English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

چگونه مهاجرت کنیم؟

شنبه، ۱ تیر ۱۳۹۸
  1. زبان کشور(های) مقصد را یاد بگیرید و مسلط شوید. خصوصا به ادبیات خیابانی‌شان.
  2. تا جایی که ممکن و حتی غیرممکن هست در زمینه تخصصی‌تان یاد بگیرید و حرفه‌ای شوید. به کارفرمای آینده‌تان اثبات کنید از بیکارهای مملکت خودش بیشتر بلد هستید.
  3. دو سال بروید سربازی و پاره شوید.
  4. آمادگی لازم برای جدایی به معنای واقعی کلمه‌اش را در خودتان و خانواده‌تان ایجاد کنید.
  5. هزینه زندگی در کشور مقصد به مدت یک ماه + هزینه برگشت (در صورتی که شکست خوردید) را از هر سوراخی که شده پیدا کنید و نگه دارید.
  6. رزومه‌ی انگلیسی‌تان را با ۸۰٪ اغراق بنویسید. (چرا؟)
  7. در لینکدین و وب‌سایت‌های محلی کشور مقصد به دنبال کار در زمینه شغلی خودتان بگردید.
  8. مراحل مصاحبه‌های متنی و تصویری را با نهایت اعتماد بنفس و دایورت ظاهری انجام دهید. (حاضرم قسم بخورم یک فرد جونیر بیخیال خیلی با ارزش‌تر از یه فرد سنیور مضطرب هست در چشم کارفرما)
  9. از انجام مراحل قانونی اجازه کار توسط کارفرما مطمئن شوید. «حالا بیا میگیریم بعدن» رو که شنیدید با حداکثر توان فرار کنید.
  10. کارفرما دوست شما نیست، هدف اون کشیدن حداکثر عصاره دانش و توانایی شما و الحاقش به اهداف خودش هست. گول لبخندها و وعده و عیدها رو نخورید.
  11. در اکثر جاهای دنیا با پول یک هفته هتل می‌تونید خونه‌ی یک‌ماهه اجاره کنید. قبل از رسیدن به مقصد خونه‌های قابل سکونت رو پیدا کنید و به محض رسیدن بروید و قرارداد اجاره ببندید.
  12. شروع به کار کنید.
  13. سعی کنید در طول یک ماه آینده و تا رسیدن موعد حقوق حداقل هزینه‌ها را داشته باشید. رفع عقده‌های چندده‌ساله را نگه دارید برای ماه بعد.
  14. شب‌ها موقع خواب از خودتان بپرسید این چه غلطی بود که کردم.
برچسب‌ها: ، | ۲ دیدگاه

حاشیه و متن و نتیجه‌گیری من از Veronika Decides to Die

دوشنبه، ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

امکان لورفتن داستان کتاب Veronika Decides to Die

تو یکی از شب‌های زندگی تو پادگان که کتاب «Veronika Decides to Die» نوشته‌یPaulo Coelho رو تموم کردم متوجه شدم چقدر داستان‌های زندگی ما درهم تنیده شده و مسئله حاشیه و متن در داستان‌ها چقدر سست و متزلزله. به عبارت دیگه ما نمی‌تونیم مطمئن باشیم تو داستانی که درونش هستیم ما حاشیه هستیم یا متن. کاراکتر اصلی هستیم یا فرعی. داستان درمورد ماست یا درمورد شخص دیگه‌ای و ما حاشیه‌ای از اون داستان و کاراکتر فرعی اون داستان هستیم. در ظاهر هر داستانی اگه کسی در حاشیه‌ست ممکنه در داستان خودش در متن باشه و بالعکس.

بو پروژه سانجیلاندیران‌لاردانیمش

پنجشنبه، ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

بعد از سربازی آزادی عمل برای اینکه هرکاری دل‌تون خواست انجام بدید به مقدار خیلی زیادی کاهش پیدا می‌کنه. نه دانشگاهی هست نه چیزی شبیه سربازی و شما در این مرحله به معنای واقعی کلمه درگیر زندگی می‌شید و چه خودتون چه دیگران و چه شرایط زندگی از شما انتظار داره به درآمدی هرچند ناپایدار ولی هرچه‌سریعتر پایدار برسید تا چرخ زندگی‌تون بچرخه.

