English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

معرفی و دانلود مستند پایرت‌بی، دور از کیبرد (بهمراه زیرنویس فارسی)

پنجشنبه، ۲ خرداد ۱۳۹۸

(توضیحات مستند)

دریافت از طریق مگنت (کیفیت ۷۲۰، با حجم ۱.۸ گیگابایت)

اواخر زمستان ۱۳۹۶ بود که تصمیم گرفتم زیرنویسش رو ترجمه کنم. تا نصفش پیش رفتم ولی مشغله کاری اجازه نداد بتونم ادامه‌ش بدم. تا اینکه روزهای اخیر (بهار ۱۳۹۸) بالاخره فرصت کردم تمومش کنم و الان بشه با کیفیت قابل قبولی منتشرش کرد.

دریافت زیرنویس فارسی مستند TPB – Away From Keyboard

لطفا اگه خطا یا اشکالی در زیرنویس دیدید از طریق صفحه ارتباط بهم اطلاع بدید یا در بخش نظرات اعلام کنید تا اصلاحش کنم.

پی‌نوشت‌ها:
– کپی و انتشار مستند به گفته‌ی سازنده‌ش بلامانع هست.
– انتشار زیرنویس به‌شرطی که اشاره‌ای به مترجم بکنید هم همینطور.

وات د فاک ایز رانگ ویت یو پیپل؟

دوشنبه، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

الف) همخانه‌ام که مدت زیادی با آه و ناله و فغان از اینکه تنها پس‌اندازش را از ایران برداشته و آورده اینجا از همراهی در پرداخت هزینه‌های زندگی سرباز می‌زند. تصمیم می‌گیرد برگردد و با باقی‌مانده‌ی پولش (که می‌گفت تنها سرمایه‌ی زندگی‌اش است) لباس می‌خرد و برمی‌گردد ایران. من تصمیم می‌گیرم از این به بعد بیشتر دقت کنم.

ب) یکی از همکارانم به علت مشکلات غیرمترقبه‌ای هرچه پس‌انداز دارد و ندارد خرج می‌کند و هفته‌ی آخر منتهی به دریافت حقوق به ته خط می‌رسد. مبلغی که کارش را حداقل تا دوبرابر زمان باقی‌مانده راه می‌اندازد را قرض می‌دهم. موعد دریافت حقوق می‌رسد، حقوقش را می‌گیرد و خوشحال و خندان به سوی لباس‌فروشی می‌رود. بازپرداخت قرضی که داده‌ام را هم حواله می‌کند به زمان نامشخصی. من تصمیم می‌گیرم از این به بعد خیلی بیشتر دقت کنم.

ج) یکی از دوستان نزدیکم درخواست می‌کند مقداری پول قرض دهم تا کارش راه بیافتد و یک روز بعد پس می‌دهد. من تجربیات سابقم را مرور می‌کنم و تذکر می‌دهم که فقط به شرطی قادر به قرض‌دادن هستم که دقیقا در زمانی که گفته‌است پول را پس دهد. دو روز از زمان تعیین شده می‌گذرد و تنها با پیگیری‌های متوالی خودم حاضر می‌شود پس دهد. من دیگر جایی برای تصمیم گرفتن ندارم. فقط درمانده می‌شوم.

به یاد حکایتی می‌افتم که پدرم بارها برایم تعریف کرده بود. در داستانی منتسب به ملانصرالدین، پدر خانواده به پسرش می‌گوید به نزد همسایه‌شان برود و برای شخم زدن زمین خرشان (یا هر حیوان دیگری، بچسب به داستان برادر من) را قرض بگیرد. پسرش می‌گوید پدرجان همسایه هم قرار است زمینش را شخم بزند. پس خودش چه‌کار کند؟ پدرش می‌گوید الدنگ تو برو بخواه، اگر احمق بود، می‌دهد، ندهد هم فکر دیگر می‌کنیم. بعد از سه سناریوی فوق خودم را در نقش آن احمق تصور می‌کنم که خرش را هم قرض داده است و تمامی پیش‌فرض‌های حماقتش را تایید کرده است.

دوران پیش‌دانشگاهی استادی داشتم به نام زادفتاح که مرد ۷۰ ساله‌ی دنیا دیده‌ای بود. می‌گفت اگر جایی دیدید که کسی به زمین افتاده و در شرف مردن هست بیاستید و چند ضربه‌ی کاری بزنید و مطمئن شوید مرده است. چون اگر سرپا شود اولین نفر دهن خودتان را سرویس می‌کند. امیدوارم هرجایی هست سالم و سلامت باشد.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

چیزهایی که بعد از یک‌سال زندگی مجردی یاد گرفتم

شنبه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

دقیقا یک سال از ۱۱ می ۲۰۱۸ روزی که تبریز رو به مقصد استانبول ترک کردم و یک سال از روزی که شروع کردم به تنهایی زندگی کردن می‌گذره. درس‌هایی از این یک سال یاد گرفتم که در اینجا می‌نویسم‌شون. احتمالا با گذشت زمان تکمیل‌تر هم خواهند شد.

