English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

من به خودم بدهکارم

چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۹۷

وقتی اردیبهشت ماه از ایران خارج می‌شدم هارددیسکم رو برنداشتم. چون می‌خواستم کوچک‌ترین فرصتی به خودم ندم برای سیر و سلوک در گذشته. می‌خواستم تا جاییکه می‌تونم تک‌تک لحظات جدیدم مرتبط با حال باشه نه حسرت و دلتنگی گذشته. ایده‌ی خوبی بود. ۸ ماه جدید توی ذهنم ثبت شد نه ۸ ماه مرور گذشته.

این بار که رفتم ایران ولی به‌خاطر ابزارها و سورس پروژه‌های سابقم هم که شده یه هاردیسک جدید خریدم و همه‌ی اطلاعات هارد قبلی رو کپی کردم و با خودم آوردم. در سایه‌ی این کار بازم دسترسی پیدا کردم به آرشیو زندگیم. به همه‌ی عکس‌هایی که از ۱۰-۱۵ سال قبل به طور منظم و قابل دسترسی طبقه‌بندی‌شون کرده بودم. و طبعا این کار تبعاتی داشت. تبعاتی مثل حس و حال فعلیم که نمی‌تونم توضیحش بدم به کسی. ولی اگه بخوام بنویسمش:

من بدهکارم به خودم. به آراز ۱۵ ساله ۱۵ سالگی بدهکارم. به آراز ۱۶ ساله ۱۶ سالگی بدهکارم و الی تا آخر که الان باشه. به الانم، «الان» بدهکارم. به خودم در حال حاضر، به نفع آینده نگذشتن، از چیزهایی که می‌خوام، بدهکارم.

من تو سن ۲۱ سالگی یه ضربه عاطفی مهلک به خودم زدم و باعث شدم کل زندگیم زیر و رو بشه. من نگذشتم، من رها نکردم. چیزهایی بدست آوردم درست، ولی چیزهایی رو از دست دادم که تا آخر عمرم حسرت‌شون رو خواهم خورد.

من به خودم یه جمع دوستی که مسموم نباشه بدهکارم. به خودم رفیقی که بتونم روش حساب باز کنم بدهکارم. به خودم عشقی که هر ثانیه‌ش متعلق به من باشه بدهکارم. من به خودم فیلمی که نقش اولش باشم نه سومش رو بدهکارم. من به خودم جواب سوالی بدهکارم که «تو» نبود. من به خودم «نرو» نگفتن بدهکارم. از بالای پله‌ها و پل‌ها تماشا نکردن رفتن بدهکارم. من به خودم اردیبهشتی بدهکارم که ترس از دست دادنی نداشته باشه. من به خودم خردادی بدهکارم در عرض چند ساعت همه‌ی اجزای زندگیم متلاشی نشه. من به خودم تولدی بدهکارم که یک‌بار محض رضای خدا پر از ماتم نباشه. من به خودم شمس بدهکار نیستم، چون شمس رو دیدم و لمس کردم. من به خودم مولانا بدهکارم.

من به خودم مهاجرتی بدهکارم که با آغوش باز پذیرفته بشم بدون نگرانی از اینکه اگه ویزام تمدید نشد چه خاکی به سرم بریزم. جامعه‌ای بدهکارم که بهش حس تعلق و تملک داشته باشم. من تا خرخره تو بدهی‌هام فرو رفتم.

