آراز غلامی

یادداشت‌هایی از روزانه‌ها، خاطرات و رویدادها

Gallery iPhone Pen Coffee Cup

۱۶ می ۲۰۲۰، زرخشت (۳)، جان‌کندن به از دل‌کندن

جمعه، ۲ خرداد ۱۳۹۹

دیروز به‌خاطر ندانستن اینکه پتوهای اضافه کجاست (بعلاوه گشادی) تا صبح یخ زدم. صبح مجددا با صبحانه و سکوت لذت‌بخش سپری شد و رسیدیم به صحبت‌های کاری که البته به نتیجه مطلوبی نرسید.

همچنین افتخار این رو داشتم که نان درست‌کردن (بطور دقیق‌تر خمیر درست‌کردن) علی رو هم ببینم. هرچند پختنش ماند برای شب. آن هم در تنور دست‌سازی خود علی ساخته بود. خوشبختانه پروسه آردکردن گندم قبلا توسط دستگاه‌های زی‌ربط انجام شده بود.

علی در حیاط زرخشت مشغول رسیدگی به گل‌وگیاهان بود که ازم خواست برای جلوگیری از جمع‌شدن مورچه‌ها و دیگر حشرات به داخل کندوها شانه‌های خالی عسل رو از داخل کندوها خالی کنم. در همون حین کشف کردم له‌کردن شانه‌ها و بریدن‌شان به شدت حس ASMR دارند. اگه اهلش هستید توصیه می‌کنم این اپیزود رو هم تجربه کنید.

ASMR بریدن شانه‌های عسل.

زحمت میرزاقاسمی برای ناهار و شام کوکوی سیب‌زمینی را باز مادر بامحبت علی کشید و هرچه از مزه‌اش بگویم کم گفته‌ام. امروز هم بعد از صبحانه با نانی که علی سخاوتی دیشب درست کرده بود بساطم رو جمع کردم و آماده برگشت شدم. علاقه‌ای به دل‌کندن از زرخشت نداشتم ولی نمیخواستم بیش‌تر از این اسباب زحمتشان بشوم.

بعد از لطف مجددش که من رو تا جاده رسوند با اولین اتوبوس راهی قزوین شدم تا از اونجا بدون تحمل دردسرهای قبلی مستقیم برگردم تبریز. چندساعتی نگذشته بود حس پشیمانی تمام وجودم رو گرفت. جدایی از زرخشت به هیچ‌وجه کار راحتی نیست.

۱۵ می ۲۰۲۰، زرخشت (۲)، کشاورزی، باغداری و هرآنچه که او می‌کند

یکشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

زرخشت به شدت جای قشنگیست. نه مثل ویلاهای امروزی خشک و بی‌هدف و بی‌روح هست نه مثل خانه‌های قدیمی روستایی فرسوده و مخل راحتی. لای هر خشتش می‌شود ایده‌ای برای خاص بودنش (همان زر) پیدا کرد. از معماری اکثرن چوبی‌اش گرفته تا محیط دایره‌ای با حس مجازی تمام‌نشدنی‌اش.

دیروز بعد از صبحانه با علی به زمین کشاورزی‌اش رفتیم. گندم‌زاری بسیار زیبا از گندم‌های خراسان در یکی از خوش آب‌وهواترین جاهای این کشور. نیم ساعتی پیاده‌روی کردیم و من از هرچه که دوربرم می‌دیدم خرکیف شدم. مدتی هم از بلاهای مشابهی که به سرمان آمده صحبت کردیم و حداقل من از نجات یافتنم ابراز خوشنودی کردم. موقع برگشت هم کمی چوب خشک جمع کردیم برای آتشی که قصد روشن‌کردنش رو داشتیم.

بعد از برگشت و کمی استراحت (که تبدیل شد به خواب) با صدای علف‌چینی حیاط زرخشت بیدار شدم. به هیچ‌وجه نمی‌خواستم این چند روز را با لش‌کردن بگذرانم و مشتاق بودم در هرچه که میتوانم کمک کنم. علی احتمالا حدس زد کاری بیش‌ از آبیاری درختان از دستم برنمی‌آید و من رو به سمت شلنگ درازی راهنمایی کرد. هرچند چندتا نعنا هم کندم و مجددا کاشتم که روز بعد تقریبا نصفش از بین رفتند. حق داشت.