  1. اگر به پدر و مادرتان دسترسی دارید همین الان بروید دست و پاهایشان را ببوسید و سپس ادامه‌ی این نوشته را بخوانید.
  2. زندگی همین هست که هست. قرار نیست اتفاق جادویی بیافتد یا معجزه‌ای رخ دهد مگر به خواست و تلاش بهینه|واقعی|درست خودتان. (با خرکاری اشتباه گرفته نشود)
  3. جای خواب مهم‌ترین و با ارزش‌ترین چیزی هست که دارید. اگر کسی جای خواب به شما می‌دهد، لطف بسیار بزرگی در حق‌تان می‌کند. غذا دومین چیز با ارزشی هست که دارید و بصورت خودکار درست نمی‌شود. ظرف‌ها و لباس‌ها خودکار شسته نمی‌شوند. لباس‌ها بعد از شسته‌شدن خودکار خشک و اتو نمی‌شوند.
  4. بیشتر کسانی که تبریز رو ترک کردند (حداقل کسانی که دوربر من هستند) فرهنگ تبریز رو هم ترک کردند. اگر انتظار رفتار مشابه زندگی در تبریز از اون‌ها رو دارید به سختی در اشتباه هستید.
  5. پیش‌لازمه‌ی تنها زندگی کردن، توانایی قابل اثبات در مدیریت بحران و احساسات و افسردگی و هر حالت غیرطبیعی روحی هست. اگر از پسش برنمی‌آیید بمانید ور دل مادرتان.
  6. زمان اصلی‌ترین نقش را در زندگی‌تان بازی می‌کند. باید یاد بگیرید ارزشش را بدانید وگرنه خودش ارزشش را  یادتان می‌دهد.
  7. به دوستان‌تان ارزشی که لایقش هستند بدهید (نه کمتر و نه بیشتر) تا آن‌ها هم مطابق با لیافت شما رفتار کنند.

(ادامه دارد)

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

هشتم می ۲۰۱۹، استانبول

دوشنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۹۸

تنهایی پدیده‌ی عجیبی هست. می‌توانی برای مدت زیادی زجه‌هایش را خفه کنی ولی شبیه گیاه هرزی که آسفالت را می‌درد و از وسط جاده برایت دست تکان می‌دهد این پدرمرده هم گاه و بی‌گاه سروکله‌اش پیدا می‌شود و یادت می‌آورد هرچه‌قدر هم دست‌وپا بزنی و به هرشکلی خودت را قاطی دیگران کنی باز هم تنها هستی. کافیست لحظه‌ای کم بیاوری یا دچار مشکلی بشوی تا خانواده‌ات یا نزدیک‌ترین کست هم که فکر می‌کردی کسی نزدیک‌تر از او نداری تنهایی‌ات را به رخت بکشند و تو بمانی و تنهایی‌ات.

کمتر از سه روز دیگر می‌شود یک سال که مهاجرت کردم. با دوبار شکست سنگین و ایده اولیه‌ی اینکه بروم یک ماه هم وضعیت را چک کنم هم هزینه‌ای که صرف می‌شود را پس بگیرم و برگردم. «من یکی نمی‌توانم» گویان یک سال گذشت و بیشتر از هرچیزی یادم داد زمان چقدر سریع می‌گذرد و چه‌قدر برنامه‌هایی که برای «آینده» ریخته‌ام پوچ و باطل هستند و چه‌قدر فرصت زندگی‌کردن کم است. چه‌قدر برای آینده‌ای که نه به بار است و نه به دار اکنون‌ها را تباه کرده‌ام.

شروع رمضان باعث شده نیاز مبرم به بربری به شکل «پیده» (همان یاغلی کوکه‌ی خودمان) و ورژن «اوزون»ش (دراز | بربری معمولی) برطرف شود. انصافا همان بربری خودمان است. به غیر از کافه‌ی سرکوچه که عصرها بعد از شرکت پاتوقم شده بود بقیه جاها محدودیتی در سرو ندارند و از این بابت مشکلی ندارم.