مطلب تکمیلی:
– چرا باید خودم رو بکشم؟ (بزودی)

برچسب‌ها: | ۹ دیدگاه

چگونه شعبده‌بازی کنیم؟

جمعه، ۵ بهمن ۱۳۹۷

بیش از ۱۲ سال، روزهایتان را صرف یادگیری برنامه‌نویسی کنید، تمامی زمان‌هایی که دیگران مشغول تفریحات ملزم سن‌شان هستند را پشت کامپیوتر عصر حجری‌تان بنشینید و تمامی شب‌هایی که دیگران در خواب ناز هستند را صرف سر و کله‌زدن با کدهایی بکنید که هیچ‌چیز ازشان نمی‌فهمید. تمامی روزهایی که دیگران از خاطرات عاشقانه‌شان تعریف می‌کنند را صرف خواندن صدها کتاب و هزاران مقاله برنامه‌نویسی بکنید. تمسخر دیگران از بی‌تجربگی و هیچ‌چیز دیگر بلد نبودن را به جان بخرید. همه‌ی ۴-۵ سالی که دانشجوهای دیگر صرف هیجانات دوران دانشجویی می‌کنند را صرف یادگرفتن برنامه‌نویسی بکنید. دو سال، از بهترین روزهای جوانی‌تان را صرف سربازی و تحمل شکنجه وصف‌ناپذیرش برای گرفتن پایان‌خدمت و درنهایت گرفتن پاسپورت کنید. هر رابطه‌ای را پس بزنید و تا جاییکه نفس‌تان بند بیاید حسرت بخورید. ۶ ماه بعد سربازی را هر روز ساعت ۴ صبح بیدار شوید و تمرین کنید. از چندسال قبل قید کارمندی و حقوق چندغازش را بزنید تا زمان کافی برای یادگیری و تمرین داشته باشید. کل سال‌های جوانی‌تان را با تارعنکبوت‌های ته جیبتان ور بروید. در تمامی این سال‌ها و در بهترین و بدترین لحظات‌تان دست از یادگرفتن زبان برندارید. تمامی لحظاتی که دیگران صرف روتین‌های زندگی می‌کنند کتاب‌های مختلف آموزش زبان از دست‌تان نیافتد. زمانی را که دیگران صرف سریال‌های مختلف می‌کنند را صرف تماشای یک فیلم یا سریال بصورت تکراری بکنید تا تک‌تک جملاتی که در فیلم/سریال استفاده می‌شود را برای یادگیری گرامر حفظ شوید. در طول چندین سال خانواده‌تان را برای تصمیمی که گرفته‌اید آماده کنید. خودتان هم در طول چندسال تنش فکری ناشی از تصمیم‌تان را تحمل کنید و در نهایت عزم‌تان را جزم کنید. با همه‌ی پس‌اندازتان که به سختی کفاف یک ماه را می‌دهد دل به دریا بزنید. بهترین لباس‌هایتان را بپوشید، به روی سِن بروید. حالا،

اپلای کنید، در عرض دو ساعت جواب بگیرید و چند روز بعد سوار هواپیما بشوید و مهاجرت کنید.

دیگران خواهند گفت واو.

(۳ش)

برچسب‌ها: | ۴ دیدگاه

چهار درسی که به‌تازگی یاد گرفته‌ام

جمعه، ۵ بهمن ۱۳۹۷

دوگانه‌باوری غیرت
تصور می‌کنی روشن فکری، به همه‌چیز با منطق نگاه می‌کنی، افکار کهنه و عصر حجری جایی در مغز تو ندارد. تصور می‌کنی انسان‌ها حق دارند هرکاری که دلشان می‌خواهد انجام دهند. هر تجربه‌ای که می‌خواهند داشته باشند. اما، کسی، نوک انگشتانش، به بدن معشوق تو خورده است. حالا این تصورات رو با اتفاقِ افتاده ترکیب کنید و خاموش کنید آتش روشن شده را.

خودارضایی عاطفی
دوستم برخلاف من معتقد هست امکان حفظ رابطه بدون گذشته‌ی قابل هضم و آینده‌ی ممکن، امکان‌پذیر نیست. خصوصا اگر حال هم حال قابل قابل قبولی نباشد. تنها چیزی که رابطه را در این حالت حفظ می‌کند خودارضایی عاطفی هست. دلخوشی با درصد کمی از چیزهایی که هر رابطه‌ای باید آنها را داشته باشد و چشم‌پوشی از مابقی چیزها. من هم فکر می‌کنم درست می‌گوید.

