English RSS

آراز غلامی

در ستایش حقیقت

Gallery iPhone Coffee Cup

چهار درسی که به‌تازگی یاد گرفته‌ام

جمعه، ۵ بهمن ۱۳۹۷

دوگانه‌باوری غیرت
تصور می‌کنی روشن فکری، به همه‌چیز با منطق نگاه می‌کنی، افکار کهنه و عصر حجری جایی در مغز تو ندارد. تصور می‌کنی انسان‌ها حق دارند هرکاری که دلشان می‌خواهد انجام دهند. هر تجربه‌ای که می‌خواهند داشته باشند. اما، کسی، نوک انگشتانش، به بدن معشوق تو خورده است. حالا این تصورات رو با اتفاقِ افتاده ترکیب کنید و خاموش کنید آتش روشن شده را.

خودارضایی عاطفی
دوستم برخلاف من معتقد هست امکان حفظ رابطه بدون گذشته‌ی قابل هضم و آینده‌ی ممکن، امکان‌پذیر نیست. خصوصا اگر حال هم حال قابل قابل قبولی نباشد. تنها چیزی که رابطه را در این حالت حفظ می‌کند خودارضایی عاطفی هست. دلخوشی با درصد کمی از چیزهایی که هر رابطه‌ای باید آنها را داشته باشد و چشم‌پوشی از مابقی چیزها. من هم فکر می‌کنم درست می‌گوید.

توهم تسلط
مثل شبکه‌های اجتماعی، مثل سیگار و مثل هرچیز اعتیادآور دیگری، تصور اینکه می‌توان هر چیز بالقوه اعتیادآوری را تحت کنترل مصرف کرد توهمی بیش نیست. عشق هم از این قاعده مستثنا نیست. خصوصا اگر معشوق کارکشته‌ی استفاده از این خطای مغز برای معتاد کردنت باشد. کله‌ی پدر مغز و این باگ‌های بیشمارش.

چالش احترام به خود
احترام به خود از خاموش‌کردن خشم، ردشدن و ول‌کردن شروع می‌شود و با نخواستن ادامه پیدا می‌کند. احترام به خود مثل نوزادی تازه متولد شده نیازمند نگهداری ۲۴ ساعته است وگرنه امکان لذت از زندگی را از شما می‌گیرد. احترام به خود تنها به زمان حال محدود نیست. احترام به خود شامل احترام به خودتان در گذشته و آینده است. یعنی شما نمی‌توانید به‌خودتان احترام بگذارید اگر به‌خاطر اشتباهاتتان در گذشته خودتان را نبخشید و همچنین از ظلمی که به خود سابق‌تان شده‌است چشم‌پوشی کنید.
شما نمی‌توانید به خودتان احترام بگذارید اگر به خود آینده‌تان بی‌توجهی کنید و بخاطر خود فعلی‌تان، خود آینده‌تان را به چاه ویل بیاندازید.

و فی الصدر لبانات، اذا ضاق لها صدری
نکت الارض بالکف، و ابدیت لها سری
فمهما تنبت الارض، فذاک النبت من بذری

(۲ش)

چطور موفق شویم؟

سه شنبه، ۴ دی ۱۳۹۷

موفقیت: تعیین هدف قابل دسترس با درنظر گرفتن توانایی‌های‌تان (و اندکی بیش از توانایی‌هایتان) و رسیدن به آن.