کمتر از دو ماه دیگر ویزایم تمام می‌شود و دوباره یادم می‌افتد که اینجا کشور من نیست و من حقی جز توریسم ندارم. جدا از آن افکار و اما و اگرهای احتمال تمدید نشدن ویزا همانند خوره‌ای به جانم افتاده و لحظاتم را صرف خودش می‌کند.

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
– حافظ

مرتبط:
تنهایی‌شناسی

رفع گرفتگی گوش‌ها بعد از پرواز

یکشنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۸

گرفتگی گوش بعد از تغییر فشار هوا چیز عادی و پدرمادرداری هست که همه‌ی ما کم و بیش تجربه‌ش کردیم ولی تجربه‌ی اخیرم در این مورد باعث زمین‌گیر شدنم شد تا جاییکه رسما تا دوسه ساعت بعدش احساس درد داشتم تو گوش‌هام و تصمیم گرفتم راه‌هایی که امتحان کردم رو اینجا بنویسم تا درصورتی که شخص دیگه‌ای با این مشکل مواجه شد بتونه سریع حلش کنه.

نکته:
عموما گرفتگی گوش‌ها لحظاتی بعدش با قورت دادن آب دهن و تنظیم مجدد فشار درست میشه ولی وقتی از شدت خستگی حتی حین فرود هم خواب باشید با وضعیتی مشابه وضعیت من مواجه می‌شید که تا ۸ ساعت بعد از پرواز همچنان گوش‌هام گرفته بودن.

راه اول: قورت دادن آب دهن یا مکیدن آب‌نبات
احتمال جواب‌دادن: خیلی کم

راه دوم: گرفتن بینی و قورت دادن آب دهن
احتمال جواب‌دادن: یکم بیشتر از خیلی کم

راه سوم: گرفتن بینی و اعمال فشار هوای ریه به بیرون (مواظب باشید چشماتون از حدقه در نیاد)
احتمال جواب‌دادن: زیاد (گوش سمت چپ با این شیوه باز شد)

راه چهارم: گرفتن بینی و تلاش مداوم برای ادای صدای حرف «ک»
احتمال جواب‌دادن: خیلی زیاد (گوش سمت راست بعد از ۸ ساعت با این شیوه باز شد)

۱۹ آوریل ۲۰۱۹، تبریزِ عزیزترازجان

جمعه، ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

بالاخره بعد از ۴ ماه انتظار و البته اتفاق هولناک از دست‌دادن همه‌چیز (بغیر از سرسختی) در آنکارا مجددن امکان و فرصت سفر به ایران رو فراهم کردم. برای پوشش دو روز مرخصی مجبور شدم تمامی روزهای تعطیل دو هفته‌ی قبل رو تو شرکت باشم و عملا با جسم و روح کاملا خسته‌ای برسم تبریز. این‌بار انتظار در فرودگاه و میزبانی کسی باعث شد سفر دومم مثل دفعه قبل نباشه و هر لحظه از انتظارش شیرین و فراموش نشدنی.

از شانس من بعد از ششم آوریل همه‌ی پروازهای بین‌المللی ترکیه از فرودگاه آتاترک منتقل شدند به فرودگاه جدید که ۶۰ کیلومتر از محل کار و زندگی من فاصله داره و تنها راه رسیدن به اونجا بغیر از تاکسی که ۲۰۰ لیر بی‌زبون کرایه‌ش هست اتوبوس‌هایی هستند که ۲ ساعت تمام طول می‌کشه تا برسن به فرودگاه. عملا یک روز از مرخصیم صرف رسوندن خودم به فرودگاه و تشریفات پرواز شد.

تو فرودگاه استانبول مجددن و مثل دفعه پیش بخاطر دعواهای هموطنان مقداری معطل شدیم. بزرگواری سالن ترانزیت پرواز خودش با پرواز ایران ایر رو اشتباه گرفته بود و درحالی که به زمین و زمان فحش می‌داد خودش رو رسوند. مقداری اوقات تلخی شد که با غلط کردم‌ش غائله ختم به خیر شد.

از همون لحظه‌ای که هواپیما ارتفاعش رو کم کرد و وارد ابرهای سیاه شدیم فهمیدم ۴ روز آینده‌ای که تو تبریز خواهم بود قرار نیست دیدگان‌مون به جمال آفتاب روشن بشه ولی مطلقا انتظار نداشتم کل ۴ روز رو برف بباره. بهرحال تبریز هست و «۶ آی قیش، ۶ آی قمیش». کاریش نمی‌شد کرد.

