English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

بو پروژه سانجیلاندیران‌لاردانیمش

پنجشنبه، ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

بعد از سربازی آزادی عمل برای اینکه هرکاری دل‌تون خواست انجام بدید به مقدار خیلی زیادی کاهش پیدا می‌کنه. نه دانشگاهی هست نه چیزی شبیه سربازی و شما در این مرحله به معنای واقعی کلمه درگیر زندگی می‌شید و چه خودتون چه دیگران و چه شرایط زندگی از شما انتظار داره به درآمدی هرچند ناپایدار ولی هرچه‌سریعتر پایدار برسید تا چرخ زندگی‌تون بچرخه.

با وجود این شرایط من دو ماه و نیم از این ددلاین فرضی رو صرف پروژه‌ای کردم که برخلاف تصورات اولیه که قرار بود حال ما رو خوب کنه و مرخص بشیم بریم هیچ سودی نداشت و صرفا زمانم رو ازم گرفت. الان من موندم و ۲۷ مگابایت دیتا و یه حسی که داره مجبورم می‌کنه رایگان منتشرش کنم.

برچسب‌ها:

مسیر لذت از زندگی، از جدی گرفتن زندگی می‌گذرد

پنجشنبه، ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

بنظرم فاکتوری که همواره در تنش‌ها و چالش‌های مرتبط با لذت‌بردن از زندگی چشم‌پوشی می‌کنیم ازش جدی گرفتن زندگی در خلوت خود هست. یعنی به‌جای ظاهرسازی برای بقیه، باطن‌سازی بکنید برای خودتون. یعنی بی‌توجه به اینکه دیگران درمورد شما چه قضاوتی می‌کنن ساختار و ویژگی‌های لحظات‌تون رو که بیشتر از همه خودتون درکش می‌کنید رو بر وفق مراد و برای احترام به خودتون تنظیم کنید. برای مثال:

  1. در خونه لباس راحتِ زیبا بپوشید.
  2. بین کارهای سخت استراحت کنید.
  3. جلوی پنجرهِ باز باییستید و همزمان با تنفس هوای آزاد قهوه بخورید بدون اینکه عکس‌ش رو در جایی شیر کنید.
  4. هر روز دوش بگیرید و به خودتون عطر بزنید حتی اگه قرار نیست بیرون برید.
  5. وضعیت موهاتون همیشه طوری باشه که انگار عصر با دختر وزیر قرار دارید با اینکه ندارید.
  6. گوشی‌تون رو بذارید خونه و برید بیرون پیاده‌روی کنید.
  7. گوشی‌تون رو بذارید خونه و برید پارک کتاب بخونید.
  8. گوشی‌تون رو بذارید خونه و برید کافه قهوه بخورید.
  9. گوشی‌تون رو بذارید خونه و برید تو شلوغ‌ترین جای شهر بیاستید و مردم رو تماشا کنید.
  10. موسیقی پدرمادر دار گوش کنید و سعی کنید درکش کنید و ازش لذت ببرید.
  11. حتی اگه از تنهایی دارید بالا میارید با آدم‌های درپیت معاشرت نکنید. برای وقت‌تون ارزش قائل باشید حتی اگه قراره با دراز کشیدن و زل‌زدن به سقف تلفش کنید.
  12. خودتون رو بابت اشتباهات‌تون ببخشید و باور کنید که تنها کسی نیستید که در ۱۵ سالگی‌اش کارهای احمقانه انجام داده است.
  13. به خصوصیات خوب و بدتون ارزش قائل باشید و دست از تغییر خودتون بردارید برای تغییر نظر دیگرانی که به تخم‌شون هم نیستید.
برچسب‌ها:

در باب تنهایی

چهارشنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۹۷

بنظرم تنهایی یه فکت غیرقابل انکار و غیرقابل چشم‌پوشی و غیرقابل فراموشی و از همه مهمتر غیرقابل حل هست. حداقل در عصر فعلی و با دانش فعلی. اینکه از بیرون آدم‌ها به‌نظر میاد تنها نیستن یا این مسئله رو حل کردن بیشتر یه دروغ بزرگ هست تا واقعیت.

شبیه کسی که یه عزیزی رو از دست می‌ده. مراسم‌های پشت‌سرهم و دردسرهای اون‌ها، بیشتر از اینکه حس‌وحال تسکین داشته باشه برای اون شخص، برای سرگرم‌کردنش هست. برای اینکه فرصت فکرکردن به اون فقدان رو نداشته باشه. سوم/هفتم/چهلم و پنج‌شنبه‌ها و سالگرد کلا هرموقعی که احتمال فکرکردن هست با مراسم‌های مختلف پر میشه و فرصت فکرکردن و ناراحت‌شدن رو از شما می‌گیره.