  1. به دوست‌دخترتان زنگ بزنید و باهاش کات کنید.
  2. سیگار رو ترک کنید.
  3. شبکه‌های اجتماعی رو ترک کنید.
  4. پیگیری اخبار رو ترک کنید.
  5. نمک، شکر، آرد، روغن، چایی و حتی قهوه رو ترک کنید. چندوعده فقط سالاد بخورید.
  6. موسیقی رو ترک کنید. هرگونه مدیایی رو هم همینطور.
  7. با خودتون روراست باشید. به اون صدای درونی که هرلحظه به رویتان تف می‌اندازد گوش کنید.
  8. به خودتون سرکوفت بزنید ولی ماتم نگیرید. از خودتون متنفر بشید و طوری کار کنید که دهنتان سرویس شود.
  9. بعد انجام گزینه ۷ و ۸ تلاش کنید از زندگی لذت ببرید و با نسخه جدیدتان مهربان باشید.
  10. ورزش کنید، مسواک بزنید، عطر بزنید و لباس خوب بپوشید. موهایتان هم مرتب باشد.
  11. دوستان‌تان را ترک کنید. قبل از آن بپذیرید که دوستی ندارید.
  12. بابت تمامی زحماتی که پدر و مادرتان برای‌تان کشیده‌اند سپاسگزار باشید و این سپاسگزاری رو ابراز کنید.
  13. کتاب بخوانید. قبل از آن یادبگیرید که چطور کتاب بخوانید و قبل از آن هم یاد بگیرید که چطور یاد بگیرید.
  14. پیاده‌روی کنید. بدون حضور کسی و بدون حضور تلفن همراهتان.
  15. یک‌بار دیگر به هدف‌تان فکر کنید و مطمئن شوید که ارزش رسیدن دارد. اگر هدف‌تان ارزش رسیدن داشت این لیست را جایی بنویسید و بهش عمل کنید و اگر ارزش رسیدن نداشت ولش کنید و هدف جدیدی برای خودتان تعیین کنید.

پی‌نوشت:
همه‌ی این کارها رو همزمان انجام بدید. مدتی (یک الی دو هفته) فلج می‌شوید ولی بعدش راه می‌افتید. مهم این است که تسلیم نشوید. اگر شدید هم به درک. حداقل می‌فهمید که چرا موفق نمی‌شوید و دیوار کج نیست.

نخواه تا رستگار شوی

یکشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۷

۱. اگر می‌خواهی مشهور شوی، تلاش نکن که مشهور شوی.
چرا: چون همه می‌فهمند که داری تلاش می‌کنی مشهور شوی و پس‌ات می‌زنند.
پس چه‌کنم: به‌جایش ارزشی تولید کن (چیزی بساز/کاری بکن) که شهرت اثر جانبی آن باشد.

۲. اگر می‌خواهی پولدار شوی، تلاش نکن که پولدار شوی.
چرا: چون پول اثر جانبی انتقال ارزش است و به خودی خود نمی‌تواند هدف باشد. تو نمی‌توانی با صرفه‌جویی یا زهرمار کردن شب و روز برای خودت پولدار شوی.
پس چه کنم: چیز بدردبخوری بساز. خدمت به‌درد بخوری ارائه کن. ارزشی انتقال بده تا آن ارزش به شکل پول به تو برگردد.

۳. اگر می‌خواهی به عشق‌ات برسی، تلاش نکن که به عشق‌ات برسی.
چرا: خودت رو بگذار به‌جای معشوق. کسی اگر ۲۴ ساعته موی دماغت شود یا اگر نشود هم همواره در کنار و در دسترست باشد، برایت با ارزش‌تر است یا کسی روزها تلاش می‌کنی تا ساعتی در کنارش باشی؟
پس چه کنم: خودت رو بساز. شخصیتت رو بساز. کاستی‌هات رو جبران کن. انسان با ارزشی باش. عشقت خودش برمی‌گردد.

۴. اگر می‌خواهی سیگار را ترک کنی، تلاش نکن که سیگار رو ترک کنی.
چرا: چون ترک سیگار با این دیدگاه که چیزی بود و کاش باشد که الان نیست ممکن نیست.
پس چه کنم: به روزهایی که هنوز سیگار کشیدن رو شروع نکرده بودی فکر کن که چطور زندگی می‌کردی. وقت حوصله‌ت سر می‌رفت چکار می‌کردی. بعد از ناهار چه می‌کردی؟ آدم‌هایی که سیگار نمی‌کشند در لحظاتی که تو دلت سیگار می‌خواهد چکار می‌کنند؟