تو حالت عادی پروازهای ترکیه ابتدا میرن به شرق تبریز سپس با یه دور ملایم برمی‌گردن و فرود میان ولی پرواز ما همون غرب تبریز یهو هواپیما رو چرخوند و باعث شد به محض رسیدن به فرودگاه یه سر برم دستشویی. ترس از ارتفاع و عدم اطمینان به تکنولوژی‌های هواپیما و این‌طورچیزها.

برنامه‌ریزی و تلاش برای سورپرایز هم‌زمان خانواده با تاخیر هواپیمای خواهرم منتفی شد و خودم تنهایی برگشتم خونه ولی بازم چهره بهت زده‌ی پدر و مادرم ساعت ۱ شب دیدنی بود.

شاهگؤلی تبریز

شاهگؤلی، تبریز، شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸

چهاردهم آوریل ۲۰۱۹، استانبول

چهارشنبه، ۲۸ فروردین ۱۳۹۸

چند روز پیش تو کافه‌ای نزدیک محل کارم نشسته بودم و برای مسافرت چند روز بعد برنامه‌ریزی می‌کردم که آهنگ فارسی کافه توجهمو جلب کرد. پخش شدن این آهنگ تو کافه‌های ایرانی طبیعی هست ولی اینجا، غیر ممکن بود کسی همینطوری وسط پلی‌لیست تو اون ساعت از روز هوس کرده باشه همچین چیزی پخش بشه. با تعقیب ردپاش و پرس‌وجو از المان‌های کافه رسیدم به همایون. صاحب کافه که نه تنها ایرانی هست بلکه همشهری خودم هست. کمی خوش و بش کردیم و خوشنود شدیم و معمای سابق قندهای ایرانی کافه که هر بار کنار چایی درخواست میکردم هم حل شد.

شدت خستگی این‌روزها و گرم‌شدن آروم‌آروم هوا باعث تداعی روزهای سربازی شده و بخشی از انرژی باقی‌مونده‌ی من در هر روز هم صرف مبارزه با افکار و خاطرات منفی اون روزها میشه. تو ساعات کاری به کتاب‌های صوتی و فایل‌های صوتی مشاوره‌های روانشناسی گوش می‌دم و کمی خودم رو می‌ترسونم از عواقب مدیریت نکردن افکار منفی.

روزی ۹ ساعت کار و حداقل ۲ ساعت رفت‌وآمد بهمراه یک روز اضافه کار و یک روز هم جایگزینی مرخصی‌هایی که گرفتم باعث شده تو ۲۰ روز گذشته بدون تعطیلی کار کنم و عملا فرصتی برای یک ساعت بیکار نشستن هم نداشته باشم. برای همین فرکانس پست‌های سایت‌بلاگ کمتر شده که امیدوارم بعد از مسافرتم جبرانش کنم.

احساس آرامش و امنیت نسبی‌ای که تو این روزها دارم با اینکه نیاز شدیدی بهش داشتم همزمان داره بهم یادآوری می‌کنه  «اگه همه‌چی سرجاشه پس داری اشتباه میری.» لازمه یه بلای جدید سر خودم بیارم.

The Comfort Zone 

آخرین انسان آزاد

یکشنبه، ۲۵ فروردین ۱۳۹۸

جولیان آسانژ، بنیان‌گذار ویکی‌لیکس و از معدود کسانی که می‌شد واقعا بهش اعتماد کرد پس از ۷ سال با خیانت غیرقابل بخشش دولت جدید اکوادور با بهانه‌هایی واهی، دستگیر شد. خطر استرداد به آمریکا و دچارشدن به سرنوشتی مشابه راس البریکت (موسس سیلک رود) کاملا جدی‌ست.

لحظه دستگیریش و چهره‌ش در حین انتقالش به خودروی پلیس آینه تمام نمای صحنه‌ای از کتاب ۱۹۸۴ بود که وینستن اسمیت روبروی آینه می‌ایستد و تصویر آخرین انسان را با وضعیت متلاشی‌شده‌اش تماشا می‌کند.

شاید در عصر ما، به نسبت هر نقطه از تاریخ بشریت، تعداد جنگ‌ها کمتر و امنیت جانی بیشتر شده باشد، اما خطر ورود بی‌بازگشت به ۱۹۸۴ و «دنیای قشنگ نو» هر لحظه و هر لحظه بیشتر حس می‌شود.

آسانژ، استالمن و تصویری از اسنودن.

نوستالوژی‌های کمرشکن این روزها

شنبه، ۱۷ فروردین ۱۳۹۸

۱) اتوبوس به آرامی حرکت می‌کند. چند ایستگاه به محل کارم مانده است. صدای زنگ تلفن نوکیای یکی از مسافران و شباهتش به زنگ تلفن مادرم باعث می‌شود همانجا پیاده شوم.