عصر را با آتشی که در باربیکیوی دست‌ساز علی روشن کردیم و صحبت‌ها و خاطره‌هایی از این‌ور و آن‌ور سپری کردیم. چندتا بادمجان هم کباب کردیم برای میرزاقاسمی فردا. شام کوکوی گندم اختصاصی علی بود که هرچه از طعم قشنگش بگم کم گفتم. جایی گیرش انداختید حتما بخواهید برایتان درست کند.

هرس می‌کنم پس هستم.

۱۴ می ۲۰۲۰، زرخشت (۱)، دیدار با علی سخاوتی

پنجشنبه، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

چند هفته‌ی قبل به علی سخاوتی گفته بودم که بسیار علاقه‌مندم زرخشت رو ببینم. بدنبال سفری که خودش به زرخشت داشت خواهشم رو قبول کرد و دعوتم کرد. به ظاهر مسافرت ساده‌ای می‌اومد ولی غافل از اینکه قرار است دهنم در طول این سفر بطور کامل سرویس شود.

اشتباه محاسباتی باعث شد بجای سفر به قزوین و بعد سفر به رشت و پیاده‌شدن در بین راه، مستقیما برای رشت بلیط بگیرم بدون اینکه اطلاع داشته باشم اتوبوس‌های رشت از مسیر اردبیل-گردنه حیران-آستارا-انزلی وارد رشت می‌شوند و نه‌تنها من از آن «بین راه» رد نمی‌شوم بلکه مسیر ۶ ساعته را در ۱۲ ساعت طی خواهم کرد. به این مسئله اضافه کنید توقف‌های بیشمار اتوبوس مذکور برای تحویل بار (!) و خرابی موتور و پنجرشدن یکی از چرخ‌هایش.

جدا از آن بعد از رسیدن به شمال رشت، ساعت ۴ بامداد اول سوار تاکسی شدم و رسیدم به جنوب شهر و از آنجا سواری مادرمرده‌ای من رو با هزینه نسبتا زیادی به روستای اشتباهی برد و دوباره برگرداند به جایی مابین زرخشت و رشت. ناامید از پیداکردن آژانس یا تاکسی اینترنتی ناچار شدم ساعت ۵ صبح با خود علی تماس بگیرم و لطف‌کند و دنبالم بیاید.

بهرترتیب هم‌اکنون در زرخشت، طبقه زیرشیروانی‌ مستقر شدم و بعد از استراحت کوتاهی با همراهی صدای خروس‌ها و گوسفندها و پرنده‌ها و هرچیزی که هم‌اکنون از زیرشیروانی صدایش می‌آید، ادونچر زرخشت و اطرافش رو شروع خواهم کرد. 

دنیا از زرخشت. ۱۴ می ۲۰۲۰.

کارهای مهمی که باید بعد از نصب Ubuntu 20.04 انجام دهید

سه شنبه، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

من مدت‌هاست با اوبونتو مشکل دارم ولی بعد از تجربه توزیع‌های زیاد دیگه‌ای متاسفانه کماکان انتخاب اول هست اگه حوصله درگیر شدن با هزارویک مشکل توزیع‌های دیگه رو ندارید. از کارنکردن کلیدهای میانبر وقتی زبان کیبردتون چیزی جز انگلیسی هست روی Deepin بگیرید تا کرنل عقب‌مونده‌ی Mint و آشغال‌های دیگه. می‌شه از ریمکس‌ها هم استفاده کرد ولی تجربه نشون داده نمیشه زیاد روی این توزیع‌های کامیونیتی محور اعتماد کرد. بهرترتیب راهکار فعلی اوبونتو هست و تلاش برای شخصی‌سازیش در حدی که قابل تحمل بشه.

از ویژگی‌های کلیدی این نسخه میشه به موارد زیر اشاره کرد:

  • کرنل نه‌چندان هیجان‌انگیز ۵.۴ (ایشالا نسخه ۵.۶ دسته‌جمعی هیجان‌زده می‌شیم)
  • گنوم بدردنخور و آشغال ۳.۳۶ که البته مقدار زیادی سریع‌تر و کاربردی‌تر شده ولی چیزی از آشغال‌بودنش کم نمیشه.
  • پشتیبانی از بزرگنمایی درصدی (قبلا فقط یا ۱۰۰ بود یا ۲۰۰، الان میشه مثلا ۱۲۵٪ محتویات صفحه رو بزرگ‌تر کرد)
  • سرعت بوت سریعتر بهمراه نمایش لوگوی سازنده‌ی لپ‌تاپ (مثل ویندوز)
  • صفحه ورود یکم تمیزتر و بهتر
  • حالت تیره منعطف‌تر و بهتر
  • حالت GameMode برای افزایش پرفورمنس هنگام اجرای بازی‌هایی مثل GTA5 و دیگران. (Just Kidding)

