English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

نگرد، نیست

جمعه، ۹ فروردین ۱۳۹۸

چند روز پیش بعد از چندین ماه رفتم اسکله بشیکتاش. روزی که استانبول رو ترک میکردم فکر نمیکردم روزی برسه که اینقدر از برگشتن بهش خوشحال بشم. در حین درددل با دریا صحنه‌ای نظرم رو جلب کرد. نوجوان نه‌چندان علیه‌السلامی از پیرمرد الکلی (و احتمالا بی‌خانمانی) درخواست کرد بطری نوشیدنی‌ش رو بهش بده و اون هم کمی بخوره. پیرمرد قبول کرد و بطریش رو بهش داد. اون نوجوان با تعارف‌هایی و با اغراق و احساسات شدیدی بهش عبارت‌هایی با مضمون «خیلی مردی، خیلی با معرفتی، خیلی کارت درسته، تو آخرین مرد دنیایی» گفت و رفت. حین رفتنش پیرمرد هم پشت سرش عباراتی مشابه رو تکرار کرد. بعد از هرجمله اون نوجوان مجددن اون عبارات رو در جواب تکرار کرد و دور شد. دو جمله‌ی آخر پیرمرد بدون جواب موند. وضعیت قیافه‌ش و حس‌وحالش در دو جمله‌ی آخر در التماس تایید باوری غلط و ناامیدی بعدش، من رو به فکر فرو برد.
چقد من و اون پیرمرد شبیه هم بودیم.

نوشته‌ی مرتبط:
– کشف خلا گمشده‌ی درون یا روحت شاد فروید (بزودی)

در ستایش سادگی

سه شنبه، ۳ فروردین ۱۳۹۵

یک ربع بعد، ریوخین در تنھایی محض نشسته بود؛ روی ظرفی از خوراکی ماھی خم شده بود و استکان پشت استکان ودکا می خورد و ھر لحظه خود را بھتر درک می کرد و متوجه می شد که در سراسر زندگی اش حتی یک چیز قابل اصلاح باقی نمانده است.»
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف

وقتی ۴ تا آھنگی که تو فولدر تازه خالی شده ی دانلودھا تبدیل میشه به بھترین ۴ آھنگی که میتونی پشت سرھم گوش بدی و وقتی فیلم Eight Hateful The که کل داستان داخل یه کلبه بین کوھستان ھا اتفاق میافته لقب بھترین فیلمی که این اواخر دیدی رو میگیره، به این نتیجه می رسیم که باید بازم زندگی رو ساده تر کرد. بدنم و مغزم می طلبه سادگی رو. ھر فکر یا چیزی که اضافه ست باید حذف بشه، باید فقط ساده ترین چیزھا باقی بمونن. باید فراغت خلاصه بشه به نصف شب کنار پنجره ی نیمه باز ایستادن و بیرون رو تماشا کردن.

برچسب‌ها: ، ، | دیدگاه‌ها

شب‌نشینی بارونی با علی‌آقا واحد

جمعه، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴

داره بارون میاد و مه هم بقدری زیاده که ۱۰ متر جلوتر دیده نمیشه. اکثر شعرهایی که بلدم درمورد جدایی هست، هیچی برای کم‌تر شدن ناز دلبر بلد نیستم. میرم سراغ علی‌آقا واحد. شاید اون بتونه کمکم کنه. اما کاملا برخللاف انتظارم چیزی اومد که فقط باید سکوت کرد و به بارون خیره شد.

یانسین دیلیم آغزیمدا دئسـم نـازیوی آز ائـت
ناز ائت منه، ای سئوگیلی جـانـان منـه نـاز ائـت.

 

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها
Nazar Amulet