آراز غلامی

یادداشت‌هایی از تاملات، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup
ᛁ ᚨᚱᚨᛉ ᚹᚱᛟᛏᛖ ᛏᚺᛁᛊ ᚱᚢᚾᛁᚲ ᛒᛚᛟᚷ
SINCE 2006

سواستفاده و دستکاری ذهنی: شناخت و جلوگیری از خطرناک‌ترین قابلیت بشریت

دستکاری ذهنی، دستکاری روان‌شناختی، مهندسی افکار، یا Manipulation یکی از قدیمی‌ترین دستاوردهای فکری بشر برای پیشبرد اهدافش هست. مثال ساده‌اش ماهی‌گیری‌ست که به شکل طعمه‌گذاری و شکار انجام می‌شود. این رویکرد را به شکل خفیف می‌توان در حیوانات هوشمند دیگر نظیر اورکاها (نهنگ‌های قاتل) نیز دید. بطور کلی اگر شما یا دیگری، در روابط‌تان با هرکسی، کار A را انجام می‌دهید تا شخص مقابل کار B را انجام دهد در حالی که نمی‌داند شما آن کار A را برای رسیدن به هدف B انجام داده‌اید، درواقع درحال دستکاری ذهنی فرد مقابل هستید.

شکل سنتی و بسیار رایج دستکاری ذهنی پروپاگانداست که دولت‌ها/حاکمان و نیروهای زیردست‌شان برعلیه ملل دیگر یا ملت خودشان انجام میدادند و می‌دهند. در عصر معاصر یکی از بزرگترین متخصصان این عمل ادوارد برنیز بود که نزدیک به ۳۰ سال پیش شرش را از دنیا کم کرد.

دستکاری ذهنی را تقریبا در همه‌جا می‌شود دید. از تبلیغات رنگی محصولات مختلف تا روابط شخصی/عاطفی تا روابط بین پزشک و بیمار و بین اعضای خانواده و هرجای دیگری که فکرش را بکنید. از تزریق اکسیژن به کازینوها برای نعشه‌کردن حاضرین تا استفاده از ژتون برای جلوگیری از درک اینکه پول‌هایی که در حال باختنشان هستید دلارهایی‌اند که برای تک‌تک‌شان جانتان درآمده تا رنگ‌های اشتهاآور در رستوران‌ها تا قیمت‌گذاری‌های فروشگاه‌های آنلاین و هزار و یک چیز دیگر. واقعا یک کتاب هزارصفحه‌ای برای صرفا شمردن این دستکاری‌ها کافی نیست. توضیحاتش بماند. اینکه یک آزارگر چرا آزارگر می‌شود یا چه احساسی دارد موضوع بحث ما نیست. برای همین در این نوشته صرفا تلاش می‌کنم در مورد دستکاری ذهنی در روابط عاطفی و دوستانه توضیح میدهم، به نشانه‌ها و تکنیک‌های یک آزارگر اشاره می‌کنم و راهکارهای مقابله با این تکنیک‌ها را هم می‌نویسم.

پیش از هر چیز، ابتدا باید ببینیم کسی که مورد دستکاری و آزار ذهنی‌ست چه مشخصاتی دارد:

۱. پشت سرهم و برای چیزهای سطحی عذرخواهی میکند
۲. با هر اختلاف نظر و انتقادی از هم می‌پاشد
۳. احساس کمبود و خودکم‌بینی می‌کند
۴. گفته‌ها و رفتارهایش ناپایدار و بی‌ثبات است
۵. مکررا نیاز به تایید توسط دیگران دارد. به دنبال اطمینان خاطر می‌گردد
۶. احساساتش را مخفی می‌کند، لبخندهای مصنوعی می‌زند، نگران است.

اگر شما هم چنین احساسی دارید،‌ یا کسی را می‌شناسید که اینگونه است، احتمالا تحت تاثیر یک یا چند فرد آزارگر و دستکاری‌کننده‌ی ذهنی قرار دارید/دارند. آزارگر می‌تواند هرکسی باشد، دوست‌پسر/دخترتان، دوست نزدیک‌تان، پدر یا مادرتان و هرکسی که در رابطه‌ی مداوم با شماست. نکته‌ی کلیدی در مورد آزارگرها یا سواستفاده‌گرها این است که آن‌ها از پس افراد غیرمنطقی یا مثل خودشان بر نمی‌آیند. برای آنها افراد منطقی (با کمی چاشنی کمبود عزت‌نفس) بهترین طعمه است.

