خب که چی؟ (۲)
از نظر نگاه به زندگی، آدمها را میتوان به دو گروه تسلیمشده و پرسشگر تقسیم کرد. عدهی بسیار زیادی با عجله درحال صرف آن برای رسیدن چیزهایی هستند که خودشان هم میدانند ارزشی ندارد و عدهی بسیار بسیار کمی همواره و در مواجهه با هرچیزی میپرسند و دنبال علت و درک آن چیز در نهایت توان خودشان هستند. هر پیشامدی و هر شدن/نشدنای را با تمام قوا زندگی میکنند. نگاه بهزندگیشان گروه اول را آشفته میکند و البته نگاه به زندگی گروه اول هم چندان به مذاق گروه دوم خوش نمیآید. گروه اول وقتی «نشد» رد میشوند و گروه دوم وقتی «نشد» میشوند کسی مثل شهریار.
بهعنوان کسی که خودش را از عضوی از گروه دوم حس میکند، توضیحی دارم برای این نگاه و این زاویهی دید.
زندگی و اتفاقاتش در نگاه گروه اول شبیه معدنی هست که شاید در انتهایش تکه طلایی نهفته باشد. آنها کل زندگی نکبتبارشان را با عجله صرف یافتن آن تکه طلا میکنند و درنهایت با بیلاخ بزرگی مواجه شده و به دیار باقی میروند. حال آنکه در نگاه ما، کل زندگی شبیه به کوهی ساختهشده از الماس هست. که هر لحظه و هر تکهاش با ارزش بوده و هرکجایش و هر نقطهاش و هر تکهاش را که بدست آوری برندهای.
سوال «خب که چی؟» پرسیدن از ما از اساس اشتباه است و تنها راه درک علت اشتباه بودنش هم این است که آن گروه اول همین سوال را تا لحظهی آخر تصورشان از زندگی از خودشان بپرسند.
مرتبط:
که چی؟
یکشنبه، ۳۱ مارس ۲۰۱۹
یکم آوریل ۲۰۱۹، استانبول
با اینکه کمی بیشتر از ۱۰ روز از شوکی که تو آنکارا بهم وارد شد میگذره امروز میتونم بگم بهطور کامل استیبل شدم و همهچیز مجددن روی غلتک قرار گرفته. اتمسفر محیط کار بسیار پرانرژی و ایدهآل هست. تونستم نزدیکی شرکت یه خونهی قابل قبول اجاره کنم. آخر هفتهها یک روز اضافه کار میرم شرکت تا هم پروژه به ددلایل تعیینشده برسه هم خودم بیکار نمونم. هرچند کارهای زیادی هست برای انجام دادن ولی جابجایی بین آنکارا و استانبول کاملا انرژیم رو تخلیه کرده و نیاز دارم مدتی به چیزی جز کار شرکت فکر نکنم.
مشابه روزهای اول آنکارا که مطمئن نبودم هنوز همهچی به روال عادیش برگشته یا نه و چمدونهام رو باز نکرده بودم اینجا هم بهغیر از چیزهای ضروری چیز دیگهای از چمدونها برنداشتم و همونطوری گوشه خونه موندن. خانهبدوشی برخلاف تصوری که قبلترها ازش داشتم واقعا سخت و خستهکنندهست.
سیستم گرمایشی خونهای که تازه گرفتم چندان درستوحسابی کار نمیکنه و با وجود قول صاحبخونه برای تعمیرش فعلا خبری نشده و در صورتی که بیرون از تخت باشم سرما کاملا محسوس و آزاردهنده هست. برای همین هم ترجیح میدم حداقل فعلا بهدلیلی جز خواب و خونه نباشم.