توهم تسلط
مثل شبکه‌های اجتماعی، مثل سیگار و مثل هرچیز اعتیادآور دیگری، تصور اینکه می‌توان هر چیز بالقوه اعتیادآوری را تحت کنترل مصرف کرد توهمی بیش نیست. عشق هم از این قاعده مستثنا نیست. خصوصا اگر معشوق کارکشته‌ی استفاده از این خطای مغز برای معتاد کردنت باشد. کله‌ی پدر مغز و این باگ‌های بیشمارش.

چالش احترام به خود
احترام به خود از خاموش‌کردن خشم، ردشدن و ول‌کردن شروع می‌شود و با نخواستن ادامه پیدا می‌کند. احترام به خود مثل نوزادی تازه متولد شده نیازمند نگهداری ۲۴ ساعته است وگرنه امکان لذت از زندگی را از شما می‌گیرد. احترام به خود تنها به زمان حال محدود نیست. احترام به خود شامل احترام به خودتان در گذشته و آینده است. یعنی شما نمی‌توانید به‌خودتان احترام بگذارید اگر به‌خاطر اشتباهاتتان در گذشته خودتان را نبخشید و همچنین از ظلمی که به خود سابق‌تان شده‌است چشم‌پوشی کنید.
شما نمی‌توانید به خودتان احترام بگذارید اگر به خود آینده‌تان بی‌توجهی کنید و بخاطر خود فعلی‌تان، خود آینده‌تان را به چاه ویل بیاندازید.

و فی الصدر لبانات، اذا ضاق لها صدری
نکت الارض بالکف، و ابدیت لها سری
فمهما تنبت الارض، فذاک النبت من بذری

(۲ش)

جمع‌بندی ۲۰۱۸ و نقشه راه ۲۰۱۹

جمعه، ۲۱ دی ۱۳۹۷

یک سال دیگه گذشت و رسیدیم به جایی که سبک سنگین کنیم ببینیم چه کردیم این ۳۶۵ روز. چه‌قدر تو مسیری که ترسیم کرده بودم پیشرفت کردم. چه‌قدر درجا زدم. چه تجربه‌هایی بدست آوردم و شکست‌هام چیا بودن و چطور می‌تونم ازشون درس بگیرم.

سال پیش همین‌موقع‌ها نوشتم که:

۲۰۱۸ برای من سال تمرکز کامل روی کار هست. برای وقت‌تلف‌کردن نه دانشگاهی هست نه دیواری مثل سربازی که جلوی هرگونه برنامه‌ریزی رو بگیره. کل انرژی من صرف انجام پروژه‌ها و البته حرکت در طول مسیری هست که برای جابجایی با کمترین تنش ترسیم کردم.
در کنار اون، در طی این سال یک کتاب می‌نویسم و دو کتاب ترجمه می‌کنم. بطور دقیق‌تر کتابی که شروع کردم به نوشتن رو تموم می‌کنم و کتاب‌هایی که درحال ترجمه‌شون هستم به سرانجام می‌رسونم.

و در آخر اینکه
Don’t look for a reason
Look for a way out.
– Cube

از بین چیزهایی که سال پیش نوشته بودم جابجایی با کمترین تنش (هه) به نتیجه رسید. الان اینجام. مستقل، دارای شغل مطلوب و یه زندگی آروم و پایدار. پروژه‌هایی که می‌خواستم روشون کار کنم تحت تاثیر این جابجایی پیشرفتی نداشتن بغیر از تبریزتریپ که هر خط کدش رو با عشق نوشتم. ادای دینی به کهن‌شهر تبریز.

کتابی که قرار بود بنویسم تقریبا تموم شد. یه مقدار بیشتر وقت لازم دارم برای تمیزکاری‌هاش و اضافه کردن چیزهای جدید بهش. اما دو کتابی که درحال ترجمه‌شون بودم بدون پیشرفت موندن. باز بخاطر همین جابجایی.

