English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

وات د فاک ایز رانگ ویت یو پیپل؟

دوشنبه، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

الف) همخانه‌ام که مدت زیادی با آه و ناله و فغان از اینکه تنها پس‌اندازش را از ایران برداشته و آورده اینجا از همراهی در پرداخت هزینه‌های زندگی سرباز می‌زند. تصمیم می‌گیرد برگردد و با باقی‌مانده‌ی پولش (که می‌گفت تنها سرمایه‌ی زندگی‌اش است) لباس می‌خرد و برمی‌گردد ایران. من تصمیم می‌گیرم از این به بعد بیشتر دقت کنم.

ب) یکی از همکارانم به علت مشکلات غیرمترقبه‌ای هرچه پس‌انداز دارد و ندارد خرج می‌کند و هفته‌ی آخر منتهی به دریافت حقوق به ته خط می‌رسد. مبلغی که کارش را حداقل تا دوبرابر زمان باقی‌مانده راه می‌اندازد را قرض می‌دهم. موعد دریافت حقوق می‌رسد، حقوقش را می‌گیرد و خوشحال و خندان به سوی لباس‌فروشی می‌رود. بازپرداخت قرضی که داده‌ام را هم حواله می‌کند به زمان نامشخصی. من تصمیم می‌گیرم از این به بعد خیلی بیشتر دقت کنم.

ج) یکی از دوستان نزدیکم درخواست می‌کند مقداری پول قرض دهم تا کارش راه بیافتد و یک روز بعد پس می‌دهد. من تجربیات سابقم را مرور می‌کنم و تذکر می‌دهم که فقط به شرطی قادر به قرض‌دادن هستم که دقیقا در زمانی که گفته‌است پول را پس دهد. دو روز از زمان تعیین شده می‌گذرد و تنها با پیگیری‌های متوالی خودم حاضر می‌شود پس دهد. من دیگر جایی برای تصمیم گرفتن ندارم. فقط درمانده می‌شوم.

به یاد حکایتی می‌افتم که پدرم بارها برایم تعریف کرده بود. در داستانی منتسب به ملانصرالدین، پدر خانواده به پسرش می‌گوید به نزد همسایه‌شان برود و برای شخم زدن زمین خرشان (یا هر حیوان دیگری، بچسب به داستان برادر من) را قرض بگیرد. پسرش می‌گوید پدرجان همسایه هم قرار است زمینش را شخم بزند. پس خودش چه‌کار کند؟ پدرش می‌گوید الدنگ تو برو بخواه، اگر احمق بود، می‌دهد، ندهد هم فکر دیگر می‌کنیم. بعد از سه سناریوی فوق خودم را در نقش آن احمق تصور می‌کنم که خرش را هم قرض داده است و تمامی پیش‌فرض‌های حماقتش را تایید کرده است.

دوران پیش‌دانشگاهی استادی داشتم به نام زادفتاح که مرد ۷۰ ساله‌ی دنیا دیده‌ای بود. می‌گفت اگر جایی دیدید که کسی به زمین افتاده و در شرف مردن هست بیاستید و چند ضربه‌ی کاری بزنید و مطمئن شوید مرده است. چون اگر سرپا شود اولین نفر دهن خودتان را سرویس می‌کند. امیدوارم هرجایی هست سالم و سلامت باشد.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

چیزهایی که بعد از یک‌سال زندگی مجردی یاد گرفتم

شنبه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

دقیقا یک سال از ۱۱ می ۲۰۱۸ روزی که تبریز رو به مقصد استانبول ترک کردم و یک سال از روزی که شروع کردم به تنهایی زندگی کردن می‌گذره. درس‌هایی از این یک سال یاد گرفتم که در اینجا می‌نویسم‌شون. احتمالا با گذشت زمان تکمیل‌تر هم خواهند شد.