۰) بروزرسانی پکیج‌ها به آخرین نسخه ارائه‌شده
این کار رو روزی یک‌بار انجام بدید. ضرر نمی‌کنید.

sudo apt update && sudo apt upgrade

۱) نصب ابزارهای اضافی محدودشده برای پخش پیش‌فرض محتوای غیرمتن‌باز (mp3 و دوستان)

هرچند می‌تونید با نصب VLC کلا بی‌نیاز بشید از این مسئله ولی خب بعضی‌وقتا بدرد می‌خوره بودنش.

sudo apt install ubuntu-restricted-extras

۲) نصب رابط بین سرویس افزونه‌های گنوم و میزکار شما و جستجو و نصب افزونه‌های ایده‌آل از اینجا

۳) نصب Dash to Panel
شاید بعضی‌ها با این داک فعلی اوبونتو راحت هستند ولی برای من به شدت آزاردهنده و مخل ورک‌فلوم هست. حالت کلاسیک (اصطلاحا ویندوزی) که بهش «پنل» گفته می‌شه رو ترجیح میدم. اگه شماهم مثل من هستید این افزونه گنوم مال شماست و بسیار کارتون رو راحت می‌کنه.

۴) جایگزینی Desktop Icons با Desktop Folders
هیچ ایده‌ای ندارم چی تو مغز نداشته‌ی توسعه‌دهنده‌های گنوم گذشت که سرخود زدن دسکتاپ رو حذف کردند ولی بهرترتیب اگه اشتباه نکنم از نسخه ۱۹ به بعد دیگه دسکتاپی روی دیفالت گنوم وجود نداره. اوبونتو با افزونه‌ای که احتمالا خودشون نوشتند این امکان رو اضافه کرد مجددا ولی از اونجایی که خارج از ساختار فایل منیجر هست بسیاری از چیزهای ساده رو نداره. برای مثال امکان کلیک و درگ فایل‌های روی دسکتاپ روی اپ دیگه‌ای نیست. راهکار قطعی که نه ولی تا حدودی مسکن حذف Desktop Icons و نصب Desktop Folders هست که تا حدودی مشکلات رو برطرف کرده.

sudo apt install desktop-folders

۵) نصب نرم‌افزارهای کاربردی از SnapStore
و اما نصب اپ‌های کاربردی. در این مورد می‌تونید مطمئن باشید که راحت‌ترین شیوه ممکن بین تمامی سیستم‌عامل‌ها رو دارید. برید توی SnapStore  و داخل کتگوری‌های مختلف‌ش بگردید و هرچیزی که لازم‌تون هست رو با یه کلیک نصب کنید. اگه اپ‌های موردنظرتون رو پیدا نکردید مخازن Flatpak هم درست مثل SnapStore دنیایی از اپ‌ها رو در دسترس‌تون قرار می‌ده. بعضی از اپ‌های ضروری و مشهور:

– Spotify (هروئین موسیقی)
– Skype (معروف‌ترین ابزار تماس تصویری با رابط کاربری بروزشده)
– Telegram (معرف حضور هست حتما)
– VLC (پخش‌کننده تقریبا هرنوع مدیایی)
– Mailspring (کلاینت ایمیل)
– Audacity (ابزار کاملی برای ساخت پادکست)
– Gimp (آلترناتیو فتوشاپ برای ویرایش تصویر)
– Calibre (مدیریت کتاب‌ها)
– Kazam (راحت‌ترین ابزار Screen Recorder برای ضبط ویدئوهای آموزشی)
– Kdenlive (ویرایش‌گر ویدئو)
– SublimeText (ویرایشگر قدرتمند کد)
– تمامی نرم‌افزارهای JetBrains اگه برنامه‌نویس هستید.

۶) نصب کی‌برد فارسی در بخش Region and Language و تغییر کلید میابنر تغییر زبان به حالت دلخواه

چقد پست عصبانی و خسته‌ای شد. بعدا یه دستی به سر و روش می‌کشم.