سایت‌بلاگم به نقطه ایده‌آلم نزدیک‌تر شده. مخاطبان خوبی دارم که زحمت می‌کشند و برام کامنت می‌نویسند و نوشته‌هام رو نقد می‌کنند. بیش باد.

و اما ۲۰۱۹

تو سال جدید بیشتر و بیشتر می‌نویسم.  ۱۸۴ پیش‌نویس دارن بهم چشمک می‌زنن که تموم کن ما رو. شاید همین آخر هفته چندتاشون رو تکمیل کنم و بیارمشون روی آنتن. جدا از اون بیشترین تمرکزم روی یکی از پروژه‌هایی هست که ماه‌هاست دارم بهش فکر می‌کنم. الان که زمان و امکانش رو دارم دیگه بهونه‌ای نیست برای وقفه. کل تلاشم رو می‌کنم تو کمترین زمان ممکن نسخه آلفاش رو تموم کنم. در حاشیه همه‌ی این‌ها یه مسیر جدید ترسیم می‌کنم برای جابجایی مجدد.

سال خوب و پر از تجربه‌ای داشته باشید 🙂

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

آسیب‌شناسی یک تولد

سه شنبه، ۴ دی ۱۳۹۷

من همیشه فکر می‌کردم علت اینکه سالگردهای تولد من تا حد بسیار زیادی خسته‌کننده/ناامیدکننده/ناراحت‌کننده سپری می‌شوند تقصیر من هست. تقصیر این است که به حد کافی به دوستانم ارزش نمی‌دهم یا برایشان هزینه نمی‌کنم. برای همین امسال چندماه قبل از تولدم تصمیم گرفتم تا می‌توانم تولد دوستانم برام مهم و باارزش باشد. تا جاییکه در مجموع مقدار قابل‌توجهی هزینه کردم برای کادوهای مختلفی که برایشان گرفته بودم. تا جاییکه می‌توانستم بهشان اهمیت دادم و با آنها وقت‌گذراندم. نتیجه قابل پیش‌بینی بود. اشتباه فکر می‌کردم.

مجموع عکس‌العمل دوستان و آشنایان من درمورد تولدم:

  1. یکی از دوستانم یک روز بعد از تولدم بهم پیام داد و ازم خواست بطور رایگان براش لوگو و سربرگ طراحی کنم.
  2. یکی از دوستانم چند روز قبل از تولدم در مقابل پیشنهادم برای تغییر وضعیت زندگیش من رو به باد فحش گرفت و رفت.
  3. دوست و همکارم عمَر من رو به یه بار دعوت کرد و در طول سه ساعت روبروی من نشست و پروژه‌اش رو توی لپ‌تاپش انجام داد.
  4. یکی از کسایی که خیلی برام با ارزش هست خبری بهم داد که باعث شد از شدت فشار عصبی دوبار بالا بیارم.
  5. یکی از بانک‌ها برام تکست فرستاد و گفت که با من هستند.

اى عیسى، از چشمانت اشکها را و از قلبت خشوع را به من ببخش، دو چشمت را با سرمه اندوه، سرمه بکش ، آنگاه که اهل باطل مى خندند. بر گور مردگان بایست و با صداى بلند، آنان را صدا بزن، باشد که از آنان پند خویش را بگیرى و بگو: یقینا من نیز از پیوستگان به شما خواهم بود.

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

تنها کلید واقعی برای حل تمامی مشکلات بشریت

سه شنبه، ۲۰ آذر ۱۳۹۷

من ۵ روز در هفته به مدت ۹ ساعت کار می‌کنم. بعد از ۷ ساعت خواب مابقی ساعاتم عموما به فکر کردن می‌گذره. اگر هم نگذره حداقل خودم فکر می‌کنم اصلی‌ترین کاری است که در این ساعات انجام میدم. چیزهایی که بهشون فکر می‌کنم طیف وسیعی از مسائل مختلف بشریت و غیر بشریت هست و تا جایی این‌کار رو ادامه می‌دهم که مغزم قفل می‌شه و با حس تجربه‌ای شبیه به مرگ مغزی بیهوش می‌شم.