  1. اگر به پدر و مادرتان دسترسی دارید همین الان بروید دست و پاهایشان را ببوسید و سپس ادامه‌ی این نوشته را بخوانید.
  2. زندگی همین هست که هست. قرار نیست اتفاق جادویی بیافتد یا معجزه‌ای رخ دهد مگر به خواست و تلاش بهینه|واقعی|درست خودتان. (با خرکاری اشتباه گرفته نشود)
  3. جای خواب مهم‌ترین و با ارزش‌ترین چیزی هست که دارید. اگر کسی جای خواب به شما می‌دهد، لطف بسیار بزرگی در حق‌تان می‌کند. غذا دومین چیز با ارزشی هست که دارید و بصورت خودکار درست نمی‌شود. ظرف‌ها و لباس‌ها خودکار شسته نمی‌شوند. لباس‌ها بعد از شسته‌شدن خودکار خشک و اتو نمی‌شوند.
  4. بیشتر کسانی که تبریز رو ترک کردند (حداقل کسانی که دوربر من هستند) فرهنگ تبریز رو هم ترک کردند. اگر انتظار رفتار مشابه زندگی در تبریز از اون‌ها رو دارید به سختی در اشتباه هستید.
  5. پیش‌لازمه‌ی تنها زندگی کردن، توانایی قابل اثبات در مدیریت بحران و احساسات و افسردگی و هر حالت غیرطبیعی روحی هست. اگر از پسش برنمی‌آیید بمانید ور دل مادرتان.
  6. زمان اصلی‌ترین نقش را در زندگی‌تان بازی می‌کند. باید یاد بگیرید ارزشش را بدانید وگرنه خودش ارزشش را  یادتان می‌دهد.
  7. به دوستان‌تان ارزشی که لایقش هستند بدهید (نه کمتر و نه بیشتر) تا آن‌ها هم مطابق با لیافت شما رفتار کنند.

(ادامه دارد)

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

۱۹ آوریل ۲۰۱۹، تبریزِ عزیزترازجان

جمعه، ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

بالاخره بعد از ۴ ماه انتظار و البته اتفاق هولناک از دست‌دادن همه‌چیز (بغیر از سرسختی) در آنکارا مجددن امکان و فرصت سفر به ایران رو فراهم کردم. برای پوشش دو روز مرخصی مجبور شدم تمامی روزهای تعطیل دو هفته‌ی قبل رو تو شرکت باشم و عملا با جسم و روح کاملا خسته‌ای برسم تبریز. این‌بار انتظار در فرودگاه و میزبانی کسی باعث شد سفر دومم مثل دفعه قبل نباشه و هر لحظه از انتظارش شیرین و فراموش نشدنی.

از شانس من بعد از ششم آوریل همه‌ی پروازهای بین‌المللی ترکیه از فرودگاه آتاترک منتقل شدند به فرودگاه جدید که ۶۰ کیلومتر از محل کار و زندگی من فاصله داره و تنها راه رسیدن به اونجا بغیر از تاکسی که ۲۰۰ لیر بی‌زبون کرایه‌ش هست اتوبوس‌هایی هستند که ۲ ساعت تمام طول می‌کشه تا برسن به فرودگاه. عملا یک روز از مرخصیم صرف رسوندن خودم به فرودگاه و تشریفات پرواز شد.

تو فرودگاه استانبول مجددن و مثل دفعه پیش بخاطر دعواهای هموطنان مقداری معطل شدیم. بزرگواری سالن ترانزیت پرواز خودش با پرواز ایران ایر رو اشتباه گرفته بود و درحالی که به زمین و زمان فحش می‌داد خودش رو رسوند. مقداری اوقات تلخی شد که با غلط کردم‌ش غائله ختم به خیر شد.

از همون لحظه‌ای که هواپیما ارتفاعش رو کم کرد و وارد ابرهای سیاه شدیم فهمیدم ۴ روز آینده‌ای که تو تبریز خواهم بود قرار نیست دیدگان‌مون به جمال آفتاب روشن بشه ولی مطلقا انتظار نداشتم کل ۴ روز رو برف بباره. بهرحال تبریز هست و «۶ آی قیش، ۶ آی قمیش». کاریش نمی‌شد کرد.

