English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

به‌خاطر یک مشت نمی‌دونم چی

جمعه، ۲۵ دی ۱۳۹۴

امروز از ظھر با تلاش برای شاد بودن به سبک سنتی شروع شد، عصر برگشتم خونه و تو راه به این فکر می کردم که ھیچ اتفاقی نیافتاد امروز. قاعدتا باید میافتاد.، تازه روی مبل ولو شده بودم و با لپ تاپ دنیا رو چک می کردم که از بقیه عقب نمونم، که یکی از دوستام پیام داد کجایی؟
احساس کردم بخش ھیجان انگیز امروز ھمین اتفاق می تونه باشه. گاھی باید اتفاق ھا رو ساخت بالاخره.
تغییرم از حالت Sleep به Standby و Ready و درنھایت Balanced و بعد از اون لباس پوشیدن مجموعا ٣٠ ثانیه طول نکشید، قرار ١٠ دقیقه بعد بود و فاصله ی من از خیابون برای سوارتاکسی شدن درحالت نرمال ١٠ دقیقه پیاده روی بود. ھرچند بدون اشتباه ھم نبود، مثلا یادم رفت کیف پولم رو بردارم.
ارزش چلنج رو داشت، ۴ دقیقه بعد تو ایستگاه تاکسی بودم، ٣ دقیقه انتظار برای تاکسی و ٣ دقیقه بعد تو محل قرار بودم.

درحال گوش دادن به پارت دوم اشعار Lorca Garcia Federico با ترجمه و صدای احمد شاملو.

برچسب‌ها: ،
Nazar Amulet