در طول هفته‌ی گذشته حجم ظرف‌های جمع‌شده در سینک ظرف‌شویی به حداکثر خودش رسید و من یک لیوان تمیز برای آب خوردن پیدا نکردم. بوی مواد غذایی باقی‌مونده در ته ظرف‌ها هم به حدی آزاردهنده شده بود که عصرها ترجیح می‌دادم به‌جای خونه به هتل برم. تا بالاخره به دو میل غریزی گشادی و صرف زمان آزاد به فکر کردن فارغ اومدم و تونستم ظرف‌ها رو بشورم. بعد از شستن‌شان هم چند روز متوالی به هر وجب آشپزخانه اسپری خوشبوکننده زدم تا مجددن بتونم در اون محل زندگی کنم.

اما چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم تلاقی این‌دو و حسی که در این تلاقی ایجاد شد بود. وقتی در حال شستن ظرف‌ها بودم لحظه‌ای متوجه شدم دیگه به هیچ کدوم از اون چیزها فکر نمی‌کردم. ظرف‌شستن باعث شده بود تمامی مسائل و دغدغه‌های من به صورت آنی حل بشه. نه خبری از خستگی ذهن بود نه سردرد. انگار دنیای جدید رو کشف کرده بودم.

این کار اصلا شبیه پاک‌کردن «صورت مسئله» نیست. چون با پاک‌کردن «صورت مسئله» شما می‌پذیرید که «مسئله»‌ای هست و شما صرفا صورتش رو پاک کردید. ولی با شستن ظرف‌ها شما خود «مسئله» رو پاک می‌کنید. درست مثل تکه‌های غذای فاسدشده‌ای که چسبیده به ته ماهیتابه و به هیچ صراطی هم مستقیم نمیشه. ساییدن اون تکه‌های چسبیده‌ی غذا درست مثل ساییدن یه ایده‌ی فاسدشده درون مغز هست. انگار با هر سایش آن تکه غذا، یه قسمتی از اون ایده‌ها هم ساییده میشه تا جایی که بالاخره هردو -هم تکه‌ی غذا هم ایده‌ی فاسدشده- از میزبان‌شون کنده بشند و برن داخل فاضلاب.

توصیه‌م به هرکسی که دغدغه حل مشکلات جهان رو داره این هست که همین الان بره ظرف‌هاش رو بشوره. اگر تو خونه خودش ظرفی نداره بره خونه پدرمادرش. اگر تو تو خونه پدرمادرش ظرفی نیست بره خونه همسایه‌ش. به ترتیبی که شده یه ظرف پیدا کنید و بشوریدش. شمارو بشارت میدم به آرامش بعدش.

چرا و چطور ول کنیم؟

سه شنبه، ۱۳ آذر ۱۳۹۷

سال‌ها پیش وقتی به اتفاق مادرم به یک فست‌فود رفته بودیم متوجه شدم در گوشه‌ای از محل فست‌فود یک برد وجود دارد و در رویش تعداد زیادی استیکر. افراد زیادی روی این استیکرها متن‌های مرتبط و غیرمرتبط نوشته و به برد چسبانده بودند. به سیاق همان افراد من هم یک استیکر برداشتم و خواستم چیزی بنویسم ولی دریغ از یک کلمه. اون روز به خانه برگشتیم و بعد از گذشت چند ساعت همچنان فکر من روی استیکرها مانده بود. چرا نتوانستم چیزی بنویسم؟ چطور آن افراد توانسته بودند چیزی بنویسند ولی من نه؟

چند روز بعد از این اتفاق کماکان این سوال در ذهنم می‌چرخید و داشت کم‌کم به یک بحران تبدیل می‌شد که تعقیب رد پایش رسید به اینکه من نمی‌تونستم نوشته‌ام را «ول» کنم. من می‌خواستم هرچیزی که می‌نویسم را ببینم و همچنین کسانی که آن را می‌خوانند را. چهره‌شان به هنگام خواندن نوشته‌ام را تماشا کنم. هرچیزی که با آن در ارتباط هستم در کنار من باشد. من نمی‌توانستم «ول» کنم.

