دستورالعمل درستکردن غذا در دیار غربت
ترکیه و خصوصا استانبول اگر از نظر تنوع غذایی و تراکم رستورانیایی رتبه اول دنیا را نداشته باشد قطعا عضوی از گروه اولهاست. اما وقتی بیش از یک ماه بگذرد کمکم عنش در میآید و دلت برای غذاهای خانگی تنگ میشود و تصمیم میگیری دست به کار شوی. مشکل بزرگتر آنجا پیش میآید که نه زمان غذای خانگی درستکردن را داری و نه کلا بلد هستی که چطور غذای خانگی درست کنی. در نتیجه به مغزت فشار آورده و به خاطرات و مهارتهای دوران سربازی رجوع میکنی و یکی از غذاهای خوشمزه آنموقع را به خاطر میآوری. این شما و این هم آن غذای خوشمزهی فاقد اسم.
چهارشنبه، ۱۳ ژوئن ۲۰۱۸
دهم ژوئن ۲۰۱۸، استانبول
یکی از تفاوتهای استانبول و تبریز رطوبت هواست. تبریز به غایت شهر خشکی هست و استانبول شدیدن مرطوب. یکی از چیزهایی که این رطوبت هوا روش تاثیر میذاره خشکنشدن لباسها بعد از شستشو هست. برای همین هرجایی که ماشین لباسشویی باشه قطعا ماشین خشککن هم کنارش هست.
بعد از چندبار شستن با دست و خشکنشدن لباسها بعد از ۴ روز تصمیم گرفتم نحوه کار لباسشویی و خشککن رو یاد بگیرم اما عبارتهای روی ماشین شبیه خط هیروگلیف بود و بغیر از Gömlek که از تشابهش به «کوینک» تشخیص دادم پیراهن هست چیز دیگهای متوجه نشدم. در نتیجه منتظر موندم تا یکی از همسایهها بیاد و ازش کمک بگیرم.
وقتی «احمد» همسایه دو واحد اونورتر اومد تا لباسهای خودش رو از خشککن برداره در رو باز کردم و ازش خواستم که نحوه استفاده از ماشینها رو بهم یاد بده و اون هم لطف کرد و برام توضیح داد که هر کدوم از دکمههای ماشینها برای کدوم نوع لباس مناسب هستن و دما و فشار و امثالهم چهقدر باید باشه.
احمد روزه بود و نتونستم با شیرینی یا چایی ازش تشکر کنم و صرفا به تشکر لسانی اکتفا کردم.
مشکل دیگهای که دارم تبلیغات عصر حجریطور کاندیداهای انتخابات ترکیهست که در طول روز بارها و بارها با ماشینهای بزرگی که بلندگوهای خیلی بزرگ داره از جلوی خونهم رد میشن و آهنگهای حماسی و تبلیغاتی حزبشون پخش میکنن. شبها هم گروهی هستن که یک ساعت قبل از اذان صبح تو محلهها میگردن و به تبل میکوبن. فرهنگی باقیمونده از ایامی که هنوز ساعت و آلارم اختراع نشده بود. علت اینکه اون دوستان نمیکشن بیرون پولیه که بعد از رمضان از همهی خونهها میگیرن بابت زحمتی که کشیدن و مردم رو بیدار کردن برای Sahura (سحری) خوردن.
دیروز با «ب» و «الف» رفتیم اسکله Beşiktaş و «الف» گفت که برای مهاجرت و تحمل سختیهاش باید دلیل و هدف بزرگی داشته باشی و من گفتم که این دلیل و هدف بزرگ رو ندارم. «ب» گفت این حرف خوبی نیست و نشون میده که ممکنه برگردم ایران. من گفتم هیچ دلیل و مانعی برای برنگشتن ندارم و احتمال اینکه فردا برم استرالیا (از لحاظ دور بودن) با احتمال برگشتنم به ایران برابر هست و یکی از انتخابهام. «الف» گفت این هم یه سبک زندگیه ولی «ب» عصبانیطور شد و گفت باید بشینم و کلاهم رو قاضی کنم و ببینم از زندگی چی میخوام و من گفتم که تو ۱۰ سال گذشته به این مسئله فکر کردم هر روز و به نتیجهای نرسیدم. «ب» گفت چون همواره راهم رو تو راه دیگران جستجو کردم و هیچوقت به راه آراز فکر نکردم. من به بینهایت بودن دنیا در دیدگاه استیون هاوکینگ استناد کردم و گفتم چهچیزی شگفتانگیزتر از اینکه راه من بیراهی باشه. چه راهی بهتر از نداشتن راه؟
شنبه، ۹ ژوئن ۲۰۱۸
هشتم ژوئن ۲۰۱۸، استانبول
اینروزها استانبول بطرز طاقتفرسایی گرم شده و قراره گرمتر هم بشه. در کنار اون وسط دوتا دریای بزرگ بودن باعث شده رطوبت هوا از مرزهای تحمل رد بشه و برسه به ۷۰ درصد. این مسئله در عصرها خیلی تاثیرگذار هست تا جاییکه تو مسافت ۶۰۰ متری بین شرکت و آپارتمانم بطور کامل خیس عرق میشم و ممکن نیست بدون دوش گرفتن بقیه ساعات روز رو زنده بمونم.