تو حالت عادی پروازهای ترکیه ابتدا میرن به شرق تبریز سپس با یه دور ملایم برمی‌گردن و فرود میان ولی پرواز ما همون غرب تبریز یهو هواپیما رو چرخوند و باعث شد به محض رسیدن به فرودگاه یه سر برم دستشویی. ترس از ارتفاع و عدم اطمینان به تکنولوژی‌های هواپیما و این‌طورچیزها.

برنامه‌ریزی و تلاش برای سورپرایز هم‌زمان خانواده با تاخیر هواپیمای خواهرم منتفی شد و خودم تنهایی برگشتم خونه ولی بازم چهره بهت زده‌ی پدر و مادرم ساعت ۱ شب دیدنی بود.

شاهگؤلی تبریز

شاهگؤلی، تبریز، شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

چهاردهم آوریل ۲۰۱۹، استانبول

چهارشنبه، ۲۸ فروردین ۱۳۹۸

چند روز پیش تو کافه‌ای نزدیک محل کارم نشسته بودم و برای مسافرت چند روز بعد برنامه‌ریزی می‌کردم که آهنگ فارسی کافه توجهمو جلب کرد. پخش شدن این آهنگ تو کافه‌های ایرانی طبیعی هست ولی اینجا، غیر ممکن بود کسی همینطوری وسط پلی‌لیست تو اون ساعت از روز هوس کرده باشه همچین چیزی پخش بشه. با تعقیب ردپاش و پرس‌وجو از المان‌های کافه رسیدم به همایون. صاحب کافه که نه تنها ایرانی هست بلکه همشهری خودم هست. کمی خوش و بش کردیم و خوشنود شدیم و معمای سابق قندهای ایرانی کافه که هر بار کنار چایی درخواست میکردم هم حل شد.

شدت خستگی این‌روزها و گرم‌شدن آروم‌آروم هوا باعث تداعی روزهای سربازی شده و بخشی از انرژی باقی‌مونده‌ی من در هر روز هم صرف مبارزه با افکار و خاطرات منفی اون روزها میشه. تو ساعات کاری به کتاب‌های صوتی و فایل‌های صوتی مشاوره‌های روانشناسی گوش می‌دم و کمی خودم رو می‌ترسونم از عواقب مدیریت نکردن افکار منفی.

روزی ۹ ساعت کار و حداقل ۲ ساعت رفت‌وآمد بهمراه یک روز اضافه کار و یک روز هم جایگزینی مرخصی‌هایی که گرفتم باعث شده تو ۲۰ روز گذشته بدون تعطیلی کار کنم و عملا فرصتی برای یک ساعت بیکار نشستن هم نداشته باشم. برای همین فرکانس پست‌های سایت‌بلاگ کمتر شده که امیدوارم بعد از مسافرتم جبرانش کنم.

احساس آرامش و امنیت نسبی‌ای که تو این روزها دارم با اینکه نیاز شدیدی بهش داشتم همزمان داره بهم یادآوری می‌کنه  «اگه همه‌چی سرجاشه پس داری اشتباه میری.» لازمه یه بلای جدید سر خودم بیارم.

The Comfort Zone 

خب که چی؟ (۲)

یکشنبه، ۱۱ فروردین ۱۳۹۸

از نظر نگاه به زندگی، آدم‌ها را می‌توان به دو گروه تسلیم‌شده و پرسشگر تقسیم کرد. عده‌ی بسیار زیادی با عجله درحال صرف آن برای رسیدن چیزهایی هستند که خودشان هم می‌دانند ارزشی ندارد و عده‌ی بسیار بسیار کمی همواره و در مواجهه با هرچیزی می‌پرسند و دنبال علت و درک آن چیز در نهایت توان خودشان هستند. هر پیشامدی و هر شدن/نشدن‌ای را با تمام قوا زندگی می‌کنند. نگاه به‌زندگی‌شان گروه اول را آشفته می‌کند و البته نگاه به زندگی گروه اول هم چندان به مذاق گروه دوم خوش نمی‌آید. گروه اول وقتی «نشد» رد می‌شوند و گروه دوم وقتی «نشد» می‌شوند کسی مثل شهریار.