قرن‌های زیادی انسان‌ها نامه‌هایی را نوشتند و گذاشتند داخل بطری و انداختندش توی دریا. قرن‌های بعد این بطری‌ها پیدا شدند و خوانده شدند بدون اینکه حتی استخوان‌های نویسنده‌ش باقی مانده باشد چه برسد به خودش. آن آدم‌ها چطور توانستند اینکارو بکنند؟ چطور توانستند نوشته‌ای بنویسند و به دریا بندازند بدون اینکه آن نوشته تاثیری در حال و آینده‌شان داشته باشد؟

قبل‌ترها تمایل شدیدی در من بود به شناخت وجهه‌های دیگر زندگی کسانی که دوستشان دارم. مثلا جی‌دی سالینجر چطور مسواک می‌زد؟ یا صادق هدایت شب‌ها با چه لباسی می‌خوابید؟ یا آلبر کامو روزی چند نخ سیگار می‌کشید و امثالهم. نوع دیگری از ول نکردن.

ول‌نکردن یک مشکل [بسیار] بزرگ دارد. وقتی چیزها و اتفاقات مختلف زندگی که هر روز برایتان پیش می‌آید روی هم انباشته می‌شود نتیجه‌تا جای خالی برای چیزهای جدیدتر نمی‌ماند. کل زمان‌تان به تنش ذهنی حل‌وفصل و ریشه‌یابی و تئوری‌پردازی برای آن‌چیزها صرف می‌شود و شانس و زمان «تجربه» جدید را از شما می‌گیرد.

درک سیورز هم معتقد هست که ما برای رسیدن به موقعیت مطلوب بیشتر از اینکه بدست بیاوریم باید از دست بدهیم. یکجورهایی یعنی مهارت و توانایی لازم برای ول‌کردن.

نکته: ول‌نکردن در فرهنگ عمومی هم عمل تقبیح‌شده‌ای محسوب می‌شود. طوری که به فرد ول‌نکن عناوینی نظیر «کنه»، «سیریش» و «چغر» اتلاق می‌شود. اما من همان ول‌نکن را ترجیح می‌دهم.

آن که ول کرد، آن که ول نکرد.

 

بعد از این مقدمه ۱۰ دلیل دارم که نشان می‌دهد باید ول کنید:

  1. نمی‌خواهید آیدایتان بسوزد و آیدین‌تان سوجی شود و اورهان‌تان قابیل. (سمفونی مردگان)
  2. می‌خواهید بدانید که آن طرف تپه چیست. (آنکه رفت، آنکه ماند)
  3. شهامت و البته توانایی این را دارید که هرچیزی در بعد از چیز فعلی مواجه شدید را بپذیرید.
  4. برخلاف میلتان دیگر بزاق‌تان توانایی تولید تف برای انداختن روی چیز فعلی ندارد.
  5. به‌دنبال کسی/گروهی هستید که بدنبال شما نیست.
  6. هدفی دارید که برای رسیدن به آن در چندسال گذشته قدمی برنداشته‌اید یا نمی‌توانید بردارید یا نمی‌گذارند بردارید.
  7. نمی‌دانید قرار است بعد از دانشگاه چه‌کار کنید.
  8. در چندسال گذشته پیشرفتی در شغل‌تان یا عنوانی که به خودتان داده‌اید نداشته‌اید.
  9. وقتی جلوی آیینه می‌ایستید دلتان می‌خواهد آیینه را خورد و خاک‌شیر کنید.
  10. وقتی پنجره‌ی اتاق‌تان را باز می‌کنید دچار دوراهی می‌شوید.