برخی از تکنیک‌های رایج آزارگرها:

  • سواستفاده از فرهنگ عمومی و احترام و مدارای موجود در روابط انسانی
  • حمله به کمبودهای قربانی و تلاش برای خجالت‌زدگی وی
  • تلقین بازنده‌بودن یا بدشانس بودن به قربانی و القای اینکه با حفظ رابطه یا پذیرش حرف‌های آزارگر دیگر یک بازنده نخواهید بود
  • القای ایده‌ی پارانویا به قربانی و اینکه نسبت به همه‌چیز و همه‌کس مشکوک است.
  • استفاده از مغلطه در بحث‌ها (کتاب مغلطه‌های پرکاربرد را بخوانید)
  • خسته‌کردن ذهن قربانی از تلاش و مقاومت و در نهایت اعمال حاکمیت بر آن و هدایتش به مسیر دلخواه آزارگر (کتاب دستکاری ذهنی را بخوانید)

راهکارهای مقابله با آزارگرها

خبر بدی برایتان دارم. اکثر انسان‌ها از پس آزارگرها برنمی‌آیند. آن‌ها ساخته‌شده‌اند تا افکار شما را هدایت کنند. برای‌تان استدلال کنند. شما به شکل منطقی از پس آن‌ها برنخواهید آمد. سلاح‌های شما در مقابل این افراد بسیار محدود هستند:

  • تشخیص پیش‌بینی‌های آزارگر و رفتاری خلاف پیش‌بینی‌های وی در نتیجه بهم ریختن محاسباتش
  • قطع ارتباط کامل و دائمی

اول را به من بسپارید و شما صرفا دومی را انجام دهید و به زندگی آرام‌تان برگردید.

از دید من آزارگرها و دستکاری‌کنندگان ذهنی مساوی هستند با متجاوزان به کودکان. همانقدر ویرانگر و همانقدر آسیب‌زننده و همانقدر بی‌رحمانه. من به این گونه افراد اعلان جنگ کرده‌ام، اگر از ارتباط با آن ها رنج میبرید با من تماس بگیرید. کمک‌تان خواهم کرد. حتی با اولویت بیشتر نسبت به ایمیل‌های خودکشی‌کنندگان.

مرتبط:
چه‌طور از شر رابطه‌ی مخرب‌مان خلاص شویم؟

آراز غلامی
شنبه، ۲۷ نوامبر ۲۰۲۱

کشف خلا گمشده‌ی درون یا روحت شاد فروید

شاید این دهمین بار است که می‌نویسم شش ماه آخر ۹۴ و شش ماه بعد از سربازی من خوشحال بودم. خوشحالی از نوع درونی. اگر تلاش کنم تجسمش کنم یعنی یک استوانه‌ای درون قفسه‌ی سینه‌م مثل سایر ایام زندگیم (من‌جمله الان) خالی نبود. در آن استوانه احساس درد نمی‌کردم. احساس سرخوردگی، احساس ضعف، احساس ناراحتی. گویا همان کلمه بهتر است، احساس خالی بودن نمی‌کردم. احساس خلا نداشتم. این نهایت چیزی است که می‌توانم از آن حس بگویم. امیدوارم منظور را رسانده باشد.

در آن شش ماه‌ها من می‌دانستم چه چیزهایی در زندگی‌ام تغییر کرده‌اند ولی نمی‌دانستم کدامشان باعث شده از شکنجه چندین و چندساله‌ی درونی‌ام خلاص شوم. شکنجه؟ هوف. همان حس خالی‌بودن. پی‌اش را هم نگرفتم. تا بهار ۹۷. که در دفتر یادداشتم نوشتمشان و وصل‌شان کردم به یک دایره مرکزی و داخل آن هم علامت سوال گذاشتم. چه چیزی این وسط نیست که در آن شش ماه‌ها بود؟

گذشت تا دی‌ماه ۹۷ که یک فاجعه در زندگی‌ام رخ داد و من در آن صفحه به دور آن دایره ده‌ها دایره دیگر کشیدم. شاید بیشتر. تا جایی‌که خودکار مرکب داشت. البته در حین آن یک بطری هم خالی شد. آن گمشده چیست که همه دارند و من ندارم؟

دیشب، (در زمان نوشتن این نوشته یعنی اسفند ۱۳۹۷) در پی بحثی که با همخانه‌ام داشتیم کم‌کم از دور جزیره‌ای برای پیدا شدن آن گمشده ظاهر شد.

همخانه‌ام بعد از نزدیک به سه ماه پلاس شدن بدون کمترین هزینه‌ای در خانه‌ی من در مقابل درخواستم برای زودتر برگشتن به خانه و بیرون نماندن در آن ساعات و در آن شهر کاملا غریب، با جوابی قاطع مرا به روشنایی رساند: «به تو ربطی ندارد.»
شک‌شده از چنین جوابی در چنان شرایطی و چنان انتخاب‌هایی که روبرویم بود، مشت‌های گره شده‌م رو بردم بالای سرم و گفتم یافتم.

ایده از اینجا شکل گرفت که دیگران (تقریبا همه‌ی کسانی که می‌شناسم) یک چیزی درون‌شان دارند که تحت هیچ‌شرایطی آن چیز را فدای محیط بیرون نمی‌کنند. زیر هیچ منتی، زیر هیچ تعهدی، زیر هیچ علاقه‌ای، هیچ اتفاقی نمیرند مگر به نفع آن چیز. هیچ‌چیز باعث نمی‌شود از آن چیز درونشان مایه بگذارند. بلکه تا جای ممکن تقویت‌ش هم می‌کنند، به هر قیمتی. دوست و آشنا و فامیل و همسایه و عابرها در پیاده‌رو و کارمند بانک و هرکسی از دنیای بیرون برای آن چیز درونی ابزاری هست برای تقویت‌شدن و قوی‌تر شدن.