برچسب‌ها: | دیدگاه‌ها

۱۶ آوریل ۲۰۲۰، فرودگاه تهران، به پایان آمد آن دفتر

دوشنبه، ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

هفته‌های پیش تصمیمم برای ترک شرکت جدی‌تر و عملی شد ولی چیزی که پیش‌بینی نکرده بودم سکون و وضعیت اقتصادی ناشی از کرونا بود که باعث شد آلترناتیوها همگی باهم از دست برن و من بمونم و استانبول و ممنوعیت خروج از خانه. 

روزها پشت سرهم سپری شدن و من از گرفتن هرگونه تصمیمی ناتوان تا اینکه به پیشنهاد دوستم خونه‌م رو تحویل دادم و رفتم برای مدت محدودی با اون زندگی کنم. هم از تنهایی محض نجات پیدا می‌کردیم و هم کمی تو هزینه‌هام صرفه‌جویی می‌شد. 

مدتی که پیش دوستم بودم هم تغییری تو وضعیت پیش نیومد و همچنان در قرنطینه کامل در حدی که امکان خروج از خونه و خرید مایحتاج زندگی هم نبود. با بحرانی‌تر شدن اوضاع و تبعیض‌های احمقانه‌ای که روزبه‌روز بیشتر می‌شد تصمیم گرفتم حداقل تا مدتی که اوضاع کمی بهتر بشه برگردم تبریز و ریسک بیشتری قبول نکنم که دوستم هم تصمیم گرفت با من برگرده و تو این سفر نه‌چندان خوشایند تنها نباشیم.

این تصمیم با بیلاخ بزرگی که یکی از شرکت‌های هواپیمایی روز سه‌شنبه بهمون با کنسل کردن پرواز نشون داد منتفی شد. تلاش‌های دیگه برای پیا کردن پروازی که کنسل نشه نهایتا ما رو کشوند به پرواز تهران که پرس‌جوهای انجام شده مطمئنمون کرد این یکی کنسل نخواهد شد و خوشبختانه نشد. هرچند تاخیر احمقانه‌ی یکی از مسافرها باعث شد نزدیک به دو ساعت توی هواپیما معطل بشیم و پرواز دوم به تبریز رو از دست بدیم ولی حداقلش این بود که بالاخره رسیدیم به مام میهن.

با وجود اینکه تا جای ممکن تلاش کردیم نکات بهداشتی رو رعایت کنیم و در طول سفر هم کسی مشکوک بنظر نمی‌رسید ولی تصمیم گرفتم حداقل دو هفته از اتاقم خارج نشم تا کوچک‌ترین ریسکی رو متوجه خانواده نکنم. 

فعلا با همین شرایط قرنطینه ادامه می‌دم تا ببینیم این دانشمندنماها کی بیخیال آزمایش ماندگاری روی سطوح مختلف میشن و بعد از چندقرن منت برتری هنری از خودشون نشون میدن و مارو نجات میدن از این وضعیت.

نوروز ۱۳۹۹ مبارک

شنبه، ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

صحبت‌کردن از نوروز و جشن وقتی هزاران نفر در ایران و جهان عزادار عزیزان‌شون به‌خاطر بیماری کرونا هستند و اعلانات مسجد محل هر روز اسم چندنفر رو اعلام می‌کند* و دست به دامان دعاها و ناله‌های مختلف شدند و آژیرهای پلیس و اعلان وضعیت قرمز هر چندساعت یک‌بار شنیده می‌شود و نهایت بعد از ۲۰ روز قرنطینه خانگی یک چیزی فراتر از سخت هست. ولی چه میشه کرد جز امیدواری به آن قشر اقلیتی که واگن‌های بشریت رو به جلو می‌کشند. با آرزوی زنده‌ماندن برای هرکسی که این رو می‌خواند و بعد از آن سالی بهتر که درست است که لایق بهتر از سال پیش نبودیم ولی باشد که کائنات محض تنوعِ خودش هم که شده کمی به رویمان بخندد نه به قبر پدرمان.

 

* در ترکیه اعلامیه فوت وجود ندارد و درگذشتگان اسم‌شان از مسجد محله‌ای که ساکن آن بودند خوانده می‌شود و تاریخ و ساعت مراسمات متعاقب رو اعلام می‌کنند.