بیستوسوم آوریل تعطیل هست و با چسبوندن یک روز مرخصی میشه چهار روز وقت آزاد سرهم کرد. امیدوارم بتونم بزودی دوباره برم ایران. بهطور جدی و شدیدی نیاز دارم پیش خانوادهم باشم برای مدت هرچندکوتاهی هم. خصوصا که نوروز و چهارشنبهسوری رو از دست دادم. مشکلات این سفر از همین الانش دارن ابراز وجود میکنن. نبود پرواز برگشت از خطوط ایرانی (و قیمت نجومی خطوط ترکیش) از یه طرف و انتقال فرودگاه آتاترک به فرودگاه سوم (که ۵۰ کیلومتر از محل زندگی و کارم فاصله داره از طرف دیگه باعث شده هزینهها و زمانبندی این سفر خیلی سخت بشه. پروازهای رفت خطوط ایران همهشون ساعت ۵ هستن و با توجه به حضور سهساعت قبل و مسافت حداقل دوساعتی لازمه یه روز دیگه هم به مرخصی اضافه کنم و برای این یه مورد مطمئن نیستم موافقت بشه. بهرترتیب امیدوارم به دنبال اتفاقات خوبی که پشتسرهم افتاد و من رو از شوک آنکارا نجات داد این اتفاق هم بیافته و سرخورده نشم.
یکشنبه، ۳۱ مارس ۲۰۱۹
ایلک محبت
این نوشته بر روی تکه کاغذی مدتی هست که تو کولهپشتیم جا خوش کرده. هر وقت این اجرای فوقالعاده رو گوش میکنم هم باز با کلماتی که بهم وصل نیستند تو ذهنم تکرار میشه. امشب تلاش کردم بههم وصلشون کنم ولی نتیجهی قابل قبولی نداشتم. به همین شکل و به سبک این نوشته با گردنکلفتی منتشرش میکنم. اگر کسی تونست، این کلمهها رو بهم وصل کنه و داستان خودش رو بسازه.
شهریار – خانهی شهریار – مقبرالشعرا – سریال شهریار – شعرهای شهریار – میدان ساعت تبریز – ۲۱ سالگی – مانتو و مقنعه مشکی و شلوار لی – کفشهای مامانبزرگی – دانشگاه و دانشجویی – مینیاتور – ماهگرفتگی – آناتما – آهنگهای تار آذربایجانی – تنبور – حوضها – بهار – رنگ سبز اشباعشدهی درختان و بوی گلهای بهاری – باران نمنم اردیبهشتی – احساس خالص معشوق بودن – دستوپازدن برای رسیدن.
یکشنبه، ۳۱ مارس ۲۰۱۹
نگرد، نیست
چند روز پیش بعد از چندین ماه رفتم اسکله بشیکتاش. روزی که استانبول رو ترک میکردم فکر نمیکردم روزی برسه که اینقدر از برگشتن بهش خوشحال بشم. در حین درددل با دریا صحنهای نظرم رو جلب کرد. نوجوان نهچندان علیهالسلامی از پیرمرد الکلی (و احتمالا بیخانمانی) درخواست کرد بطری نوشیدنیش رو بهش بده و اون هم کمی بخوره. پیرمرد قبول کرد و بطریش رو بهش داد. اون نوجوان با تعارفهایی و با اغراق و احساسات شدیدی بهش عبارتهایی با مضمون «خیلی مردی، خیلی با معرفتی، خیلی کارت درسته، تو آخرین مرد دنیایی» گفت و رفت. حین رفتنش پیرمرد هم پشت سرش عباراتی مشابه رو تکرار کرد. بعد از هرجمله اون نوجوان مجددن اون عبارات رو در جواب تکرار کرد و دور شد. دو جملهی آخر پیرمرد بدون جواب موند. وضعیت قیافهش و حسوحالش در دو جملهی آخر در التماس تایید باوری غلط و ناامیدی بعدش، من رو به فکر فرو برد.
چقد من و اون پیرمرد شبیه هم بودیم.
نوشتهی مرتبط:
– کشف خلا گمشدهی درون یا روحت شاد فروید (بزودی)
جمعه، ۲۹ مارس ۲۰۱۹
آمار و ارقامی از نتایج یک سال نوشتن مداوم
این پست قاعدتا باید قبل از نوروز ۹۸ منتشر میشد ولی به علت اتفاقاتی که در روزهای پایانی سال افتاد موند تا امروز. کمی بهتر و کاملتر هم شد.