با وجود این شرایط من دو ماه و نیم از این ددلاین فرضی رو صرف پروژه‌ای کردم که برخلاف تصورات اولیه که قرار بود حال ما رو خوب کنه و مرخص بشیم بریم هیچ سودی نداشت و صرفا زمانم رو ازم گرفت. الان من موندم و ۲۷ مگابایت دیتا و یه حسی که داره مجبورم می‌کنه رایگان منتشرش کنم.

برچسب‌ها: | یک دیدگاه

چیزهایی که از سربازی یاد گرفتم

پنجشنبه، ۱۶ فروردین ۱۳۹۷
  1. جامعه‌ی واقعی خیلی متفاوت‌تر از گوشه‌ی کافه‌ای‌ست که چند نفر از هم‌عقیده‌هایتان در آنجا جمع شده‌اند.
  2. سیگار بهمن همچنان تولید می‌شود.
  3. یک نخ سیگار می‌تواند تا ۵ هزارتومان قیمت داشته باشد. شعله فندک ۵۰۰ تومان.
  4. یک نخ سیگار را می‌توانید تا ۱۰ هزارتومان بفروشید. شعله فندک را ۲۰۰۰ تومان.
  5. خستگی و بی‌خوابی باعث می‌شود نتوانید جلوی از تخت افتادن و شکستن سروگردن نفری که ۲۰ سانتی‌متر با شما فاصله دارد را بگیرید.
  6. انسان در شرایط عادی هم می‌تواند مرزهای بی‌شرفی را درنوردد، چه برسد در شرایط سخت سربازی.
  7. انسان می‌تواند ۲ ساعت بخوابد و ۴۸ ساعت مثل خر کار کند و مثل سگ زوزه بکشد بدون اینکه به تخم کسی باشد.
  8. بی‌نیاز به هرگونه مواد مخدری می‌توانید بعد از ۴۸ ساعت بی‌خوابی توهم ببینید.
  9. انسان در سربازی به بی‌ارزش‌ترین حالت خود می‌رسد. جاییکه کشته‌شدنش فقط از بابت حیف‌شدن کاغذ نامه‌ی گزارش فوت و زمانی که صرف آن خواهد شد تاسف‌بار است.
  10. پیرمردها بیشتر به شما احترام می‌گذارند تا جوان‌ترها. خصوصا اگر لباس ارتش پوشیده باشید.
  11. موی کوتاه هم بد نیست. (با کچل‌بودن اشتباه گرفته نشود.)
  12. نه در سربازی نه در بیرون از سربازی روی حرف هیچ‌کس هیچ حسابی نکنید. خودتانید و خودتان.
  13. به دلیل تحقیر و تخریب مداوم در محیط پادگان، دلتان می‌خواهد با ازدواج‌کردن به کسی پناه ببرید که برای شما ارزشی بیش از یک حیوان قائل باشد. ولی بدانید و آگاه باشید که ازدواج‌کردن در طول سربازی بزرگترین اشتباه زندگی‌تان است.
  14. مسئولیت را به گردن دیگری بیاندازید تا از مصائب احتمالی به‌دور باشید. همانطور که دیگران مسئولیت را به گردن شما انداخته‌اند.
  15. انسان می‌تواند بعد از مدت مشخصی از حضور در پادگان همجنس‌گرا شود. یکی زود، یکی دیر.
  16. در سربازی ۲۴ ساعت مرخصی به اندازه ۲۴ سال زندگی قبل از خدمت ارزش دارد.
  17. می‌توانید ۷۲ ساعت در یک اتاق بدون پنجره که کفش آب یخ ریخته‌اند سرپا بایستید و ترکیب جدیدی از فحش‌ها را بسازید.
  18. بودن در رابطه در ایام سربازی چاقوی دولبه است. از طرفی خوب است که شرایط وخیم‌تان برای کسی مهم است و از طرفی تبدیل می‌شود به ابزاری برای تشدید فشار بر روی شما.
  19. بودن در رابطه باعث می‌شود  به مدت ۳۶ ساعت در پادگان نباشید بدون اینکه کسی متوجه بشود.
  20. در پادگان شما یک نیروی کار هستید نه یک انسان. هرچیزی حول محور این مفهوم می‌چرخد. شخصیت، مهارت‌ها و دستاوردهایتان را بذارید در منزل و تشریف بیاورید پادگان.
  21. پست را سر ساعت تحویل بگیرید. اینجا خانه‌ی خاله‌تان نیست.
  22. سرباز ۱۹ ماه خدمت را جرثقیل هم نمی‌تواند از جایش بلند کند. فرمانده‌ی گردان که جای خود دارد.
  23. به دوستان‌تان همانقدر اعتماد داشته باشید که به مهارت راه‌رفتن خودتان بر روی طناب در ارتفاع دوهزارپایی اعتماد دارید.
  24. وقتی اراشد پادگان دیگر انرژی بلندشدن از تخت را ندارند قورباغه می‌تواند هفت‌تیر بکشد.
  25. کنترل نکردن خشم در بعضی از محیط‌ها عواقب جبران‌ناپذیری دارد.
  26. شما می‌توانید به جرم رعایت قوانین محکوم شوید. (روحت شاد هنری سورئو)
  27. در بعضی‌از محیط‌ها منطق به اندازه پشم مقعد گربه‌ی سرکوچه‌تان ارزش ندارد.
  28. حتی اگر دویست روز گذشته باشد و در یک کشور دیگر هم باشید بازهم کابوس‌های سربازی شما را رها نمی‌کند.
برچسب‌ها: ، | ۲ دیدگاه