حق تعالی با بایزید گفت:
یا بایزید چه خواهی؟
گفت:
ارید ان لا ارید. خواهم که نخواهم
مولوی | فیه ما فیه، فصل سی‌ام

مرتبط:
۱۰+۱ دلیل برای اینکه باید رد بشوید
چگونه از زندگی لذت ببریم؟

 

برچسب‌ها: ، ، | ۶ دیدگاه

سوم دسامبر ۲۰۱۸، آنکارا

دوشنبه، ۱۲ آذر ۱۳۹۷

امشب رفتم آرایشگاه و در حین اصلاح مو متوجه یه اسکناس آشنا روی میز شدم. چند ثانیه‌ای طول کشید تا تشخیص بدم همون بیست تومنی خودمون هست. آرایشگر گفت یکی از دوستان ایرانیش بعنوان یادگاری داده بهش. وقتی بهش گفتم تبریزی هستم گفت شهر شمس؟

۲۰ تومنی مذکور.

سر خیابون یه شبه رستوران کوچکی هست که یه پیرزن بهمراه شوهرش اداره‌ش می‌کنه. پیام و نسرین لقب «خاله ریزه» رو بهش دادن که انصافا تداعی‌گر همون کاراکتر هست. یه شخصیت بسیار مهربون که هر موقع میرم اونجا با جیب‌های پر از انرژی و صمیمیت میام بیرون. این اواخر گفت پسرش تو شرق ترکیه سرباز هست و من شبیه پسرش هستم. آب‌باریکه‌ای برای رفع تنهایی.

دیروز با فشار وارده از کفش تیکه‌پاره‌شده‌ی قدیمیم تونستم بر مقاومت درونی نسبت به خرید لباس فارغ بیام و رفتم فروشگاه. یک جفت کفش زمستانی به قیمت ۴۹۹ لیر با تخفیف ویژه سال نو و دو دست شلوار (هرکدام ۱۴۰ لیر) و دو دست تی‌شرت (هر کدام ۴۹ لیر) خریدم.

امروز همکارم عمَر تو کافه شیرینی Kunafa مهمونم کرد. یه شیرینی کناف‌شده از رشته ختایی و مقداری پنیر مخصوص. بهترین شیرینی نبود که خوردم ولی قابل تحمل بود.

Kunafa

بعد از گذشت دوماه می‌تونم بگم تو شرکت جدید اداپت شدم. کارها با روال قابل تحملی در حال پیشرفت هست. به‌غیر از یکی از همکارانم که هر موقع از کنارم رد میشه یک مشت به نشانه شوخی به بازوم می‌زنه و من دارم برنامه‌ریزی می‌کنم برم بدنسازی تا نقشه شومم برای تیکه‌پاره‌کردنش رو عملی کنم. همچنین امیدوارم بتونم تا آخر پاییز برای مدت کوتاهی هم که شده برگردم ایران و شب یلدا رو پیش خانواده‌م باشم. باشد که بشود.

نخواه تا رستگار شوی

یکشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۷

۱. اگر می‌خواهی مشهور شوی، تلاش نکن که مشهور شوی.
چرا: چون همه می‌فهمند که داری تلاش می‌کنی مشهور شوی و پس‌ات می‌زنند.
پس چه‌کنم: به‌جایش ارزشی تولید کن (چیزی بساز/کاری بکن) که شهرت اثر جانبی آن باشد.

۲. اگر می‌خواهی پولدار شوی، تلاش نکن که پولدار شوی.
چرا: چون پول اثر جانبی انتقال ارزش است و به خودی خود نمی‌تواند هدف باشد. تو نمی‌توانی با صرفه‌جویی یا زهرمار کردن شب و روز برای خودت پولدار شوی.
پس چه کنم: چیز بدردبخوری بساز. خدمت به‌درد بخوری ارائه کن. ارزشی انتقال بده تا آن ارزش به شکل پول به تو برگردد.