در طول یکسال گذشته برای اولین بار بطور مداوم نوشتم. ۱۲۰ پست تشکیلشده از روزنوشتها، شبنوشتها، دلنوشتها، تجربهها و چند پست تخصصی. قبل از وارد شدن به آمار و ارقام بهتر هست حس و حالم از نتیجهی این یکسال را بگویم. میخواهم از خودم تشکر کنم بابت این لطفی که به خودم کردم. جایی برای تخلیهشدن افکار و به اشتراکگذاشتنشان برای خودم ساختم. دوستان خوبی پیدا کردم، دوستان بدم را ترک کردم، همه و همه در سایهی این سایتبلاگ اتفاق افتاد.
پربازدیدترین صفحات سایتبلاگ من عبارت هستند از:
- چگونه اکانت فیسبوک را حذف کنیم؟
- ۱۰ کار ضروری بعد از نصب اوبونتو ۱۸٫۰۴
- بررسی کتابخوان Kindle Paperwhite مدل ۲۰۱۸
- تنهاییشناسی
- من به خودم بدهکارم
تاثیرگذارترین پستهایی که نوشتم:
- تنهاییشناسی
(بر اساس نظرات و تاثیرش در دیگران) - گفتگوی علی سخاوتی، نفیسه و من در پادکست فنامنا، ۲۷ آبان ۱۳۹۷
(بر اساس تاثیرش در زندگی خودم)
منفیترین دیدگاهی که امسال دریافت کردم:
مرتیکه عقدهای عزم وطن کرده | در نوشتهی مسافرتم به ایران
– ناشناس (به خیال خودش البته)
مثبتترین دیدگاهی که دریافت کردم:
۹۶٫۴٫۱ اول آموزشی بودیم همه دلتنگ و ناراحت بعد از چن روز وقتی باهات آشنا شدیم روحیه شدی برامون ، تنها کسی بودی از جنس خودمون ک باهات راحت بودیم وقتی اسمه سرگروهبان غلامی میومد وسط چه تُرک چه کُرد همه میگفتن با معرفت دلسوز اصلا یادمون نمیره حرفایی که واسه خاطر ما شنیدی ، جادده اردوگاه تا میدان تیر که آهنگ yakamüz رو خوندیم رو تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد البتته یه بارم تنبیهی دادی واسه دوستم که همراهه با اون منم حالت شنا گرفتم اینم یادم نمیره ولی بعدا از دلمون دراوردی؛ الان ک آموزشی تموم شده فهمیدم چقد میخواستیمت خلاصه هر جا که هستی خدا پشت و پناهت باشه از ته دل آرزوی موفقیت و خوشبختی داریم واست.
– علی فرزانه (یکی از سربازهای برج چهار ۱۳۹۶ که مربیگریشون رو بهعهده داشتم) | در نوشته سربازی در یکنگاه یا چه شد که سرگروهبان غلامی شدم؟
ایمیلهایی که بخاطر وجود سایتبلاگم دریافت کردم:
ایمیلهایی از کسانی که در مورد برنامهنویسی یا زندگی در استانبول سوالی ازم داشتند. یا ایمیلهایی از کسانی که بهم پیشنهاد همکاری دادند یا خواستند در مورد کاری بهشون کمک کنم.
امیدوارم این یک مورد خیلی بیشتر بشه. من عاشق گفتگو در بستر ایمیل هستم. با اشتیاق و انرژی زیاد و تو اسرع وقت به هر ایمیل دریافتی جواب میدم. شما هم میتونید یکی از کسانی بشید که سال بعد با نظر به ایمیلش پست مشابه رو مینویسم: با من تماس بگیرید. لطفا.
کسانی که بخاطر وجود سایتبلاگم از نزدیک دیدم:
متاسفانه همچین موردی پیش نیومد. امیدوارم این اتفاق امسال زیاد بیافته.
با این که کامیونیتی وبلاگنویسی لطف زیادی بهم داشته ولی با کسی آنچنان نزدیک نیستم که شخصا دعوتش کنم، ولی هرکسی که این نوشتهرو میخونه و صاحب وبلاگی هست رو دعوت میکنم به نوشتن همچین پستی.