۵. اگر می‌خواهی وبلاگ بنویسی، تلاش نکن که وبلاگ بنویسی.
چرا: وبلاگ‌نویسی اینطور نیست که یک هاست بخری، یک دومین بخری، یه وردپرس نصب کنی و بشینی پشت پنل مدیریت و به صفحه سفید خیره شوی. وبلاگ‌نویسی انتشار افکار و عقاید و چیزهایی هست که بلد هستی.
پس چه کنم: کتاب بخوان. کتاب بخوان و کتاب بخوان. سپس تغییری که در دیدگاهت ایجاد شد رو بنویس. اینکه ناهار چه خورده‌ای برای مخاطب مهم نیست، ولی دلیل اینکه چرا آن ناهار را خورده‌ای هست. در زمان نوشتن به مخاطبانت فکر کن نه دشمنانت.

در یک‌کلام، نخواه تا رستگار شوی.

پی‌نوشت: این نوشته پیچیدن نسخه‌ای برای تمامی دردهای بشریت نیست.

یک شب دیگر | شانزدهم جولای ۲۰۱۸، استانبول

جمعه، ۲۲ تیر ۱۳۹۷

چند روزی هست که سرما خورده‌ام. از کار که برمی‌گردم در و پنجره را می‌بندم و هوای خانه به شدت گرم می‌شود. گرمی هوای داخل خانه مرا یاد زمستان می‌اندازد. زمستان‌های سرد با برف‌های زیبا. به راستی که هر چه اتفاق خوب در زندگی من است در زمستان افتاده است. برخلاف هر اتفاق بدی که در بهار بوده. از جدایی و سربازی بگیر تا مهاجرت.

یک شب سرد. بدون مرخصی از پادگان بیرون آمده‌ام تا روز تولدم در کنار تو باشم. در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر زیر برف زیبای دی‌ماه قدم می‌زنیم. می‌گویی خیلی سرد است. چنان بغلت می‌کنم که التماس بوسه را درچشمانت می‌بینم. می‌گویی عاشق همین کارهای مردانه‌ام هستی.

یک شب دیگر. در پارک نشسته‌ایم و سرمای هوا استخوان‌هایت را به لرزه انداخته است. چند نفر آن‌طرف درحال قهقه هستند. می‌گویی برویم. می‌پرسم چرا؟ می‌گویی می‌ترسم. می‌گویم من اینجا هستم. می‌گویی یادم نبود.

یک شب دیگر. دست‌های یخ‌زده‌ات را در دست‌هایم گرفته‌ام. می‌گویی چه‌قدر خوب است که دست‌هایت همیشه گرم است. می‌گویی همکارت در حسرت این است که دست‌های عشق او هم گرم باشد اما نیست و چقدر افتخار می‌کنی که دست‌های من گرم است.

یک شب دیگر. از سرمای سوزناک بیرون به کافه هنر پناه برده‌ایم. می‌گویم قهوه‌ات یخ کرد. می‌گویی به‌خاطر من دیگر سیگار نکش. می‌گویم تلاشم را می‌کنم. می‌گویی تلاشت را نکن. قول بده. چشمانت به چشمانم قفل شده است. دلت طاقت نمی‌آورد. می‌گویی فقط روزی یک نخ. می‌گویم چشم.

یک شب دیگر، با حیرت به چشمانت خیره شده‌ام. باران می‌بارد. گفته بودی وقتی گناه می‌کنی باران می‌بارد.

یک شب دیگر. در کافه‌ای در فاصله‌ی دوهزارکیلومتری نشسته‌ام و به نور مقابلم خیره شده‌ام. صاحب کافه می‌آید و عذرخواهی می‌کند. می‌گوید داریم می‌بندیم. هندزفری‌ام را در گوش‌هایم می‌گذارم و راه خانه را در پیش می‌گیرم. چشمانم را می‌بندم. صدایی در گوشم می‌گوید ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من، ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند.