به‌عنوان کسی که خودش را از عضوی از گروه دوم حس می‌کند، توضیحی دارم برای این نگاه و این زاویه‌ی دید.

زندگی و اتفاقاتش در نگاه گروه اول شبیه معدنی هست که شاید در انتهایش تکه طلایی نهفته باشد. آن‌ها کل زندگی نکبت‌بارشان را با عجله صرف یافتن آن تکه طلا می‌کنند و درنهایت با بیلاخ بزرگی مواجه شده و به دیار باقی می‌روند. حال آنکه در نگاه ما، کل زندگی شبیه به کوهی ساخته‌شده از الماس هست. که هر لحظه و هر تکه‌اش با ارزش بوده و هرکجایش و هر نقطه‌اش و هر تکه‌اش را که بدست آوری برنده‌ای.

سوال «خب که چی؟» پرسیدن از ما از اساس اشتباه است و تنها راه درک علت اشتباه بودنش هم این است که آن گروه اول همین سوال را تا لحظه‌ی آخر تصورشان از زندگی از خودشان بپرسند.

مرتبط:
که چی؟

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

یکم آوریل ۲۰۱۹، استانبول

یکشنبه، ۱۱ فروردین ۱۳۹۸

با اینکه کمی بیشتر از ۱۰ روز از شوکی که تو آنکارا بهم وارد شد می‌گذره امروز میتونم بگم به‌طور کامل استیبل شدم و همه‌چیز مجددن روی غلتک قرار گرفته. اتمسفر محیط کار بسیار پرانرژی و ایده‌آل هست. تونستم نزدیکی شرکت یه خونه‌ی قابل قبول اجاره کنم. آخر هفته‌ها یک روز اضافه کار میرم شرکت تا هم پروژه به ددلایل تعیین‌شده برسه هم خودم بیکار نمونم. هرچند کارهای زیادی هست برای انجام دادن ولی جابجایی بین آنکارا و استانبول کاملا انرژیم رو تخلیه کرده و نیاز دارم مدتی به چیزی جز کار شرکت فکر نکنم.

مشابه روزهای اول آنکارا که مطمئن نبودم هنوز همه‌چی به روال عادیش برگشته یا نه و چمدون‌هام رو باز نکرده بودم اینجا هم به‌غیر از چیزهای ضروری چیز دیگه‌ای از چمدون‌ها برنداشتم و همونطوری گوشه خونه موندن. خانه‌بدوشی برخلاف تصوری که قبل‌ترها ازش داشتم واقعا سخت و خسته‌کننده‌ست.

سیستم گرمایشی خونه‌ای که تازه گرفتم چندان درست‌وحسابی کار نمیکنه و با وجود قول صاحب‌خونه برای تعمیرش فعلا خبری نشده و در صورتی که بیرون از تخت باشم سرما کاملا محسوس و آزاردهنده هست. برای همین هم ترجیح میدم حداقل فعلا به‌دلیلی جز خواب و خونه نباشم.

بیست‌وسوم آوریل تعطیل هست و با چسبوندن یک روز مرخصی میشه چهار روز وقت آزاد سرهم کرد. امیدوارم بتونم بزودی دوباره برم ایران. به‌طور جدی و شدیدی نیاز دارم پیش خانواده‌م باشم برای مدت هرچندکوتاهی هم. خصوصا که نوروز و چهارشنبه‌سوری رو از دست دادم. مشکلات این سفر از همین الانش دارن ابراز وجود می‌کنن. نبود پرواز برگشت از خطوط ایرانی (و قیمت نجومی خطوط ترکیش) از یه طرف و انتقال فرودگاه آتاترک به فرودگاه سوم (که ۵۰ کیلومتر از محل زندگی و کارم فاصله داره از طرف دیگه باعث شده هزینه‌ها و زمان‌بندی این سفر خیلی سخت بشه. پروازهای رفت خطوط ایران همه‌شون ساعت ۵ هستن و با توجه به حضور سه‌ساعت قبل و مسافت حداقل دوساعتی لازمه یه روز دیگه هم به مرخصی اضافه کنم و برای این یه مورد مطمئن نیستم موافقت بشه. بهرترتیب امیدوارم به دنبال اتفاقات خوبی که پشت‌سرهم افتاد و من رو از شوک آنکارا نجات داد این اتفاق هم بیافته و سرخورده نشم.