 

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت ششم، طرح کسب‌وکاری تنها با دو عدد

چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت ششم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

مثل بیشتر مردم، منم هیچ ایده‌ای نداشتم که چه هزینه‌ای باید بابت سرویسی که ارائه می‌کنم بگیرم. برای همین به یک فروشگاه سی‌دی‌فروشی که چندتا سی‌دی از نوازندگان محلی توی ویترینش داشت پرسیدم:
«اگه بخوام سی‌دی خودم رو از طریق اینجا بفروشم چقدر برام خرج برمی‌داره؟»
گفت:
«قیمت سی‌دی رو شما تعیین می‌کنید، ما ۴ دلار به ازای هر فروش برمی‌داریم و مجموع درآمد رو هم هفتگی بهتون پرداخت می‌کنیم.»
بعدش رفتم خونه و روی وب‌سایت سی‌دی‌بی‌بی.com نوشتم:
«قیمت سی‌دی رو شما تعیین می‌کنید، ما ۴ دلار به ازای هر فروش برمی‌داریم و مجموع درآمد رو هم هفتگی بهتون پرداخت می‌کنیم.»
فکر کردم اگه برای اون جواب داده پس برای من هم جواب میده.
از اونجایی که اضافه کردن هر آلبوم به سایت ۴۵ دقیقه از وقتم رو می‌گرفت یه هزینه ۲۵ دلار به ازای هر آلبوم درمقابل زمانی که صرف می‌کردم هم اضافه کردم.
(می‌تونید حدس بزنید هر ساعت کاری من در اون روزها چقدر ارزش داشت.)
چند روز بعد فکر کردم ۳۵ دلار چندان تفاوتی با ۲۵ دلار [برای موزیسین‌ها] نداره. درنتیجه رقم رو به ۳۵ دلار افزایش دادم که باعث می‌شد جا برای تخفیف وجود داشته باشه در حالی که همچنان سود می‌کردم.
همین! بعد از گذشت ۶ سال و درآمد ۱۰ میلیون دلاری این دو رقم منبع اصلی درآمد شرکت بودن. ۳۵ دلار به ازای اضافه کردن هر آلبوم و ۴ دلار به ازای فروش هر سی‌دی.
نوشتن یه طرح کسب‌وکار نباید بیشتر از چند ساعت (و در حالت ایده‌آل چند دقیقه) وقت ببره. بهترین طرح‌ها ساده شروع می‌شوند. یک برانداز و حس کلی باید بهتون بگن که اعدادتون جواب خواهند داد یا نه. بقیه‌ش صرفا جزئیات هستند.

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت پنجم، این یک انقلاب نیست

چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت پنجم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

۵ سال بعد از اینکه سی‌دی بی‌بی رو شروع کردم، وقتی تبدیل به کسب‌وکاری بزرگ شده بود، رسانه‌ها گفتند من یک انقلاب در صنعت موسیقی ایجاد کرده‌ام. ولی واژه «انقلاب» صرفا کلمه‌ایست که مردم وقتی موفق شدند استفاده می‌کنند. قبل از آن شما صرفا یک فرد عجیب هستید که کارها را متفاوت انجام می‌دهد.
مردم فکر می کنند یک انقلاب نیاز به سروصدای زیاد، مشت‌های در هوا و خونریزی دارد. ولی اگر فکر می‌کنید یک عشق واقعی شبیه رومئو و ژولیت هست، از یک رابطه عالی که به آرامی رشد می‌کند غافل می‌شوید.
اگر فکر می‌کنید قرار است یک روز هدف زندگی‌تان مثل رعدوبرق جلوی شما ظاهر شود از چیزهای کوچک روزمره که باعث شگفت‌زدگی شما شود غافل می‌شوید.
اگر فکر می‌کنید یک انقلاب قرار است شبیه به یک جنگ باشد، از اهمیت این مسئله که صرفا قرار است به مردم بهتر خدمت کنید را غافل می‌شوید.
وقتی درون چیزی عالی قرار می‌گیرید، احساس اینکه درون یک انقلاب هستید نخواهید داشت. صرفا احساس یک چیز غیرمعمول را خواهید داشت.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت ششم، طرح کسب‌وکاری تنها با دو عدد

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت چهارم، تبدیل رویایی به واقعیت

چهارشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت چهارم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