تجربیات من از گردشی با تینیجرها

سه شنبه، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

امروز صبح به دعوت یکی ازدوستانم همراه با جمعی از تینیجرها راهی توری یک‌روزه در حوالی سد امند شدم. اگه من و دوستم رو فاکتور بگیریم میانگین سنی جمع ۲۰ سال بود و باعث شد به چیزهایی فکر کنم که اینجا می‌نویسم.

  1. سیگار، مواد مخدر، الکل و رابطه جنسی ۴ محور اصلی زندگی نوجوانان امروزی هست.
  2. فاصله جامعه‌ی ما با فروپاشی کامل اجتماعی از آنچه فکر می‌کنیم نزدیک‌تر هست.
  3. خود دریاچه و سد رو فاکتور بگیرید. بقیه منطقه امند گوشه‌ای از بهشت هست.
  4. اگر ۵ کیلومتر داخل رودخانه رانندگی کنید عاشقی یادتان می‌رود.
  5. نداشتن راهنما بهتر از داشتن راهنمای احمق هست. چون در اون صورت با تکیه بر حس غریزه خودتون رو از مخمسه نجات می‌دید و مجبور نیستید وسط معرکه قیافه احمقانه‌ی یک ابله رو تماشا کنید.
  6. این گردش احتمالا آخرین مسافرت من در داخل ایران بود.

۶ ماه بعد از ترک سیگار

دوشنبه، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

شش ماه بعد از تصمیمم برای ترک سیگار، دوستم امید معتقد هست اگه در شرایط مشابه‌ش قرار بگیرم و برم ترکیه صدرصد بازم شروع می‌کنم. ولی وقتی خودم رو در ذهنم تو موقعیت مشابه می‌ذارم و مقایسه می‌کنم با موقعیت‌های بدی که تا الان داشتم فکر می‌کنم که اینطور نیست.
یعنی اینطور نگاه نمی‌کنم که چیزی نبوده که باید باشه و الان نیست و می‌طلبه که باشه و تو بعضی از موقعیت‌ها نبودنش قابل تحمل نیست. اینطور نگا می‌کنم که یه چیزی اومد و رفت. لازم نیست الان دیگه. اگه اتفاقی عصبی‌کننده‌ست، عصبی باش، اگه ناراحت کننده‌ست، ناراحت باش. لازم نیست این حس‌ها رو با چیزی پاک کنی.

مشکل افزایش وزن خیلی جدی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. دنیایی که بعد از ترک درهاش برات باز میشه تقریبا همه‌ش مرتبط هست با خوردن و خوردن هم نتیجه‌ای نداره جز افزایش وزن. سیگار کشیدن تو بالکن لاله‌پارک تبدیل میشه به اسکندرکباب خوردن تو فودکورتش، میوه‌ها، چاشنی‌ها و چیزهایی شبیه این همگی باعث افزایش وزن هستن و در صورتی که برنامه‌ی جدی برای ورزش نداشته باشید تبدیل میشن به معضل بعدی.

افرادی که با متوجه‌شدن ترک‌کردنت میپیچن به پروپات و جمله‌ی همیشگی «نمیشه ترک‌کرد و میشه تعطیل کرد فقط» که همیشه اطرافت هستن و خواهند بود و باعث میشه مدتی روی هوس «تودهنی زدن با پشت دست» کار کنید که نتیجه‌ی جبران‌ناپذیری به بار نیاد.