بیست‌ویکم مارس ۲۰۱۹، نوروز، هتلی در استانبول

پنجشنبه، ۱ فروردین ۱۳۹۸

کمتر از یک هفته پیش، یعنی سیزدهم مارس، بدنبال موجی که در سرتاسر ترکیه برای اخراج خارجی‌ها راه‌افتاده بود با فکی باز و چشمان از حدقه درآمده و بدون هیچ‌گونه اخطار و آمادگی قبلی قاطی باقالیا شدم. بدنبال خستگی و کلافگی از وضع شرکت هم، بدون کمترین مقاومتی وسایلم رو جمع کردم و اومدم بیرون. و شدم یک مهاجر که شغلی نداره و خواسته و ناخواسته خودم رو وسط بحرانی‌ترین وضعیت ممکن قرار دادم. ولی چاره چی بود جز شروع کردن از صفر؟

چندین سناریو محتمل برای خودم ترسیم کردم، پیدا کردن شغل دیگه‌ای تو آنکارا، پیدا کردن شغل دیگه‌ای تو استانبول/ازمیر و البته برگشتن به تبریز. همه‌ی این سناریوها همراه بود با ادامه زندگی با مقدار کمی از پس‌انداز باقی‌مونده. شرایط واقعا بحرانی بود و من مطلقا برای همچین چلنجی آماده نبودم خصوصا گزینه آخر.

اون روز رو فقط استراحت کردم تا تصمیمی بدون فکر نگیرم. از فرداش اپلای‌ها رو مجددن شروع کردم. چند روز گذشت و از بین گزینه‌های پیشنهاد شده به موردی برخوردم که جای رد کردن نداشت. دو روز پیش اومدم استانبول و بعد از مصاحبه و توافق نهایی برگشتم آنکارا و وسایلم رو به سختی (دو چمدان و یک ساک در مجموع نزدیک به ۸۰ کیلو) رو جمع کردم و همون شب قرارداد اجاره خونه رو هم فسخ کردم. فرداش که دیروز باشه با قطار سریع‌السیر اومدم استانبول و تو هتلی که شرکت جدید برام گرفته مستقر شدم تا تو فرصت مناسب یه خونه جدید نزدیک شرکت اجاره کنم.

امروز اولین روز کاری تو شرکت جدید بود. از لحاظ تخصصی پر از چالش‌های جدید و مفید و از لحاظ اتمسفر شرکت بهترین محیطی هست که تا بحال کار کردم. جو صمیمی از برنامه‌نویس‌هایی که واقعا به کارشون عشق می‌ورزن و حرفه‌ای هستند. همه‌چیز تو شرکت جدید عالی هست و خیلی بیشتر از انتظاری که از شغل بعدیم داشتم. برای منی که به وضع ناچندان خوب شرکت قبلی عادت کرده بودم همه‌چیز تو شرکت جدید شگفت‌انگیز و روحیه‌دهنده هست.

این‌طور شد که خیلی یک‌هویی سیف‌زونم ترکید و من بصورت شانسی و تصادفی رسیدم به استانبول. امیدوارم این‌بار تجربه‌م در این شهر مثل دفعه قبل نباشه و بتونم به‌حد کافی و وافی اداپت بشم. هم‌زمانی این اتفاقات با چهارشنبه‌سوری و نوروز رو با اینکه از طرفی بد بود که فرصتی برای جشن گرفتن نداشتم ولی به فال نیک میگیرم. حالت دیگه‌اش این بود که فرصت کافی برای جشن داشته باشم ولی شغلی نداشته باشم و مجبور بشم برگردم.