این «یک‌چیز درونی» اصلا هم سخت نمی‌گیرد. کل هدفش این هست که تو همیشه حس خوبی داشته باشی. در انتخاب‌هایت، صبح‌ها وقتی بیدار میشوی، شب‌ها وقتی می‌خوابی. این چیز درونی می‌خواهد که تو به هر قیمتی روابط خوب، تفریح خوب، خوشحالی و حس خوب کافی و وافی داشته باشی. به هر قیمتی.

گویا فروید به آن اگو می‌گوید. یکی از سه‌گانه‌ی نهاد، اگو و سوپراگو در شخصیت انسان‌ها. لایه‌ای از شخصیت که روی نهاد (همان نوزاد درون) کشیده می‌شود و خواسته‌های نهاد را به شکل منطقی برآورده می‌کند.

خلا کجا بود؟ اینجا:
اگوی من یاد گرفته که چیزهایی که نهاد می‌خواهد را چطور بدست بیاورد ولی یک‌چیز را یاد نگرفته. این که چیزهایی که نهاد می‌خواهد بیرون بریزد را چطور ابراز کند. در نتیجه نهاد خودش دست‌به‌کار می‌شود و مثل نوزادی که هیچی حالی‌اش نیست فقط پخش و پلا می‌کند. طوری که چیزی از آن باقی نمی‌ماند و تبدیل می‌شود به یک خلا. آنقدر بخشیده که چیزی برای خودش نمانده. مثل تحمل‌کردن تصورش کنید. وقتی کسی یا چیزی را تحمل می‌کنید، مقداری از این اگو را مصرف می‌کنید. اگر زیاده‌روی کنید یا جای‌اش را پر نکنید آنگاه می‌شوید کسی مثل من. شب‌ها موقع خوابیدن و صبح‌ها موقع بیدارشدن مثل یه محیط خلا واقعی یا مثل سیاه‌چاله‌ای کل وجود‌تان را به درون می‌کشد.

ما در نرم‌افزار به آن IO می‌گوییم. یعنی ورودی و خروجی. ورودی این سیستم را من با آزمایش‌های و خطاهای بسیار ساخته بودم. ولی خروجی‌اش لنگ می‌زد. درواقع خروجی‌ای وجود نداشت. بی‌حساب و کتاب همینطور دیتا بود که بیرون می‌ریخت. چون از وجود چنین چیزی اطلاع نداشتم متعاقبا از «اینطور نبودن» دوربری‌هایم آشفته می‌شدم. چرا مثل من تمام و کمال با دنیای بیرون ارتباط برقرار نمی‌کنند؟ مگر چقدر فرصت زندگی داریم که اینطور دور احساس درونی خود پیله بکشیم؟ بیلاخ.

بالاخره بعد از روشن شدن موضوع می‌توانم هزاران مثال از تلاش دیگران برای حفظ اگوشان را ببینم. از بارزه‌ی کسی تا آخرین نفس برای عدم انجام کاری که مایل به انجام آن نیست و صرف چهارساعت برای پیچاندنش بگیر تا کشته‌شدن هزاران نفر برای حفظ اگوی یک‌نفر تا اعطای آزادی‌های سرسام‌آور به‌خود برای جبران ضربه‌هایی که به اگو وارد شد است.

اگه مسئله برایتان خیلی پیش‌پا اتفاده هست تعجب نکنید. واقعا پیش‌پا افتاده‌ست. همه این را در درون خودشان می‌دانند. من نمی‌دانستم فقط. آن‌هم به این علت:
پدرم تا ۸ سالگی من در پایتخت کار می‌کرد و کل دیدار من با او سالی ۱۰-۱۵ روز هم نمی‌شد. مادرم به تنهایی مسئولیت نگهداری و پرورش من را به‌عهده داشت. یعنی روابط اجتماعی من تا قبل از مدرسه محدود بود به خانه و جلوی در خانه. کسی که انطور چیزها رو در من نهادینه کند وجود نداشت. نه تنها کسی برای ایجادش وجود نداشت بلکه کسی برای جلوگیری از نابودی همان سلول‌های اولیه‌اش هم نبود و تلاشی نمی‌کرد.

فروید خدابیامرز هم میگوید که این اگو در ۵ سالگی شکل می‌گیرد. بله. مسئله حل شد. به دنبالش هم تمامی مسائل به ظاهر غیرمرتبط روابط اجتماعی من هم حل شد. به قول همان همخانه‌ام، مادامی که لیوان تو خالی یا نصف است، نمی‌توانی لیوان کس دیگری را پر کنی. وقتی می‌توانی به لیوان بقیه دونیت کنی که لیوان خودت نه تنها پر بلکه سرریز شده باشد.

آراز غلامی
شنبه، ۱۴ نوامبر ۲۰۲۰
Nazar Amulet