(لطفا اگه اینکارو کردید این نوشته رو هم لینک کنید تا تو بخش بازتابها ثبت بشه و بتونم نوشتهی شما رو هم بخونم.)
جمعه، ۲۹ مارس ۲۰۱۹
بیستویکم مارس ۲۰۱۹، نوروز، هتلی در استانبول
کمتر از یک هفته پیش، یعنی سیزدهم مارس، بدنبال موجی که در سرتاسر ترکیه برای اخراج خارجیها راهافتاده بود با فکی باز و چشمان از حدقه درآمده و بدون هیچگونه اخطار و آمادگی قبلی قاطی باقالیا شدم. بدنبال خستگی و کلافگی از وضع شرکت هم، بدون کمترین مقاومتی وسایلم رو جمع کردم و اومدم بیرون. و شدم یک مهاجر که شغلی نداره و خواسته و ناخواسته خودم رو وسط بحرانیترین وضعیت ممکن قرار دادم. ولی چاره چی بود جز شروع کردن از صفر؟
چندین سناریو محتمل برای خودم ترسیم کردم، پیدا کردن شغل دیگهای تو آنکارا، پیدا کردن شغل دیگهای تو استانبول/ازمیر و البته برگشتن به تبریز. همهی این سناریوها همراه بود با ادامه زندگی با مقدار کمی از پسانداز باقیمونده. شرایط واقعا بحرانی بود و من مطلقا برای همچین چلنجی آماده نبودم خصوصا گزینه آخر.
اون روز رو فقط استراحت کردم تا تصمیمی بدون فکر نگیرم. از فرداش اپلایها رو مجددن شروع کردم. چند روز گذشت و از بین گزینههای پیشنهاد شده به موردی برخوردم که جای رد کردن نداشت. دو روز پیش اومدم استانبول و بعد از مصاحبه و توافق نهایی برگشتم آنکارا و وسایلم رو به سختی (دو چمدان و یک ساک در مجموع نزدیک به ۸۰ کیلو) رو جمع کردم و همون شب قرارداد اجاره خونه رو هم فسخ کردم. فرداش که دیروز باشه با قطار سریعالسیر اومدم استانبول و تو هتلی که شرکت جدید برام گرفته مستقر شدم تا تو فرصت مناسب یه خونه جدید نزدیک شرکت اجاره کنم.
امروز اولین روز کاری تو شرکت جدید بود. از لحاظ تخصصی پر از چالشهای جدید و مفید و از لحاظ اتمسفر شرکت بهترین محیطی هست که تا بحال کار کردم. جو صمیمی از برنامهنویسهایی که واقعا به کارشون عشق میورزن و حرفهای هستند. همهچیز تو شرکت جدید عالی هست و خیلی بیشتر از انتظاری که از شغل بعدیم داشتم. برای منی که به وضع ناچندان خوب شرکت قبلی عادت کرده بودم همهچیز تو شرکت جدید شگفتانگیز و روحیهدهنده هست.
اینطور شد که خیلی یکهویی سیفزونم ترکید و من بصورت شانسی و تصادفی رسیدم به استانبول. امیدوارم اینبار تجربهم در این شهر مثل دفعه قبل نباشه و بتونم بهحد کافی و وافی اداپت بشم. همزمانی این اتفاقات با چهارشنبهسوری و نوروز رو با اینکه از طرفی بد بود که فرصتی برای جشن گرفتن نداشتم ولی به فال نیک میگیرم. حالت دیگهاش این بود که فرصت کافی برای جشن داشته باشم ولی شغلی نداشته باشم و مجبور بشم برگردم.
چند آپشن برای خونه جدید پیدا کردم که ترجیح دادم بدون عجله و مادامی که فرصت دارم تمامی فاکتورهاشون رو مقایسه کنم و بهترین گزینه ممکن رو اجاره کنم.
بهرترتیب، این بود اوضاع ما در این روزها. نوروزتون مبارک. امیدوارم سال جدید پر باشه از هیجان و اتفاقات خوب.
پنجشنبه، ۲۱ مارس ۲۰۱۹