۲) به تاریخ خورشیدی سیزده فروردین هست. در گشت‌وگذارهای اطراف خانه‌ام وارد محدوده‌ی جنگلی و کوهستانی می‌شوم. بوی منقل می‌آید. پرت می‌شوم به گذشته و مسافرت‌های خانوادگی به هر کوه و دشت و جنگل ممکنی.

۳) نشسته‌ام در اسکله و زمان یادم رفته است. ساعت ۲ بامداد شده. با تاکسی به خانه‌ام برمی‌گردم. بوی بخاری خودرو با روح و روانم بازی می‌کند. ساعت ۹ شب، برف ریز، چای‌کنار، بخاری ماشین، ماه رمضان، در راه مهمانی افطار، شوق دیدن بچه‌های فامیل. گرمای درون بدن، نبود کوچک‌ترین حس بد یا استرس. اوایل نوجوانی و آرامش محض. بوی آش، غذاهای رنگارنگ. صدای ربنا.

۴) در آرایشگاه نشسته‌ام، بوی باد گرم سشوار فضا را پر کرده. پرت شده‌ام به روزهای ۷-۸ سالگی و ماهی یک‌بار آرایشگاه رفتن‌ها همراه پدر.

در نکوهش تقلید تفکر و تفکر تکراری

یکشنبه، ۱۱ فروردین ۱۳۹۸

در کوهنوردی، ارزش نانوشته‌ای وجود دارد به این حالت که از راهی صعود کنی که قبلا صعود نشده است و چیزهایی ببینی و تجربه کنی که هیچ‌کس قبل از تو ندیده و تجربه نکرده‌است. در حالت با ارزش‌تر راه جدیدی بسازی تا دیگران از راه تو صعود کنند. این ارزش نانوشته تا به امروز جان خیلی‌ها را گرفته است. من‌جمله سه کوهنورد ایرانی که در کوه برادپیک موقع برگشت از راهی که برای اولین بار صعود کرده بودند گم شدند و کشته شدند. آن کوه ۵ راه دیگر برای صعود داشت ولی آن‌ها جانشان را برای آن راه ششم دادند. یعنی می‌خواهم بگویم چیز جدی و بزرگی هست.

انتخاب مسیر و نحوه دیدن چیزها در مواجهه با پدیده‌های زندگی هم دارای همچین ارزشی هست و بعضی وقت‌ها این ارزش با اطلاع و دقت‌کردن در زاویه‌ی دید دیگران از بین می‌رود و شما فرصت تجربه آن چیز با زاویه و دیدگاه خودتان را از دست می‌دهید.

این نوع نگرش در بسیاری از زوایای زندگی من تاثیر گذاشته است. برای مثال بعد از فهمیدن مضمون کتاب «عقاید یک دلقک» یا «ناطور دشت» مدت زیادی از خواندن هردوشان امتناع کردم تا محور تفکری که در آن مضمون داشتم پخته‌تر و پایدارتر شود و مستقیما تحت تاثیرشان قرار نگیرد.

درک سیورز در کتاب Anything you want توضیح میدهد که زمانی در جایی کار می‌کرده و تصمیم می‌گیرد استعفا دهد. یک ماه قبل شخص جانشینش را پیدا می‌کند و تمامی آموزش‌های لازم برای ادامه‌ی کار را به او میدهد. بعد از یک ماه به دفتر رئیسش رفته و با اعلام استعفایش نفر جایگزینش را هم معرفی می‌کند و بی‌توجه به نگاه متعجب رئیسش و با این فکر که کار عادی‌ای انجام داده آن جا را ترک می‌کند.
سال‌ها بعد وقتی یکی از کارمندان خودش استعفا می‌دهد و در مقابل درک سیورز که پرسیده بود جایگزینش چه کسی هست با جواب اینکه پیدا کردن جایگزین من مشکل تو هست نه من متوجه می‌شود روال استعفا طوری نبوده که او در جوانی انجام داده است و چه بسا اگر در آن‌زما‌ن‌ها به دنبال پیدا کردن روال این مسئله بوده هیچوقت کار با ارزش پیدا کردن جانشینش را خودش انجام نمی‌داده. سیورز نتیجه می‌گیرد که بعضی وقت‌ها بهتر هست همه‌ی چیزهای عادی زندگی را از نو مرور کنیم و به‌دنبال این باشیم که شاید راه بهتر و درست‌تری برای انجام آن‌چیز وجود داشته باشد.

Nazar Amulet