چند آپشن برای خونه جدید پیدا کردم که ترجیح دادم بدون عجله و مادامی که فرصت دارم تمامی فاکتورهاشون رو مقایسه کنم و بهترین گزینه ممکن رو اجاره کنم.

بهرترتیب، این بود اوضاع ما در این روزها. نوروزتون مبارک. امیدوارم سال جدید پر باشه از هیجان و اتفاقات خوب.

هفدهم مارس ۲۰۱۹، آنکارا

یکشنبه، ۲۶ اسفند ۱۳۹۷

دیروز عصر تصمیم گرفتم قبل اینکه بطور کامل در افسردگی غرق بشم آخرین تلاش‌هام رو بکنم و کمی حس و حالم رو تغییر بدم. از سه مشکل بوجود اومده یکیش رو سپردم به سرنوشت، دومی رو فراموش کردم و سومی و اصلی رو با ول کردن دور زدم. حس و حالم کاملا عالی نیست ولی خیلی بهتر از دیروز هستم.

امروز رفتم به بازارچه هفتگی میوه و سبزیجات و کمی خرید کردم. یک ماهی هم گرفتم و به کمک ویدئوهای آموزشی تمیزش کردم و به سبک کاملا من‌درآوردی پختمش و در کنار پنیر کاشار به زیارت معده‌ام فرستادم. نتیجه مطلوب بود. جدا از طعم خوبش باعث شد شبیه به این پست دغدغه‌ها و درگیری‌های ذهنیم پاک بشه و حس بهتری داشته باشم. قبل از اون هم مقداری نزدیک خونه و پارک و فواره آب قدم زدم و آفتاب گرم بهاری من رو پرت کرد به خاطرات خوب و باز باعث شد کمی بهتر باشم.

دیروز ساسان که هنگام مسافرتم به تبریز، باهام اومده بود آنکارا تصمیم گرفت برگرده. باهم رفتیم ترمینال و راهی استانبول شد تا از اونجا پرواز کنه به تبریز. از ترمینال تا خونه پیاده برگشتم و کمی فکر کردم به همه‌چیز. جرقه‌هایی از نتایج و تصمیمات و تغییرات در من زده شد و احتمالا بزودی به عمل تبدیل خواهند شد.
بعد از نزدیک به سه ماه دوباره دارم تنها زندگی می‌کنم و حس خنثی‌یی از این بابت دارم. از طرفی آزادی عملم بیشتر و کامل‌تر هست و از طرفی مجبورم با ترک عادت هم‌صحبت داشتن کنار بیام.

کمتر از ۴ روز به عید نوروز باقی مونده و من مطمئنم که هیچ شانسی برای رفتن به تبریز و بودن پیش خانواده حداقل در روزهای نزدیک ندارم. نوروز در ترکیه مفهومی نداره و خبری از حس و حال بهاری و خریدهای عید و خونه‌تکونی و امثالهم نیست. همه‌چیز به روال سابق هست. امیدوارم بتونم تو روزهای باقی مونده جمعی رو پیدا کنم تا لحظه تحویل سال رو تنها نباشم.

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد در این دریای مدهوشی.

شانزدهم مارس ۲۰۱۹، آنکارا

شنبه، ۲۵ اسفند ۱۳۹۷

باران بهاری می‌بارد و می‌شود در گوشه‌کنار تپه‌ها و کوه‌ها چمن‌های تازه سبز شده و کم‌وبیش شکوفه‌های در شرف شکفتن درخت‌ها را دید. قاعدتا باید حس خوبی داشته باشم، اما من در کافه‌ای نزدیک خانه‌ام نشسته‌ام و این سطرها را می‌نویسم.

در روزهای گذشته پایه‌های زندگی‌ام از هم پاشید و همه‌چیز را در کمتر از ۴۸ ساعت از دست دادم. هرچه را که ساخته بودم از من گرفتند و باز من ماندم و شهر متلاشی‌شده‌ای که باید برای چندمین‌بار (واقعا نمیدانم چندمین‌بار) بکوبم و از نو بسازم.