حس بعدی که در این مورد داشتم زمان مسافرت بود. تجربه قبلی این حس برمی‌گرده به ایامی که سیگارکشیدن من محدود بود به زمان مسافرت. هفته‌ای یا دوهفته‌ای یه‌بار که با همکارها می‌رفتیم تورهای یک‌روزه و سیگار یکی از اون آیتم‌های لذت‌بردن از اون مسافرت بود. تو مسافرتی که اخیرن داشتم بازم دلم خواست به نیت همون روزها فقط در طول این مسافرت برگردم بهش ولی دوتا فکر دیگه جلوش رو گرفت. یکی اینکه می‌دونم این برگشت یک‌روزه قطعا و حتما باعث شروع مجدد میشه. دوم اینکه باید درک کنم دنیا پر از آدماییه که بدون سیگار از مسافرت لذت می‌برن. منم می‌تونم مثل همون‌ها و مثل گذشته‌ی خودم باشم. همینطور دنیا پر از افرادیه که باختن و من نمی‌خوام مثل‌شون باشم. اینطور شد که بعد از چندماه تنها هوس باقی‌مونده هم از بین رفت و امروز  ششمین ماهی هست که دارم سالم زندگی می‌کنم. مثل گذشته و برای همیشه.

گزارش بعدی من از این تصمیم می‌مونه برای سه ماه بعد مگر اینکه چالش جدیدی برام پیش بیاد که بخوام با شما در میون بذارم. اما در این میان تلاش بعدیم برای جایگزین نکردن هست. برای ترک عادت «وقتی رفتی بیرون سیگار بکش» که من جایگزینش کردم با «وقتی میری بیرون چیزی بخور». در واقع از این به بعد تلاش می‌کنم وقتی به هر دلیلی از خونه میام بیرون چیزی نخرم و چیزی نخورم. این یه مورد اگه به سختی خودِ ترک سیگار نباشه راحت‌تر از اون نیست بنظرم.

مرتبط:
زندگی بعد از ترک شبکه‌های اجتماعی
زندگی بدون اخبار چه شکلی هست؟

آمار و ارقامی از ۶ ماه زندگی بدون سیگار

برچسب‌ها: ، | یک دیدگاه

در باب لذت‌ها و اعتیاد ناشی از آن

شنبه، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

در پست دلایل ترک سیگار گفتم که چیزهای لذت‌بخش زندگی به خودی خود مشکل‌زا نیستن و تارک دنیا و این لذت‌ها شدن هم جواب مشکل نیست. مشکل از اون‌جایی که شروع میشه که هرچیزی که باعث لذت‌بردن (پاداش مغز) میشه از اونجایی تبدیل میشه به مشکل و در مراحل بعد بحران که جلوی دیگر چیزها رو می‌گیره. این لذت‌ها نه لزوما سیگار و هرنوع مخدر دیگه‌ای بلکه شامل هرچیزی که حس خوبی به شما می‌ده میتونه باشه. از سریال تماشا کردن بگیرید تا حضور در یک رابطه. از سیگار بگیرید تا مولتی‌ویتامین فارماتون.

ترک کردن لذت‌ها فقط در صورتی ایده‌ی خوبیه که شما مطمئن باشید نمی‌شه حضور غیرآسیب‌زا و بعضا نامحسوسی در زندگی‌تون داشته باشه. بذارید جمله رو طور دیگه‌ای بگم. اولا فقط در صورتی باید سراغ لذتی برید که مطمئن باشید این شمائید که اون لذت رو کنترل می‌کنید نه اون لذت شما رو. دوما وقتی به مرحله‌ای رسیدید که احساس کردید اون لذت داره تبدیل میشه به محور اصلی لحظات شما باید کنارش بذارید. این باید هم از این پیش‌فرض نشات می‌گیره که شما می‌خواید زندگی کنید. زندگی با تمام جزئیات و اتفاقات خوب و بدش. نه صرفا نئشه‌شدن با صرفا یکی از این لذت‌ها.

پروفسور بروس الکساندر معتقده متضاد اعتیاد هوشیاری نیست. بلکه ارتباط و پیوند انسان‌ها باهمدیگه هست. شما برای کنترل هر نوع اعتیادی از خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها بگیر تا دیدنی‌ها و مصرف‌کردنی‌ها در کنار اراده‌ی قوی به ارتباط با همنوعان و دوستان و آشنایان‌تون نیاز دارید. تنهایی احتمال این کنترل رو به حداقل‌ش خواهد رسوند.

