‌کارها که نمی‌کنم و من می‌گفتم ببین باهم چه خاطره‌ای ساختیم که سال‌ها درموردش فکر کنیم. حتی وقتی باهم نیستیم. حتی وقتی من این سر دنیام و تو آن یکی سر دنیا.

آنکارا، سی‌ام آبان ۱۳۹۷.

شهناز، زمستان ۱۳۸۶. عکس از آیدین وزیری

شهناز، زمستان ۱۳۸۶. عکس از آیدین وزیری

مرتبط:
رویای آنکارا
رویای وندا
رویای ارسباران

نرسیدن و مزیت‌های آن

چهارشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۹۷

عشق پدیده‌ای هست که دو سرانجامِ مداومِ متفاوت داره. رسیدن و نرسیدن. از اونجایی که هیچ‌وقت رسیدن رو تجربه نکردم در موردش چیزی نمیگم. می‌مونه نرسیدن. در این مورد به‌لحاظ تجربه‌های زیادی که داشتم حرف‌های زیادی دارم. در مورد معایب و نتایج منفی نرسیدن حرف‌های زیادی گفته شده و من تلاش می‌کنم در مورد مزیت‌هاش چیزهایی رو بگم.

شما با نرسیدن به معشوق:
۱. به معرفت عشق می‌رسید و عشق رو درک می‌کنید.
۲. درک می‌کنید که مولانا، اورهان ولی، احمد کایا و چندین نفر دارند در مورد چه‌چیزی حرف می‌زنند.
۳. درک می‌کنید که موسیقی یعنی چه و اصلا چرا بوجود آمده است.
۴. شروع به نوشتن می‌کنید و نوشته‌های دیگران هم برایتان بامعنا می‌شود.
۵. بجای سرخوردگی در ۲۰ سال بعد از رسیدن، همین امروز در مورد ۲۰ سال بعد رویاپردازی می‌کنید و سرانجام‌های مختلفی رو درون ذهن‌تون زندگی می‌کنید.
۶. بخاطر اینکه معشوق رو درک کنید هرچیزی که بهش علاقه داشته رو می‌شناسید.
۷. معشوق رو در لحظه‌ای که عاشقش شدید نگه می‌دارید و از پیرشدن، مریض‌شدن و هرگونه تغییر دیگه‌‌اش جلوگیری می‌کنید.
۸. بجای فکر کردن به افزایش قیمت ملزومات زندگی و قیمت دلار به نحوه پیچش طره‌ی معشوق فکر می‌کنید.
۹. هر زمانِ خالی و مرده‌ای که دارید رو صرف فکر کردن به نحوه خندیدن معشوق می‌گذرونید تا یادتان نرود چقدر زیبا می‌خندید.
۱۰. در قسمت کامنت‌ها می‌نویسید که چه‌قدر با این نوشته موافق هستید.

مرتبط:
– ۱۰ مزیت بودن در یک رابطه

یک شب دیگر | شانزدهم جولای ۲۰۱۸، استانبول

جمعه، ۲۲ تیر ۱۳۹۷

چند روزی هست که سرما خورده‌ام. از کار که برمی‌گردم در و پنجره را می‌بندم و هوای خانه به شدت گرم می‌شود. گرمی هوای داخل خانه مرا یاد زمستان می‌اندازد. زمستان‌های سرد با برف‌های زیبا. به راستی که هر چه اتفاق خوب در زندگی من است در زمستان افتاده است. برخلاف هر اتفاق بدی که در بهار بوده. از جدایی و سربازی بگیر تا مهاجرت.

یک شب سرد. بدون مرخصی از پادگان بیرون آمده‌ام تا روز تولدم در کنار تو باشم. در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر زیر برف زیبای دی‌ماه قدم می‌زنیم. می‌گویی خیلی سرد است. چنان بغلت می‌کنم که التماس بوسه را درچشمانت می‌بینم. می‌گویی عاشق همین کارهای مردانه‌ام هستی.

یک شب دیگر. در پارک نشسته‌ایم و سرمای هوا استخوان‌هایت را به لرزه انداخته است. چند نفر آن‌طرف درحال قهقه هستند. می‌گویی برویم. می‌پرسم چرا؟ می‌گویی می‌ترسم. می‌گویم من اینجا هستم. می‌گویی یادم نبود.

یک شب دیگر. دست‌های یخ‌زده‌ات را در دست‌هایم گرفته‌ام. می‌گویی چه‌قدر خوب است که دست‌هایت همیشه گرم است. می‌گویی همکارت در حسرت این است که دست‌های عشق او هم گرم باشد اما نیست و چقدر افتخار می‌کنی که دست‌های من گرم است.

یک شب دیگر. از سرمای سوزناک بیرون به کافه هنر پناه برده‌ایم. می‌گویم قهوه‌ات یخ کرد. می‌گویی به‌خاطر من دیگر سیگار نکش. می‌گویم تلاشم را می‌کنم. می‌گویی تلاشت را نکن. قول بده. چشمانت به چشمانم قفل شده است. دلت طاقت نمی‌آورد. می‌گویی فقط روزی یک نخ. می‌گویم چشم.

یک شب دیگر، با حیرت به چشمانت خیره شده‌ام. باران می‌بارد. گفته بودی وقتی گناه می‌کنی باران می‌بارد.

یک شب دیگر. در کافه‌ای در فاصله‌ی دوهزارکیلومتری نشسته‌ام و به نور مقابلم خیره شده‌ام. صاحب کافه می‌آید و عذرخواهی می‌کند. می‌گوید داریم می‌بندیم. هندزفری‌ام را در گوش‌هایم می‌گذارم و راه خانه را در پیش می‌گیرم. چشمانم را می‌بندم. صدایی در گوشم می‌گوید ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من، ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند.

Nazar Amulet