مشکل تو ساعاتی که تو شرکت بودم و سیستم تهویه رو روی ۱۸ درجه تنظیم کرده بودم به چشم نمیاومد تا اینکه «مهند» همکار عربم بالاخره دلش رو به دریا زد و گفت با وجود کاپشنش نمیتونه تمرکز و کار کنه. لازم به یادآوری هست که اون نصف عمرش رو توی دبی و عربستان و آفریقا و کشورهای اینچنینی کار کرده و هیچ ایدهای درمورد اینکه من چطوری با یه تیشرت دمای اتاق رو روی ۱۸ درجه گذاشتم نداره.
در نهایت بعد کشمشهای فراوان توافق کردیم قبل از ناهار دما روی ۱۸ باشه و بعد از ناهار روی ۲۸ و اینطوری شد که من صبحها تبریزم و عصرها تو آفریقا.
پدر و مادر مهند توی سوریه زندگی میکنن و تلاشهاش برای قانعکردنشون به مهاجرت با وجود بمبی که نزدیکی خونهشون تو دمشق ترکیده فعلا نتیجهای نداشته و من آرزو کردم که چنین چالشی از من دور بادا.

تولد مهند.
جمعه، ۸ ژوئن ۲۰۱۸
دوم ژوئن ۲۰۱۸، استانبول
امروز صبح متوجه شدم شیر دستشویی بسته نمیشه و پس از اندکی نگاه درمانده به سقف یادم اومد که تو یکی از بندهای قرارداد خونهم گفته شده مسؤلیت خرابیهای احتمالی به عهده صاحبخونه هست. باهاش تماس گرفتم و اومد شیر رو درست کرد و رفت و من نفس راحتی کشیدم.
بیست روز بعد از مهاجرت و تعطیلی چایخانه «حسین آبی» بخاطر رمضان یه چایساز سفارش دادم و به استقلال چایییایی و دمنوشیایی رسیدم.

چایساز.
اون چیزی که کنارش میبینید هم گرامافون نیست. اجاق الکتریکی هست و نویددهنده همآغوشی مجدد با نیمرو و املت و سایر غذاهای مجردی غیر رستورانی.
دیروز بالاخره تونستم فامیلی مدیر شرکت رو درست تلفظ کنم و مورد تشویق قرار بگیرم. همچنین فهمیدم اسم یکی از همکاران عربام محمد نیست و «مهند» هست به معنی شمشیر.
دختری که تو مغازه «یک میلیونچی» کار میکنه پشتسرهم میخنده و معتقده خیلی بامزه ترکی صحبت میکنم.
«یک میلیون» معادل ۱۰ لیر در پول سابق ترکیه قبل از حذف صفرهاست و به مارکتهایی گفته میشه که لوازم خونه ساده و لیوان و اینا میفروشن. (شبیه پلاسکو؟)
آب آشامیدنی رو به شکل بطریهای بزرگ ۱۰ لیتری میخرم و با این حجم مصرف چایی که من دارم ظاهرن هر سه روز یهبار باید دوباره بخرم.
با فرصتی که در عصرها نرفتن به چایخونه بازشده میتونم فیلم تماشا کنم ولی تلوزیون خونه از زبانهای راستبهچپ پشتیبانی نمیکنه در نتیجه توفیق اجباری هست برای یادگرفتن انگلیسی.