پاک باشید و آزاد و خوشحال 🙂

در حال گوش‌دادن به Küçük Sevgilim از Mor ve Ötesi

برچسب‌ها: ، | دیدگاه‌ها

نامه‌ای به من در ۱۰ سال دیگر

دوشنبه، ۲۷ فروردین ۱۳۹۷

سلام آراز،
امروز وقتی بیدار شدم احساس کردم حرف‌هایی دارم که دوست دارم بهت بگم. برای کسی که به خاطر تغییرش از خوابم می‌زنم و چندساعت قبل از طلوع آفتاب شروع می‌کنم به کار کردن. بالاخره بیشتر از هرکسی من می‌شناسمت. ۲۵ سال از ۳۵ سال سن‌ات رو من زندگی کردم.

۴ صبح بیدار شدن‌هات به کجا رسید؟ بالاخره تونستی خودت رو از این مخمسه نسل‌اندرنسل بکشی بیرون؟ بالاخره تو راست می‌گفتی یا اونایی که ساعت ۱۰ بیدار می‌شدن؟ زندگی ارزشش رو داشت یا نداشت؟

هنوزم زندگی رو برای خودت سخت می‌گیری؟ هنوزم خودت رو مسئول هر اتفاق خوب و بدی می‌دونی؟ بالاخره تونستی اون پسره که از اتوبوس جا موند رو فراموش کنی؟ یا هنوزم ناراحتی بابتش؟ هنوزم آرشیو جمع می‌کنی از لحظات زندگیت؟ هاردت الان چه‌قدره حجمش؟ ۱۰۰ ترابایت؟ ۱۰۰ ترابایت خاطره و عکس و فیلم از هر لحظه‌ی بدردنخور زندگیت؟

امیدوارم سر حرفت مونده باشی و همچنان لب به هیچ تسهیل‌کننده‌ی زندگی نزنی. امیدوارم همچنان معتقد باشی هوشیاری در کل روز هم کم است و باید شب‌ها موقع خواب هم فکر کرد. ثابت کردی که میشه ترک کرد نه تعطیل؟ دهن جماعت فاضل رو بستی؟ یا نه؟ تو هم شدی یکی مثل اونا؟ هنوزم فکر می‌کنی رسوایی بهتر از هم‌رنگ شدنه؟ یا نه تو هم شدی یکی مثل همه‌ی ربات‌های صبح کار ظهر غذا شب خواب؟

از عشق و عاشقی چه‌خبر؟ گیرکردی موندی پیش از یکی از اهالی گذشته یا تونستی بگذری؟ مطمئنم این یکی رو به جایی نرسوندی. تو اون سن هم که نصف موهات سفید شده و چشماتم که کور. گوشه یه خونه تنهایی نشستی و داری کلکسیون تمبر جمع می‌کنی. تنهایی بهتر بود نه؟

از ایده‌هات چه‌خبر؟ از لیست بدون انتهای استارت‌آپ‌هات که یکی بعد اون‌یکی متلاشی‌شدن؟ بالاخره تونستی سرمایه‌گذار پیدا کنی؟ یا نتونستی و تو هم شدی یکی مثل هزاران کارگر خط تولید که لیسانس کامپیوتر دارن؟ خودمونیم ما که نفهمیدیم این مدرک رو برای چی گرفتی. امیدوارم تو فهمیده باشی و به دردت خورده باشه.

راستی رفتی یا موندی بالاخره؟ نکبت و تیره‌بختی اینجا رو ترجیح دادی یا فلاکت و بدبختی اون ور رو؟ شاید الان موهاتو رنگ کردی تا قاطی جماعت اونجا بشی. اصلا می‌تونی این متن رو بخونی؟ یا کنت اسپیک؟

امیدوارم موقعی که این نامه رو گرفتی زنده نباشی یه خاکی به سرت شده باشه و دست‌کم با یک تریلی تصادف کرده باشی و جسدت رو با سطل جمع‌کرده باشن. امیدوارم ثابت کرده باشی که حق داشتم بکشمت و لیاقت زندگی کردن نداشتی.