در پس‌زمینه‌ی حس‌وحال فعلی گریه‌ها و زجه‌های ملتمسانه‌ی کسی که یکی از این پایه‌ها را فرو ریخت خودنمایی می‌کند. من خسته از خیانت‌ها و بخشیدن‌هایم دیگر نمی‌دانم چه بکنم. کجای راه را اشتباه آمدم که هرکسی می‌تواند به راحتی به خودش اجازه بدهد کوچک‌ترین ارزشی به من ندهد و یا بالکل از من چشم‌پوشی کند یا وقتی که گندش درآمد بیاید و التماس کند و امیدوار باشد بار دیگر از ظرفیت و شخصیت و هویتم مایه بگذارم و ببخشم. نمی‌دانم.

بهرترتیب من خسته‌ام. از صفر شروع‌کردن‌ها پدرم را درآورده. دیگر جایی در جسم و روحم نمانده که ضربه نخورده باشد. نمی‌دانم این‌بار چه‌چیزی را بنیان کنم زندگی‌ام را بر پایه‌ی آن بچینم و بروم بالا. مهاجرت کردم که همه‌چیز را از نو شروع کنم و باز همه‌چیزِ از نو شروع‌شده فرو ریخت و شد همان چیزی که از آن فرار کرده بودم.

باران بهاری می‌بارد و دیگر نه حافظ و سعدی و مولانا مفهوم و معنایی دارند نه شجریان و هر صدایی که از عشق می‌گوید. همه‌چیز از بین رفت.

دوازدهم مارس ۲۰۱۹، آنکارا

سه شنبه، ۲۱ اسفند ۱۳۹۷

روزها مثل برق و باد می‌گذرند و من متحیر و درحال دست‌وپا زدن برای رهایی از عادت صبرکردن. عادت منتظر ماندن. عادت تمام‌شدن «چیز» فعلی. یک عمر منتظر مانده‌ام و یک عمر وعده داده شده‌ام که این شرایط حساس کنونی که بگذرد دیگر زندگی می‌کنم و این شرایط حساس کنونی مادربه‌خطا تمام نمی‌شود. مدرسه که تمام شد راحت می‌شوم. به دانشگاه که رفتم راحت می‌شوم. سربازی که تمام شد راحت می‌شوم. پاسپورتم که آمد راحت می‌شوم. از ایران که رفتم راحت می‌شوم. ویزایم که آمد راحت می‌شوم. همه‌ی این اتفاقات افتاد و من راحت نمی‌شوم. همانطور نا-راحت مانده‌ام و منتظر. با این تفاوت که دیگر نمی‌دانم منتظر چه هستم. گویا فقط عادت و اعتیادی درونی من شکل گرفته که انتظار تمام‌شدن چیز فعلی را بهانه‌ای کرده برای زندگی نکردن در حال.

تقویم در ماه‌های آذربایجانی مقداری با تقدیم خورشیدی متفاوت هست. تقریبا معادل با تقویم میلادی با این تفاوت که اسم ماه‌ها فرق می‌کند. به ماه مارس در تقدیم ترکی «بایرام آیی» یعنی ماه عید گفته می‌شود. ماه عید معادل هست با ۲۰ روز آخر اسفند و ۱۰ روز اول فروردین. حال و هوای این ماه هنجارشکن ماه‌های قبلی (و سرد) هست. هوا مقداری گرم شده و آفتاب بعد از چندماه قلقلکت می‌دهد. نمی‌دانم چرا بهار با همه‌ی خوبی‌هایش وقتی می‌آید ماتم می‌گیرم. البته می‌دانم چرا، اما به روی خودم نمی‌آورم. وضعیت روحی این روزهایم شبیه کسی است که ظرف آب‌جوشی بالای سرش نگه‌داشته است و با کوچک‌ترین تکانی دست‌وپایش را می‌سوزاند.

دوستم معتقد هست موقعیتی که من درآن قرار دارم خیلی خوب است و مفت صاحبش شده‌ام و خبر ندارم حالات دیگر مهاجرت چه شکلی است. من این پست را لفظاً بازگویی کردم و گفتم برای اینکه این موقعیت را مفت صاحب شوم ده سال از هر لذت و تفریحی گذشته‌ام و به عبارت دیگر زندگی نکرده‌ام.