 

برچسب‌ها: ،

داستان اولین کامیپوتر

چهارشنبه، ۲۹ فروردین ۱۳۹۷

مطلبی که امیر مهرانی در وبلاگش نوشته از نحوه خریدن اولین کامپیوترش، من رو پرت کرد به دوران کودکیم و ماجرای خریدن اولین کامپیوتر خودم.

من تا آخر دوره ابتدایی عضو کانون بودم و تو کلاس‌های مختلف‌ش شرکت می‌کردم.  بعد از ورودم به دوره راهنمایی خواستم این امکان رو مقداری ارتقا بدم و عضو کتابخانه تربیت شدم. عضویتم در اونجا بلامانع بود ولی پسر بودنم مانع از حضور و مطالعه در کتابخانه می‌شد و صرفا حق این رو داشتم که برم اونجا و کتابی بردارم و بیرون بیام. این محدودیت کم‌کم با گذشت زمان و شناختی که مسئولین کتابخانه از من پیدا کردند و هم‌چنین با درنظر گرفتن سنم از بین رفت و اجازه پیدا کردم در سالن مطالعه مجلات (و نه سالن اصلی) بمونم و همونجا کتاب بخونم.

بعد از مدتی عناوین کتاب‌هایی که به امانت می‌گرفتم توجه آقای الف. مدیر وقت اونجا رو جلب کرد. مثل کتاب «مشتری، بزرگ‌ترین سیاره» نوشته آیزاک آسیموف که در برخورد اول مقداری عصبانیت هم به‌همراه داشت. چرا که فکر می‌کرد من محتوای کتاب‌هایی که می‌گیرم رو نمی‌فهمم و فقط جهت خودنمایی اینکارو می‌کنم. اما با جواب دادن به سوال اینکه وزن هر لیتر از گازهای سطح سیاره مشتری چقدر هست این حس کاملا برطرف شد.

این ملاقات شروع جلسات متعدد و صحبت‌های زیادی بین من و آقای الف. شد که مشتاق بود از برنامه‌م برای آینده اطلاع پیدا کنه. جواب من مشخص بود. دوست داشتم کامپیوتر داشته باشم و به منابع نامحدود اطلاعات اینترنت که قبلا توسط یکی از فامیل‌ها با آن آشنا شده بودم دسترسی پیدا کنم. دوست داشتم کتاب‌های برنامه‌نویسی عهد بوقی که در کتابخانه تربیت دیده بودم و محتوا و تمرین‌های اون‌ها رو عملی کنم و نتیجه هرکدوم رو ببینم.

آقای الف. قول داد تا جای ممکنه برای خرید کامیپوتر کمکم کنه و ازم خواست با پدرم ملاقاتی داشته باشه. پدرم به اونجا رفت و پیشنهاد خرید با شرایط اقساطی یکی از دوستان آقای الف. رو قبول کرد و من آماده شدم وارد مرحله جدیدی از زندگیم بشم.

مدتی به پیداکردن قطعات مختلفی که ما (درواقع اون دوست آقای الف.) نیاز داشتیم گذشت و من هر شب با فکر هزاران کاری که قراره با این کامپیوتر بکنم و دنیایی که قراره به روم باز بشه می‌خوابیدم و صبح با همین فکر و خیال بیدار می‌شدم. تا اینکه روز موعود رسید و آقای الف. باهامون تماس گرفت و گفت که سیستم آماده‌ست. بیشتر ساعات اون روز رو من تو هپروت بودم و دقیق یادم نمیاد چه اتفاقاتی افتاد. ولی بالاخره سیستم رسید خونه و من بدون اینکه هیچ ایده‌ای در مورد هیچ‌چیزی داشته باشم شروع کردم به وصل‌کردن سیم‌های مختلف با تطبیق شکل ظاهری کابل‌ها. حس اون لحظه‌ای که دکمه پاور رو زدم و سیستم روشن شد رو می‌تونم با حس اینکه الان یه تور قطب جنوب برنده شده باشم میشه مقایسه کرد.

سی‌پی‌یو ۱.۶ گیگاهرتزی، رم ۱۲۸ مگابایتی،کارت گرافیکی ۱۶ مگابایتی و هارد ۲۰ گیگاباتی به همراه سیستم‌عامل ویندوز ۹۸ اولین ابزار من برای ورود به این دنیا بود. سرعت یادگیریم به حدی بود که دو هفته بعد داشتم برای دوستم ویندوز نصب می‌کردم و دو ماه بعد به کل مجموعه آفیس مسلط بودم. Visual Basic 6 و Turbo C هم که اولین محیط‌های برنامه‌نویسیم بودن.  یادش بخیر.

Nazar Amulet