شنبه، ۲ ژوئن ۲۰۱۸
تجربهای متفاوت، کنفرانس PHP استانبول ۲۰۱۸
چند روز پیش صمد بهم اطلاع داد که بزودی کنفرانس پیاچپی تو استانبول برگزار میشه و منم که دلدادهی اینطور چیزا سریع قبول کردم.
کنفرانس در طی دو روز از طرف گروه کاربران PHP استانبول تو دانشگاه صنعتی استانبول (İTÜ) برگزار میشد که تا بهحال کاردرستیشون رو چندبار اثبات کرده بودن. طوری که سال قبل خود سازنده PHP یکی از سخنرانان این رویداد بود.
روز موعود با اینکه مسافت زیادی بین محل اقامتم و دانشگاه وجود نداشت یه مقداری تاخیر داشتم و صمد رو هم منتظر گذاشتم یکم.
کنفرانس با سخنرانی Gary Hockin شروع شد و بعد از اون به دو ترک پارالل Peak Games و Insider تقسیم شد که ارائههای اولی به انگلیسی و دومی به ترکی استانبولی بود. لیست ارائهها به ترتیب زمانی:
روز اول، ترک Peak Games
Things I Wish I Knew When I Started Playing “Developer”?
What’s new in Xdebug?
Crafting Quality PHP Applications
Deep dive into Symfony 4 internals
Monitoring of Your PHP Applications
Introduction to PHP Extensions
Behat for characterization on tests
روز اول، ترک Insider
PHP Projelerinde Test, CI ve CD Süreçleri
Insider’da ayda 5 milyar Web Push bildirimini nasıl gönderiyoruz?
Temiz Kod Tasarımı
Son Trend Konteyner Teknolojileri ve Bulut Bilişim
XSS Zafiyetinin Oluşumunu Anlamak ve Tarayıcı Güvenliği
Front-end’in 1 saniyesi
روز دوم، ترک Peak Games
Testing the Untestable
Zero to Jenkins: Automatic builds + deploys
PostgreSQL is not your traditional SQL database
Don’t work for PHPCS, make PHPCS work for you
On Internationalization and Localization
Serve PHP Happily
روز اول، ترک Insider
Future Proof Frontend Coding: Decouple your dependencies
OWASP Proactive Controls
GraphQL: Yeni Nesil Uygulama Geliştirme Arayüzleri
Google Cloud ile mükemmel PHP API’leri geliştirin
PHP ile Defansif Programlama ve Statik Analiz
Bir Veri Analistinin Web Geliştirme Maceraları
همهچیز خیلی حرفهای و سطح بالا بود. اینترنت سالن سکته نمیزد و برای دسترسی بهش هم نیازی به رد شدن از هفتخوان رستم نبود. داخل دانشگاه که بیشتر شبیه یه شهرک بزرگ بود هر نوع کافه و رستورانی پیدا میشد. فقط شاید سطح فنی کنفرانس میتونست یکمی بهتر باشه. خصوصا مواردی که مرتبط با توسعه فرانتاند بود.
یکشنبه، ۲۰ می ۲۰۱۸
سمفونی مهاجرت: موومان دوم | اولین روزها در ترکیه
بعد از پرواز دو ساعته که برخلاف تصورم کمترین تاخیری نداشت ساعت ۴ بامداد تو فرودگاه Atatürk استانبول بودم.
چیزی که توجهم رو جلب کرد سازماندهی فوقالعاده فرودگاه در شلوغی توامان بیحدومرزش بود. طوری که کمتر از ده دقیقه بعدش تو سالن انتظار بودم.
در نبود شبکههای اجتماعی نیاز بیشتری پیدا میکنم به صحبت با مردم. اکثرن به جواب دادن کنجکاویها نسبت به ایران میگذره ولی بهتر از هیچی هست.
روز اول:
کل روز صرف استقرار و خریدهای اولیه سیمکارت و امثالهم شد که همهش به لطف دوستم بود و در صورت نبودنش شاید هفتهها طول میکشید.

کلید آپارتمانم (آبی) و جاکلیدش (زرد)
همچنین دختری که تو نمایندگی Turk Telecom کار میکنه گفت اصلا شبیه خارجیا نیستم.
روز دوم:
همهچیز شبیه چیزی هست که باید باشه. یه شهر پرجمعیت شبیه تهران با شلوغیها و خوبیها و بدیها. همچنین استانبول بهسبب مجاورتش با دریا شهر مرطوبی هست و حداقل این یه قلمش به نفع من شده.