جمعه‌ی گذشته برای اولین بار بعد از مهاجرت رفتم کوه. درست شبیه همان کوه‌هایی که در ایام طاقت‌فرسای بعد از سربازی می‌رفتم. ظهر و نه صبح. تنها و نه با گروهی. خسته و نا با انرژی. دلتنگ و نه شاد. همه‌جا پر بود از گرافیتی‌هایی که آدم‌های شبیه من نوشته بودند. یکی بیشتر از همه توجه‌م رو جلب کرد:

حتی مامور راهنمایی رانندگی را هم شبیه تو می‌بینم. راحت شدی؟

دلم می‌خواهد برای عید برگردم تبریز و پیش خانواده‌ام باشم ولی کوچک‌ترین احتمالی برای این‌کار وجود ندارد. هزینه رفت و آمد خارج از توان بودجه فعلی من هست و در کنار اون سرهم کردن مرخصی و تعطیلی کنار هم که حداقل بشود یک هفته ماند ممکن نیست. شاید اگر استانبول بودم این کار به مراتب راحت‌تر بود ولی ۴۸ ساعت از اینور و آن‌ور بیشتر زمان به هدر می‌رود برای هر مسافرت. از آنکارا پرواز مستقیمی به ایران وجود ندارد کله‌ی پدرش.

اول پست که نوشتم انتظارها دارند کلافه‌ام می‌کنند. یکی‌شان همین بود. عمری منتظر تعطیلی‌های سربازی ماندم برای دیدن خانواده‌ام و حالا منتظر تعطیلی‌های تقویم ترکیه. مادرم می‌گوید وضعیت من بدتر است، چندسال استرس سربازی پدرت را کشیدم، چندسال هم استرس سربازی تو را. چندسال دلتنگی دوری پدرت را کشیدم و حالا معلوم نیست چندسال هم دلتنگی دوری تو را بکشم. این انتظار لعنتی درون ما نهادینه شده‌است انگار.

می‌خواهم چیزهایی را تغییر دهم ولی نمی‌دانم چه چیزهایی. شواهد امر نشان می‌دهد افسردگی مجددن آمده سر و گوشی آب بدهد و اگر فضا و زمان مناسب بود بماند. من دارم به هر دری می‌زنم که به آن روزها برنگردم ولی پشت هر دری که می‌زنم یک عدد بیلاخ گنده در انتظارم نشسته است.
این اواخر اپیزودی از یک پادکست گوش کردم که مرا ترساند. شباهت وضعیت کاراکتر داستان و وضعیت واقعی من. تداخل فلسفه و وهم و «چیزهایی این‌چنینی» با زندگی واقعی و چیزی که به آن منجر می‌شود. من برای جلوگیری از چیزی که قرار است وضعیت فعلی به آن منجر شود تصمیم گرفتم مقداری شل بگیرم.
شاید این آخر هفته جمع و جور کنم بروم مسافرت. هرچند مسافرت تنهایی را سگ قضای حاجت کند. یحتمل مولانا هم در همچین حال و هوایی بوده که گفته:

.Sen Zehri Şeker, Şekeri Zehrediyorsun.. Etme

از بین پست‌هایی که قرار است تکمیل و منتشرشان کنم دوتایشان ماژور هستند. یعنی اگر کسی به آن نتایج رسیده و توانسته به زبان متن بنویسدشان و منتشرشان کند نباید پست‌های این‌چنینی بنویسد دیگر و همین هم علت کش آمدن منتشر کردن آن پست‌هاست. یعنی ترجیح میدهم به‌جای عمل به تئوری‌های آن پست‌های ماژور، منتشرشان نکنم و همینطوری در باتلاق تنش‌های فکری و غیرفکری فعلی دست‌وپا بزنم. این انسان عجب موجود بدردنخوری است. با این جمله‌بندی‌اش.

دلمون تنگه. تو بیا.

Nazar Amulet