۳. اگر می‌خواهی به عشق‌ات برسی، تلاش نکن که به عشق‌ات برسی.
چرا: خودت رو بگذار به‌جای معشوق. کسی اگر ۲۴ ساعته موی دماغت شود یا اگر نشود هم همواره در کنار و در دسترست باشد، برایت با ارزش‌تر است یا کسی روزها تلاش می‌کنی تا ساعتی در کنارش باشی؟
پس چه کنم: خودت رو بساز. شخصیتت رو بساز. کاستی‌هات رو جبران کن. انسان با ارزشی باش. عشقت خودش برمی‌گردد.

۴. اگر می‌خواهی سیگار را ترک کنی، تلاش نکن که سیگار رو ترک کنی.
چرا: چون ترک سیگار با این دیدگاه که چیزی بود و کاش باشد که الان نیست ممکن نیست.
پس چه کنم: به روزهایی که هنوز سیگار کشیدن رو شروع نکرده بودی فکر کن که چطور زندگی می‌کردی. وقت حوصله‌ت سر می‌رفت چکار می‌کردی. بعد از ناهار چه می‌کردی؟ آدم‌هایی که سیگار نمی‌کشند در لحظاتی که تو دلت سیگار می‌خواهد چکار می‌کنند؟

۵. اگر می‌خواهی وبلاگ بنویسی، تلاش نکن که وبلاگ بنویسی.
چرا: وبلاگ‌نویسی اینطور نیست که یک هاست بخری، یک دومین بخری، یه وردپرس نصب کنی و بشینی پشت پنل مدیریت و به صفحه سفید خیره شوی. وبلاگ‌نویسی انتشار افکار و عقاید و چیزهایی هست که بلد هستی.
پس چه کنم: کتاب بخوان. کتاب بخوان و کتاب بخوان. سپس تغییری که در دیدگاهت ایجاد شد رو بنویس. اینکه ناهار چه خورده‌ای برای مخاطب مهم نیست، ولی دلیل اینکه چرا آن ناهار را خورده‌ای هست. در زمان نوشتن به مخاطبانت فکر کن نه دشمنانت.

در یک‌کلام، نخواه تا رستگار شوی.

پی‌نوشت: این نوشته پیچیدن نسخه‌ای برای تمامی دردهای بشریت نیست.

در جستجوی تشنگی

سه شنبه، ۶ آذر ۱۳۹۷

تو گشت‌وگذار شبانه وب متوجه تاریخ امروز شدم. ششم آذر. پاییزی که ۹ ماه منتظرش بودم درحال تموم‌شدن هست و من [باز] هیچ‌کاری نکردم.

مگه قرار بود چکار کنم؟

روزی تو پاییز، ایران بودن و «خارج» نبودن و تجربه نکردن پاییز در اون یکی از چیزهایی بود که من هرسال با انجام ندادنش تا آخر پاییز حسرت می‌خوردم. روزی سرباز بودن و آزاد نبودن بانی این حسرت بود. روزی دانشجو بودن و روزی و روزی و روزهای دیگه‌ای بازهم چیزی مانع «استفاده» من از پاییز بود.

استفاده از پاییز یعنی چه؟ من بدنبال چی هستم؟ هدف؟ مسیر؟ گذشته؟ حال؟ آینده؟

این حسرت، حسرت چی هست؟

تشنگی آور بدست.

 

قبل‌ترها به پیرو اصل هفتم نسبتا کافی فکر می‌کردم که عقاید فلسفی انسان‌ها درصورتی که خودشان نان‌شان را درنیاورند ارزشی ندارد. امروزه کمی دراین‌باره لطافت به‌خرج میدم. چرا که نه؟ شاید کسی زندگی‌اش از ارث و میراث و پول پدر و امثالهم بگذرد ولی این شانس را دارد که به چیزهایی عمیق‌تر از عمق افکار من فکر کند. چون آن زمانی که من صرف فکر کردن به اجاره‌ی خانه می‌کنم اون شخص صرف فکر کردن عمیق‌تر به چالش‌های فکری بشر می‌کند.

درحال گوش‌دادن به «سر عشق» از محمدرضا شجریان

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها
Nazar Amulet