فروختن سی‌دی دوستاتم وقت خیلی زیادی از من می‌گرفت تا جایی که متوجه شدم بطور تصادفی یه کسب‌وکار شروع کردم ولی خب من نمی‌خواستم یه کسب‌وکار شروع کنم. همین حالاش هم زندگی ایده‌آلم بعنوان موزیسین تمام‌وقت رو داشتم و نمی‌خواستم چیزی من رو از اون جدا کنه.
بنابراین، به این فکر کردم که با استفاده از یک رویکرد آرمان‌گرایانه‌ی نه‌چندان منطقی، می توانم از رشد بیش از حد کسب‌وکارم جلوگیری کنم.
تصمیم گرفتم به جای تلاش برای بزرگ‌کردن آن، کوچکش کنم. این برعکس جریان شناکردن بود، بنابراین مجبور شدم به دنبال راه‌هایی برای این رویکرد متفاوت باشم.
من قرارداد توزیع‌کننده‌ی ایده‌آلم را از زاویه دید نوازنده‌ام نوشتم. در یک دنیای ایده‌آل توزیع‌کننده‌ی من:

  • حقوق من را هفتگی پرداخت می‌کند.
  • اسم کامل و آدرس تمامی کسانی که سی‌دی من را خریده‌اند را به من می‌گوید.
    (چون آن‌ها طرفداران من هستند نه طرفداران توزیع‌کننده.)
  • هیچ‌وقت بخاطر اینکه سی‌دی‌های من کم فروخته‌شده‌اند من را از سیستم کنار نگذارد. (حتی اگر در طول پنج سال گذشته تنها یک عدد فروخته باشد باز هم همان‌جا نگهش می‌دارد تا شاید کسی جایی بخردش.)
  • تحت هیچ شرایطی از جایگاه پولی۱ استفاده نکند.
    (چون این کار برای کسانی که امکانش را ندارند عادلانه نیست.)

همینه! این هدف من بود. دوست داشتمش. این یه هوبی با ارزش بود. اسمش رو گذاشتم سی‌دی بی‌بی و سی‌دی‌های همه دوستانم رو درونش گذاشتم.
این ۴ نکته شبیه شرح ماموریت بود. اون‌ها رو توی سایت نوشتم. هر کنفرانسی که رفتم درموردشون حرف زدم و مطمئن شدم هرکسی که باهاش کار می‌کنم اون‌ها رو می‌دونه.
نکته اصلی این بود که من نمی‌خواستم یه کسب‌وکار بزرگ راه بندازم. فقط در مورد اینکه یه چیز کوچیک در دنیای ایده‌آل چطور باید باشه رویاپردازی می‌کردم.

۱. Paid Placement. امکان تغییر جایگاه شما در لیست نمایش‌دهنده در ازای پرداخت پول. م.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت پنجم، این یک انقلاب نیست

هرچه‌که می‌خواهی: قسمت سوم، فقط می‌خواستم سی‌دی‌ام را بفروشم

شنبه، ۱۰ اسفند ۱۳۹۸

این نوشته قسمت سوم از کتاب هرچه‌که می‌خواهی، ۴۰ درس برای نوع جدیدی از کارآفرین‌ها نوشته‌ی درک سیورز هست. من بصورت روزانه ترجمه‌ شخصی‌ام از این کتاب رو منتشر می‌کنم.

داستان در ۱۹۹۷ شروع می‌شود. من در سن ۲۷ سالگی یک موزیسین حرفه‌ای بودم.
کل زندگی من از نوازندگی تشکیل می‌شد. اجراهای مختلف در سرتاسر آمریکا و اروپا، ضبط کارهای دیگران، نواختن بر روی ساخته‌های دیگران و گرداندن یک استدیوی ضبط کوچک. حتی مدتی موزیسین یک سیرک بودم.
رقم حساب بانکی‌ام همواره کم بود ولی نه خالی. درآمدم به قدری بود که بتوانم در وست‌وود۱ خانه‌ای بخرم. من در حال زندگیِ رویای هر نوازنده‌ای بودم.
یک سی‌دی از کارهایم درست کردم و ۵ هزار نسخه ز آن را در کنسرتم فروختم. می‌خواستم آن را آنلاین هم بفروشم ولی در آن زمان هیچ کسب‌وکاری برای فروش آنلاین موزیسین‌های مستقل۲ وجود نداشت. حتی یکی. من با شرکت‌های ضبط بزرگ زیادی تماس گرفتم و همه‌ی آن‌ها جواب یکسانی بهم دادند: تنها راه اینکه بتوانم سی‌دی‌ام را در فروشگاه آنلاین آن‌ها قرار دهم همکاری با یک توزیع‌کننده‌ی۳ رسمی بود.
توزیع موسیقی یک جریان افتضاح داشت. بستن قرارداد با یک توزیع‌کننده به اندازه بستن قرارداد ضبط سخت بود. شرکت‌های توزیع‌کننده بسیار بدنام بودند. از این بابت که صدهاهزار نسخه از سی‌دی‌ها را می‌فروختند و یک سال بعد پولش را [به موزیسین] پرداخت می‌کردند. تازه اگر می‌کردند. شرکت‌های ضبط بزرگ با بودجه‌های کلان محل‌های تبلیغات گران‌قیمت را می‌خریدند و بقیه ما در یک گوشه می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم. اگر در چند ماه اول فروش خوبی نداشتید به سرعت از سیستم کنار گذاشته می‌شدید.