اینجا خبری از سقاخانه نیست و آب شهری هم قابل خوردن نیست. باید هزینهی آب خوردن به لیست هزینهها اضافه بشه، سیگار به گرونترین شکل ممکن فروخته میشه و در کل قیمت همهچی ۵ برابر ایران بهنظر میاد. اگه درآمدتون هم ۵ برابر ایران نباشه به مشکل برمیخورید احتمالا.
آپدیت: تو مراکز خرید (شبیه لالهپارک) آبسردکن هست.
معتاد چایخونهای نزدیک خونهم شدم که توسط «حسین آبی» (آبی: برادر بزرگ، آقا) اداره میشه. صاحب سوپرمارکت محل معتقده اون کافره چون «علوی» هست.
روز سوم:
راس اولبریک بخاطر حجم لیبرتنیستی بودن زندگیم تو این روزها باید بره بوق بزنه واقعا.

مشاهده شده در Beşiktaş، استانبول.
فکر نکردن بهش و سرگرم کردن خودم تنها راهکار فعلی برای هضم دلتنگی هست. صدرحمت به سربازی.
فراموش کردن علتهای مهاجرت از اتفاقاتی هست که بعد از مدتی زندگی در اینجا میافته و همهی اتفاقات بد داخل ایران تبدیل میشن به چیزهای خندهدار.
صحبتهای کسانی که قبلا اومدند بعد از اطمینان از حضورت در اینجا تغییر میکنه و بیشتر تم دردودل میگیره.
حمایت از همدیگر هم از چیزهایی هست که تا جای ممکن نباید از کسی انتظار داشته باشید ولی تو مواقع بحرانی میتونید روش حساب کنید. به شرطی که بقیه هم بتونن روتون حساب کنند.
چاییهاشون تلخه لامصب!
روز چهارم
روزهای شنبه و یکشنبه تو شرکت تعطیل هست. امروز از صبح با امید بودم و باهاش رفتم استارباکس کبیر. بعدن صمد و احمد و یکی دیگه از دوستان بهمون ملحق شدن و رفتیم میدان تقسیم و جاده استقلال. خیلی خوش گذشت. توریستیترین کاری که از زمان اومدنم انجام دادم :))
[در میدان تقسیم داد میزند:]
Bir garip aşk bestesiyim…
با اینکه دخترها با تاپ و شلوارک میگردن ولی هنوز از ترس سرماخوردگی جرات نکردم بدون پلیور بیرون برم.
روز پنجم:
امروز اولین روز کاری جدیم تو شرکت بود. اتفاق خاصی نیافتاد جز اینکه فعلا همهی هزینههایی که میکنم رو ضربدر معادل ریالیش میکنم و روزی چند بار فشارم میافته.
دوستان اطلاع دادن که این وضعیت تا زمانی که دریافتیهام به لیر باشه ادامه پیدا خواهد کرد.
بالاخره تونستم به دستشوییهاشون مسلط بشم. تو جاهای عمومی هم راه و روش خودش رو داره و در کل قابل انجام هست.
اینجا چیزی بنام دیه وجود نداره و ماشینها هم علاقهای به ترمز گرفتن ندارن. بخاطر جون خودتون هم که شده باید همیشه تو پیادهرو باشید و موقع رد شدن از خیابون هم شدیدن مواظب.
روز ششم
امروز بعد از شرکت با پیام و نسرین و همسایه جدیدشون «مهمت» رفتیم اسکلهی Beşiktaş. اولین ملاقاتم با دریا در استانبول. همهچیز عادی هست فعلا. ظاهرن با عادیتر شدن اوضاع خبری از پانیک نیست دیگه.

مشاهده شده در Levent، استانبول.
روز هفتم
هفتمین روز تو استانبول و توانایی نوشتن این متن معنیش این هست که پارت اول مهاجرت من موفقیتآمیز بوده و نوشتن این پست به پایان رسیده. تجربیات حسیای که تو این مدت داشتم چندان قابل نوشتن نیستن. نه که قابل نوشتن نباشن، قابل انتقال با متن نیستن. شاید یه شماره از رادیوشب رو اختصاص دادم به حس و حال این روزها. با پسزمینهای از قدم زدن تو جادهی استقلال استانبول.
تو را خواهم نخواهم نعمتت گر امتحان خواهی / در رحمت به رویم بند و درهای بلا بگشا
یکشنبه، ۱۳ می ۲۰۱۸