آمدی جانم به قربانت ولی

سه شنبه، ۳ بهمن ۱۳۹۶

سرم رو انداختم پایین و رفتم تو دنیای آهنگی که داره با هندزفری تو گوشم پخش میشه. دستام تو جیب‌های کاپشنمه و هزاران فکر تو سرم دارن قدم‌رو می‌رن. رسیدم به خیابونمون. یه نگاه به آسمون می‌کنم و یه نگاه به ساعت گوشیم. یه نگاه به آدمایی که دارن رد می‌شن. تکرار مکررات. سرم رو می‌ندازم پایین و میرم سمت خونه.
احساس می‌کنم یه کسی داره صدام می‌کنه. صدای بلند آهنگ نمی‌ذاره جهت صدا رو تشخیص بدم. بالاخره یه دست میاد روی شونه‌م،
– آقای غلامی؟
نگهبان هست. برمی‌گردم سمتش. هندزفری رو درمیارم. میگه نامه دارید. میگیرم ازش. پشتش رو نگا می‌کنم. فرستنده سازمان وظیفه عمومی نیروی انتظامی. بغل پاکت رو باز می‌کنم. یه کارت ۸ در ۵ میافته تو دستم.

مرتبط:
سربازی در یک نگاه یا چطور شد که سرگروهبان غلامی شدم؟

و عادت نکردم به بلاهایی که به سرم می‌آمد

چهارشنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۶

امروز، دهم آبان‌ماه ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۰ برگ رهایی رو گرفتم و از پادگان اومدم بیرون.