این به این معنی نیست که توزیع‌کننده‌ها شیطان بودند. فقط یک سیستم مفتضح بود و من نمی‌خواستم واردش شوم. برای همین وقتی شرکت‌های بزرگ فروش آنلاین بهم گفتند نمی‌توانند سی‌دی من را بفروشند گفتم «آه. به درک. خودم سیستم فروش آنلاینم را راه می‌اندازم. مگر قرار است چه‌قدر سخت باشد؟»
ولی سخت بود! در سال ۱۹۹۷ پی‌پال۴ وجود نداشت. برای همین مجبور بودم درگاه پرداخت اختصاصی خودم را بخرم که ۱۰۰۰ دلار خرج برداشت و سه ماه کاغذبازی داشت.
حتی بانک مجبور بود یک بازرس به آدرسم بفرستد تا مطمئن شود من واقعا صاحب کسب‌وکاری معتبر هستم. بعد مجبور بودم یک سیستم فروشگاه با سبد خرید بسازم. با توجه به اینکه هیچ چیزی از برنامه‌نویسی نمی‌دانستم. با این‌همه چند کپی از کتاب برنامه‌نویسی نوشتم با هزاران سعی و خطا.
هرچند بالاخره، در وب‌سایتم دکمه‌ی «همین حالا بخرید» داشتم. در ۱۹۹۷ این یک چیز بزرگ بود.
وقتی به دیگر دوستان نوازنده‌ام در مورد دکمه «همین حالا بخرید» در وب‌سایتم گفتم یکی از آن‌ها پرسید: «می‌توانی سی‌دی من رو هم بفروشی؟»
برای لحظاتی بهش فکر کردم و گفتم «چرا که نه. مشکلی نیست.» این کار را صرفا برای خوبی کردن به آن دوست انجام دادم. این کار صرفا چند ساعت از وقتم را گرفت تا اون رو به سیستمم اضافه کنم. یک صفحه جدا برای سی‌دی اون در وب‌سایت برندم ساختم.
بعدش دو دوست دیگر هم از من خواستند که سی‌دی‌شان را بفروشم. بعدش کم‌کم تماس‌هایی از غریبه‌هایی گرفتم که می‌گفتند «دوستم دیو گفت که تو می‌تونی سی‌دی منو بفروشی.» ایمیل‌ها و تماس‌ها همینطور سرازیر شدند و من به همه‌شان جواب مثبت دادم.
دو شخص سرشناس موسیقی آنلاین (برایان بیکر از گاجوب۵ و دیوید هوپر. مرسی رفقا.) اون رو به لیست ایمیل‌شان معرفی کردند و ۵۰ موزیسین دیگر هم ثبت‌نام کردند.
این قرار بود صرفا یک کمک کوچک به چند دوست باشد. هوم…

۱. دهکده‌ی کوچکی در نزدیک نیویورک که فستیوال موسیقی معروفی دارد. م.
۲. موزیسین‌هایی که زیرمجموعه‌ی هیچ لیبل یا شرکت موسیقی نیستند. م.
۳. شرکت‌های تکثیر و نشر موسیقی. م.
۴. شرکت پرداخت آنلاین که باعث تسهیل پروسه‌ی راه‌اندازی این سیستم می‌شود. م.
۵. وب‌لاگی در مورد موزیسین‌های مستقل. م.

بخوانید: هرچه‌که می‌خواهی: قسمت چهارم، تبدیل رویایی به واقعیت

Nazar Amulet