با آرزوی مرگ‌ات،
خودت، در ساعت ۴ صبح دوشنبه بیست‌وهفتم فروردین ۱۳۹۷.

I’ve stored the one, the one I knew
Can’t see you through this, burying you
Lost in a world of self abuse
Emotional ties, unhinged from you
– Misconstrue

چیزهایی که از سربازی یاد گرفتم

پنجشنبه، ۱۶ فروردین ۱۳۹۷
  1. جامعه‌ی واقعی خیلی متفاوت‌تر از گوشه‌ی کافه‌ای‌ست که چند نفر از هم‌عقیده‌هایتان در آنجا جمع شده‌اند.
  2. سیگار بهمن همچنان تولید می‌شود.
  3. یک نخ سیگار می‌تواند تا ۵ هزارتومان قیمت داشته باشد. شعله فندک ۵۰۰ تومان.
  4. یک نخ سیگار را می‌توانید تا ۱۰ هزارتومان بفروشید. شعله فندک را ۲۰۰۰ تومان.
  5. خستگی و بی‌خوابی باعث می‌شود نتوانید جلوی از تخت افتادن و شکستن سروگردن نفری که ۲۰ سانتی‌متر با شما فاصله دارد را بگیرید.
  6. انسان در شرایط عادی هم می‌تواند مرزهای بی‌شرفی را درنوردد، چه برسد در شرایط سخت سربازی.
  7. انسان می‌تواند ۲ ساعت بخوابد و ۴۸ ساعت مثل خر کار کند و مثل سگ زوزه بکشد بدون اینکه به تخم کسی باشد.
  8. بی‌نیاز به هرگونه مواد مخدری می‌توانید بعد از ۴۸ ساعت بی‌خوابی توهم ببینید.
  9. انسان در سربازی به بی‌ارزش‌ترین حالت خود می‌رسد. جاییکه کشته‌شدنش فقط از بابت حیف‌شدن کاغذ نامه‌ی گزارش فوت و زمانی که صرف آن خواهد شد تاسف‌بار است.
  10. پیرمردها بیشتر به شما احترام می‌گذارند تا جوان‌ترها. خصوصا اگر لباس ارتش پوشیده باشید.
  11. موی کوتاه هم بد نیست. (با کچل‌بودن اشتباه گرفته نشود.)
  12. نه در سربازی نه در بیرون از سربازی روی حرف هیچ‌کس هیچ حسابی نکنید. خودتانید و خودتان.
  13. به دلیل تحقیر و تخریب مداوم در محیط پادگان، دلتان می‌خواهد با ازدواج‌کردن به کسی پناه ببرید که برای شما ارزشی بیش از یک حیوان قائل باشد. ولی بدانید و آگاه باشید که ازدواج‌کردن در طول سربازی بزرگترین اشتباه زندگی‌تان است.
  14. مسئولیت را به گردن دیگری بیاندازید تا از مصائب احتمالی به‌دور باشید. همانطور که دیگران مسئولیت را به گردن شما انداخته‌اند.
  15. انسان می‌تواند بعد از مدت مشخصی از حضور در پادگان همجنس‌گرا شود. یکی زود، یکی دیر.
  16. در سربازی ۲۴ ساعت مرخصی به اندازه ۲۴ سال زندگی قبل از خدمت ارزش دارد.
  17. می‌توانید ۷۲ ساعت در یک اتاق بدون پنجره که کفش آب یخ ریخته‌اند سرپا بایستید و ترکیب جدیدی از فحش‌ها را بسازید.
  18. بودن در رابطه در ایام سربازی چاقوی دولبه است. از طرفی خوب است که شرایط وخیم‌تان برای کسی مهم است و از طرفی تبدیل می‌شود به ابزاری برای تشدید فشار بر روی شما.
  19. بودن در رابطه باعث می‌شود  به مدت ۳۶ ساعت در پادگان نباشید بدون اینکه کسی متوجه بشود.
  20. در پادگان شما یک نیروی کار هستید نه یک انسان. هرچیزی حول محور این مفهوم می‌چرخد. شخصیت، مهارت‌ها و دستاوردهایتان را بذارید در منزل و تشریف بیاورید پادگان.
  21. پست را سر ساعت تحویل بگیرید. اینجا خانه‌ی خاله‌تان نیست.
  22. سرباز ۱۹ ماه خدمت را جرثقیل هم نمی‌تواند از جایش بلند کند. فرمانده‌ی گردان که جای خود دارد.
  23. به دوستان‌تان همانقدر اعتماد داشته باشید که به مهارت راه‌رفتن خودتان بر روی طناب در ارتفاع دوهزارپایی اعتماد دارید.
  24. وقتی اراشد پادگان دیگر انرژی بلندشدن از تخت را ندارند قورباغه می‌تواند هفت‌تیر بکشد.
  25. کنترل نکردن خشم در بعضی از محیط‌ها عواقب جبران‌ناپذیری دارد.
  26. شما می‌توانید به جرم رعایت قوانین محکوم شوید. (روحت شاد هنری سورئو)
  27. در بعضی‌از محیط‌ها منطق به اندازه پشم مقعد گربه‌ی سرکوچه‌تان ارزش ندارد.
  28. حتی اگر دویست روز گذشته باشد و در یک کشور دیگر هم باشید بازهم کابوس‌های سربازی شما را رها نمی‌کند.
برچسب‌ها: ، | ۲ دیدگاه