پایان یک‌سال و شش‌ماه و ده روز شکنجه به‌نام سربازی | آغاز زندگی

برچسب‌ها: | یک دیدگاه

اندکی صبر، پایان سربازی نزدیک است

جمعه، ۱۷ شهریور ۱۳۹۶

چندماھی میشه فرصت نمی‌کنم/نمی‌خوام/نمی‌تونم بنویسم. حال اینکه حرفایی که میخوام بگم خیلی بیشتر از قبلن‌ھاست ولی اتفاقاتی باعث شده ترجیح بدم کارھام بیشتر عملی باشه تاتئوری. یجورایی دارم تکلیف خودم با خودم رو روشن میکنم. تا جاییکه بزودی (بعد از تموم شدن سربازی/۴٠ روز دیگه) ھمه ی حساب ھای کاربری شبکه ھای اجتماعی و حتی این کانال (این پست از کانالم در تلگرام به اینجا منتقل شده) رو میبندم و خلاصه میشم تو وبلاگم که چندین برابر فعال تر از ھمین کانال خواھد بود. دلایل و مزایا و معایبش رو ھمون موقع تشریح میکنم.
نکته مھم اینه که فقط ۴٠ روز باقی مونده. فقط ۴٠ روز.

لحظه‌ای از زندگی در پادگان

جمعه، ۱۶ تیر ۱۳۹۶

یک روز که در پادگان بودم، در فکرم با تو بودم
روز بعد که با تو بودم، در فکرم در پادگان بودم
حالا نمی دانم با توام که فکر می کنم در پادگانم
یا در پادگانم که فکر می کنم با توام
یا با توام و فکر می کنم در پادگانم و در فکر پادگان فکر می کنم با توام…

آفاق مغربی در ۰۳

شنبه، ۳ مهر ۱۳۹۵

عصر اولین روزی که تو پادگان بودم در حین ردشدن از جلوی آسایشگاه چشمم افتاد به غروب آفتاب. یاد این افتادم که می‌گفتن آسمون همه‌جا یه رنگه اما چه‌قدر رنگش به چشم من عجیب میومد. حس و حال تاریک اون لحظات و فکر اینکه دو سال بعدم رو تو این جهنم قراره بگذرونم مغزم رو می‌خورد. حس اینکه دو سال از شهرم دور می‌مونم. حس اینکه دو سال باید تو شهر نفرین‌شده باشم. در همین حین یه کسی در حین رد شدن از پشت سرم این شعر رو می‌خوند:

حیدربابا سنین گویلون شاد اولسون
دونیا بویو آغزین شیرین داد اولسون
سنن گئچن تانیش اولسون یاد اولسون
دئینن منیم شاعیر اوغلوم شهریار
بیر عؤموردور غم اوستونه غم قالار

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

وقتی چیزی برای از دست‌دادن نداری

سه شنبه، ۱۵ تیر ۱۳۹۵

جدا از اینکه سربازی از نامبارک‌ترین اتفاقاتی‌ست که ممکن است برای کسی بیافتد، این نامبارکی با مقدار زیادی از کوه و دشت و گرد و خاک توام است. یعنی شما در اکثر مواقع سربازی در کوه و دشت هستید مگر اینکه پارتی کلفتی به ضخامت نامحدودی داشته باشید که فعلا در حوصله این مطلب نمی‌گنجد. این حضور در کوه و دشت عقده‌ای در شما می‌آفریند به‌نام عقده‌ی تمدن. که باعث می‌شود ۵۰ درصد بلکه بیشتر مرخصی‌تان در جاهای شلوغ شهر بگذرانید. حتی ترافیک و صف بانک برایتان لذت‌بخش باشد. در این بین اما استثناهایی هم وجود دارد. مثلا برای منی که کوه و کوهنوردی عضو جدانشدنی زندگی‌ام هستند بی‌توجه به حضور ۲۱ روزه جایی بدور از تمدن و فرهنگ و شعور و انسانیت، بازهم جذابیتش و آرامشش را از دست نمی‌دهد.

و اینطور می‌شود که پیشنهاد صعود به «دند» که یک روز کامل وقت می‌برد و می‌شود همه‌ی کاری که قرار است در مرخصی ۳۶ ساعته‌ات بعد از ۲۱ روز و قبل از عدد نامشخصی روز تباهی انجام دهی غیر قابل رد می‌شود.

از دند.

برگشتنی هم این لانه را در دل سنگ کشف می‌کنی و امیدوار می‌شوی به دو سال بعد.

لانه‌ای در سنگ

 

Nazar Amulet