English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

دنیا بعد از پدربزرگ

پنجشنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

آن روز یکی از عکس‌هایش را برایم فرستاد. سر سفره افطار در جمعی خانوادگی و فامیلی و من به فکری عمیق فرو رفتم. حجوم خاطراتی از این جنس. از جنس صمیمیت. مهربانی. خاطرات وقتی که پدربزرگ زنده بود. با ده بچه و بیش از ۲۰ نوه. خانه‌شان شبیه بازار مسگرها می‌شد. سروصدایی وصف‌نشدنی اما دوست‌داشتنی. از هر گوشه‌ای صدای بازی و خنده‌ی بچه‌ای می‌آمد و در حین یکی از همین بازی‌ها بود که عصای پدربزرگ را شکستم. چقدر ناراحت شدم و چقدر عذاب وجدان داشتم. تا جایی که آن شب خوابم نبرد.

پدر بزرگ رفت و همه‌ی آن سروصداها را هم با خودش برد. همه‌ی آن صمیمیت‌ها و مهربانی‌ها در های و هوی زندگی روزمره گم شد و حالا تنها سنگی سرد از او به یادگار مانده است.

یادم نمی‌کنی و ز یادم نمی‌روی
یادت بخیر یار فراموش کار من

– شهریار

برچسب‌ها:
Nazar Amulet