نکاتی از صعود به قله‌ی «کمال»

چهارشنبه، ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
  1. در ارتفاع ۳۷۵۰ متری یک‌ونیم لیتر آب یک‌ونیم میلیون تن وزن دارد، وزن چیزهایی که حمل خواهید کرد را ضرب در ۱۰ کنید و بعد ببینید توانش را دارید یا نه.
  2. به‌دلیل خاک بسیار نرم مسیر صعود فکر صعود بدون باتوم را از سرتان بیرون کنید.
  3. در آن ارتفاع فندک‌های عادی کار نمی‌کنند. کبریت یا فندک اتمی به‌همراه داشته باشید اگر قصد روشن‌کردن گاز یا سیگار دارید.
  4. اگر می‌خواهید آفتاب «مسخره‌اش» را درنیاورد استفاده از کرم ضدآفتاب را جدی بگیرید.
  5. بی‌توجه به گرمای دامنه‌ی کوه، آمادگی رویارویی با باد و سرمای شدید در قله را داشته باشید.
  6. چیزهایی که احتمالا به‌دردتان می‌خورد درنهایت به‌دردتان نمی‌خورد.
  7. بنا به علت نامشخصی در آن ارتفاع هر نوع میوه‌ای ده برابر خوشمزه‌تر از پایین کوه است.
  8. به دلیل شیب تند، تنها راه صعود برای امثال من و احتمالا شما صعود زیگزالی‌ست. جنگولک‌بازی را بذارید کنار.
  9. وقتی به قله رسیدید سلام من رو به سه درویش و موش صحرایی (یا کوهستانی) که گل‌هایمان را خورد برسانید.
  10. در سرازیری به‌جای راه‌رفتن می‌توانید شن‌سواری کنید و کل مسافت باقی مانده را در طی چند دقیقه به پایان برسانید.
  11. شن‌سواری به دلیل ریسک سقوط در دره هم حس هیجان‌طلبی زیادی می‌طلبد هم دوتا از این‌ها.
  12. برگشتنی پاهایتان را در دریاچه «قوچ» بیاندازید تا سرمای غیرعادی‌اش حالتان را سر جایش بیاورد.

قله کمال، مرداد ۱۳۹۴

 

Nazar Amulet